|
| |||
![]() |
|||
چشمانم را می بندم و با یک دم عمیق همه ی هوای اطرافم را می بلعم و بعد یک بازدم عمیق!
اما افکار و خیال های اضافی محکم گوشه ی ذهنم را چسبیده اند و با نیشخندی کج و معوج در برابر فشار نفس های عمیقم مقاومت می کنند!
یاد کشتی طوفان زده ی وسط آب میافتم و ناخودآگاه خیالاتم را ملوانان جسور جوانی می بینم که به جوبه های دکل و بادبان کشتی آویزان در هوای ذهنم تاب می خورند!
و کشتی طوفان زده ی ذهن من بی آنکه راهی به جلو باز کند در بستر امواج پرتلاطم بالا و پایین می شود....
آی زندگی بی ساحل آی افق بی خشکی آی طوفان بی آفتاب....
دلم سکوت داغ شن های یک ساحل دورافتاده را می خواهد جایی که دیگر هیچ بادبانی و دلیلی برای طوفانی برای بادبانی برای آویزان شدنی برای فکری برای دست آویزی نباشد
دلم روزنه ای برای نفس کشیدن می خواهد
کاش می شد بر سر ناخدای نامرئی زندگی فریاد کشید
بادبان ها رو بیارید پایین تو اولین ساحل توقف می کنیم....
پ.ن:این روزها درس و زندگی و هر آنچه باید و شاید در منگنه می فشارندم
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
پ.ن:این روزها ماجرایی را به چشم دیدم که دلم را سوزاند بی آنکه قربانی را بشناسم این چند خط را برای او و همه ی کسانی می نویسم که چون او قربانی نگاهی مشوش شده اند....
مثل هر روز بی تفاوت از کناره ی درب ورودی بیمارستان خارج می شوم و با نگاهی مستقیم گذر آدم ها را دنبال می کنم
نگهبان درب ورودی را می بینم که لبخند به لب از در اتاقک کولر دار کوچکش خارج می شود .سلامی می کند و پی ش از آنکه منتظر جوابم باشد در 2 قدمی ام زانو می زند و ....
نمی دانم چرا و چطور در همه ی این ماه ها متوجه پیرزن دعا فروش فرتوت گوشه ی دیوار نشده ام...
نه !!او را دیده ام و بارها و بارها وقتی با سرعت از کنارش رد شده ام پاییده ام که پای بر بساطش نگذارم
او را دیده ام اما رد شده ام
دستان نگهبان در ورودی را نگاه می کنم
با یک دست پیرزن را بلند کرده و با دست دیگر لیوان آب را تا لبهایش بالا آورده پیرزن دو دستی لیوان را می گیرد و زیر لب چیزی می گویدو چشمانش لبریز از مهربانی می شود آب سرریز می شود روی یقه ی لباسش و من سرمایش را حس می کنم شادی نگاهش را نیز....به خودم که میآیم می بینم وسط تیغ آفتاب ایستاده ام و آن دو را تماشا می کنم
نگهبان بر می گردد و مرا می بیند لبخند می زند
من هم...
اما در پس لبخندم حسی گنگ تقلا می کند حسی که سال هاست نداشته ام
شاید عادت های روزمره و قالب های کلیشه ای معنای واقعی زندگی را از یادم برده اند.....
لبخند می زنم و اینبار در هوای سرد قلبم کبریت می زنم.....
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛سهند،فرشته؛علی؛فاطمه؛میلاد؛نیما،محمود،پری؛اکرم؛محسن؛نوال؛نسیم؛رضا؛هدی؛بهار؛ندا،نازنین،محمد؛پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....
مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!
خودم را در او می بینم ،یکی دو سال بعد در لباس سفید رنگ پزشکی عازم شهری دور از خانه می شوم.شاید من هم در میانه ی یک روز تعطیل خسته از کار و کشیک و بیمارستان و درد و خون،دلم بخواهد چن قدمی با دوستی،همکاری،یاری،قدم بزنم و از آسمان و زمین، ریسمان ببافم،آنوقت ....
خاک های سیاه ناباوری را باور می کنم و خاک در برگرفته ی او را نه
خودم را می بینم زیر خروار ها خاک، تنها به جرم زن بودن
می دانم که زن در منش آنها مجرم بالفطره است زن یعنی نابخشوده یعنی منشا فساد یعنی عین لغزش یعنی شهوت
اما در باور من زن اصل آفرینش است منشا حیات عینیت عشق آری می نویسم و اینبار با اسم خودم امضا می کنم
من رعنا هستم از آنروز که مادرم رنج های سالیان تحصیلش را فدای لبخندم کرد تا آنروزی که با هم از خانه بیرون رفتیم تا دنیا را فتح کنیم بوده ام
و آنروز سرد پاییزی،روز جشن شکوفه ها، وقتی آن پارچه های سرمه ای و سیاه و خاکستری را بدورم پیچیدند برا ی اولین بار دریافتم که آنچه تا کنون بوده ام نمی مانم
روزها و گذشت سالها باورم را پررنگ کرد که رعنای درونم رعنای مادر نمی تواند آن رعنای دیگر را بشناسد یا شاید هم نمی خواهد.رعنای درون من نتوانست یا نخواست وقار را در لباس های تیره و بلند در روبرگرداندن های مصلحتی در حریم های کلیشه ای در حرف های توخالی در قوانین نابرابر دیه و حضانت فرزند و حق طلاق بیابد
آری رعنای درونم ضجه های کودک 6 ساله ای را در دفتر کار مادر شنیده بود که تنها به جرم رسیدن به سن قانونی!!مجوز اقامت آغوش مادر را از دست داده بود
رعنای درون من آن ضجه ها را هرگز از یاد نمی برد آن اشک ها را ،آن کودک را که التماس میکرد تا قلکش را بدهد و در ازای آن مادرش را بگیرد از خاطر نمی برد آن کودک را که دیده بود مادرش در ازای حق طلاق حتی دارایی را که با درآمد خود در خانه ی کوچکشان اندوخته بود به پدر بخشیده بود و پدر چه ناجوانمردانه کمی بعد فرزند را در کفه ی معامله قرار داده بود و قانون
...
رعنای درون من ضعف ها را دیده بود و نابرابری ها را به خاطر داشت آن پرونده ی کذایی قتل ناموسی را و مادر را که تا هفته ها مات و مبهوت هر از چند گاهی چشمانش از اشک لبریز می شد
رعنای درونم حالا بزرگ شده
پزشکی می خواند اما گهگاه در بیمارستان پرستار خطابش می کننند و از او سراغ دکتر را می گیرند
شعر می گوید و مقاله می نویسد اما با نام حقیقی چاپ نمی کند
/ارزوی قدم زدن نیمه شب ،کنار آبی کارون را در خود می کشد و به شمردن ستاره ها از حیات خانه طوری که در تیررس کارگران ساختمان های اطراف نباشد دل خوش می کند
رعنای درونم اما هنوز هم عوض نشده
هنوز هم آن رعنای دیگری را که در اولین روز مدرسه دید نپذیرفته،ایستاده ،می جنگد،می میرد ،اما ایستاده میمرد
پ:ن:برای فخرالسادات محتشمی پور به پاس گرمای نگاه و کلامش در زمستان اهواز
پ.ن2:نمی دانم چرا این پست بطور خودکار از نوشته هایم حذف شد!!دچار توهم سانسور شدهام!یا شاید همه چیزو همه کس به واژه ی زن حساسیست دارد حتی صفحه ی لرزان مجازی،این را به بهانه ی اولین برنامه ی عمومی مجمع زنان خوزستان نوشته بودم و بهانه ای شد برای اینکه در جشنواره وبلاگ نویسی زن-جامعه و مشارکت شرکت کنم ....
هوای اهواز این روزها خاک را تحریر می کند . و من دلم باز هم زمستان می خواهد.وقتی هوا سرد باشد سرمای تنت لو نمی رود.
تعطیلات تمام می شود بی آنکه آنچه باید تمام شودو آن تفسیر بلند بالای غم است
جایی نوشته بود:گویند خدا همیشه با ماست،ای غم نکند خدا تو هستی...
با تمام نفهمی هایم این روز ها،چقدر این بیت را می فهمم
واژه ها خيال مبهمي است!
جمله ها دروغ،
هر سخن
به سادگي زياد رفتني است...
کودک درون من، بخواب و خواب را بياد خود بيار!
که حرف ها،خيال ها
همه به باد واژه هاي سرد رفتني است!
مکر را ببين،رياو وهم را ببين...
ببين چگونه وعده هاي خام...
در لباس واژه هاي خوب،خواندني است!
چهره ي فريبکار حرف هاي سرد و خام
در لباس حق و عدل و راستي
به ياد ماندني است!
کودک درون من بخواب
چون سخن ز حرف هاي خوب را فقط به خواب مي توان شنود
از عدالت از برابري فقط به خواب مي توان سرود!
پس بخواب
خواب تو يگانه مامن خيال واژه هاست
واژه ها فقط به خواب تو،از کمند مکر و حيله ها رهاست...
بعد مرگ راستي و عدل در لفاف واژه ها
منتظر نمان چرا که همچو تو
روح زندگي به باد مي رود
کودک درون نسل من
در هواي مکر و حيله و ريا
در کنار تو بخواب مي رود
پس تو هم بخواب....
پوست لبم را با دست می کنم،بی آنکه باشی تا سرزنشم کنی،ضربه ی خون را حس می کنم و مزه اش را...
کمی شور است
مثل گذر این روزهای کشدار فراق تو،گرم است اما نه به داغی ذهن خسته ی من که دیگر کشش مرور لحظه ها و صحنه ها و روزهای با تو بودن را ندارد
دستانم همچنان یخ زده و خودکار آبی بی رمق در دستم لق می زند...
خطوط کج و مبهم روی کاغذ سفید می ریزند بی آنکه هیچ هدفی از کنار هم چیدنشان باشد
بی اختیار به یاد یادداشتی می افتم که بعد از ویرایش مقاله هشت مارس سال 2006ام برایم به یادگار گذاشته بودی.آنوقت ها همه ی نوشته هایم را می خواندی.آیا هنوز هم...
زیر مقاله ام نوشته بودی:خانم دکتر عزیز،خط بسیار بدی دارید.اما به زیبایی چشمانتان می بخشم و امضا کرده بودی!!!
و من سردرگم مانده بودم از اینکه به حرکتت بخندم یا خشمگین شوم!
مثل حالا که سردرگمم،نمی دانم به پایان این داستان باید خندید یا گریست
گریه برای تویی که مرا این چنین خواستی که هستم.برای تویی که عشقت،لحظه لحظه های بودنت،مامنی بود برای بالیدن و جان گرفتنم،برای تویی که هیچگاه در برابرم از جنس مردان هرزه ی این روزگار نبودی...
شاید باید گریه کنم برای از دست دادن تویی که مرد بودی به تمام معنای کلمه،حتی بیش از وزن وازه...
شاید هم باید بخندم به تو که در گرداب مشکلات نا خواسته ات غرقم کردی،به تویی که پزمرده شدنم را به تماشا نشستی و یادت رفت که از گلت مراقبت کنی،شازده کوچولو را یادت هست..؟!
چه لحظه ی زجرآوری است وقتی پای بر قلبت می گذاری،قلبت نیست که زیر پایت له می شود این تویی که زیر دست و پای و هیکل نخراشیده ی جبر و روزگار دست و پا می زنی
له می شوی
آری گذر از تو گذر از نیمی از زندگی ام بود.اما می خواهم بعد از تو زندگی کنم،بعد از تو عاشق شوم،بزرگ تر شوم،باز هم شادی کنم،سختی بکشم،به یاد بیاورم و فراموش کنم،نفس بکشم...
می دانم که روزگار ورق می خورد،شاید بعد از گذشت سالها به تصمیمم ببالم شاید هم پشیمان شوم!
کسی چه می داند
صفحه کاغذ تمام می شود!حالا دستانم گرم شده،شاید هم قلبم سرد شده باشد!
جدایی از تو ناممکنی بود که خودم هم هنوز باور نکرده ام!
هیچ کس باور نمی کند!باورت می شود؟!همه فکر می کننند،باز هم داستان همان قهر و آشتی های همیشگی مان است!بازی موش و گربه،من قهر کنم تو نازم را بخری...
اما نه!
این بار نه!
خودت همیشه می گفتی :قوی بودنم را دوست داری!یادت هست؟
هیچ وقت این قدر قوی نبوده ام،آنقدر که بتوانم به تو نه بگویم باور می کنی؟ ...
بی تو ،زیر سقف آسمان بلند،در کش و قوس روزهای کشدار زندگی...
یعنی قضیه این بود که دیواری نبود که مشت بکوبم!
مشت انداختن در هوا هم که ...
شاید هم می ترسیدم اگر مشت بزنم بعد از شمارش از ناکجایی مشت بخورم
چه دردیست وقتی جمله ای از استالین تصویر حال و روز امروزمان باشد
جایی از قول استالین خواندم
"مهم نیست چه کسانی رای می دهند مهم آن کسانی هستند که آرا را می شمارند"
نمی دانم 8 مارس را باید به شیوه و تاریخچه اش گرامی داشت یا به سبک این سالهای سرزمین مادری مان به ماتم نشست؟
باید یکسال دیگر برای 8 مارسی دیگر صبر کنم تا شاید جایی نوشته ای خطی کسی از حقوق زن بگوید
خسته از روزهای تکراری بیمارستان دنبال سوژه ای برای نوشتن می گردم.مشکل این نیست که چیزی برای رج زدن نباشد نه...
عکس آن، مشکل این است که نمی دانم بین این همه درد و زخم از کدام یک بنویسم
آخرین باری که دستم روی کلید های مشکی لغزید گرچه به قصد شرکت در هیچ رقابتی نبود اما همان نوشته ی ساده ی بی ادعا پست برگزیده ی جشنواره ی زن وبلاگ نویسی و مشارکت شد تا دست کم من به این باور برسم که چقدر از درد نوشتن کار ساده ایست
8 مارس دیگری هم گذشت و من امسال درگیر درس و بیمارستان و فشار روزمره از همه چیز و همه کس دور افتادم اما از درد نه
این درد مشترک
این تبعیض ریشه دار این ستون فشار که زن را محکوم و محبوس و رنجور می کند شهر و کشور و زمان و مکان نمی شناسد
نیاز نیست پای از در بیمارستان بیرون بگذارم ظلم با هوا آمیخته است
دخترکی 22 ساله روی یکی از تخت های بخش مان در انتظار عمل جراحی سرنوشت سازی بستری است سیر پیشرفت بیماری آنقدر زید است که دخترک را سوژه ی گفتگوهای روزمره ی کادر پزشکی کرده است .درمانگاه بخش کتابخانه سلف همه جا صحبت از اوست .دخترک که ظاهر زیبایی هم دارد به تازگی نامزد کرده است .چند روز پیش نامزد محترم که به ظاهر برای عیادت به بیمارستان آمده بود با داد و بیداد فراوان همه ی بخش را به هم ریخت فکر می کنید مشکل چه بود؟
"اگه عملش کنید دیگه نمی خوامش می خوایید ببرید ناقصش کنید بندازید بهم!" و به همین سادگی پدر دختر از ترس بی آبرویی دخترش و جدایی قریب الوقوع!به عمل رضایت نداد و دختر در آستانه ی خطر مرگ را با رضایت شخصی مرخص کرد و به خانه برد تا به حجله بفرستد!!
قدم زنان به محوطه ی باز می روم تا کمی نفس بکشم کسی از پشت سر صدا می زند خانم پرستار
...
برمی گردم و لبخند می زنم چه می توان گفت به پیرزن ژنده پوش روستایی که در باورش دختران جوان چیزی بیش از پرستاری نمی توانند بیاموزند؟آری این برخورد هر روز و هر ساعتمان است خیل کسانی را که اجازه نمی دهند پزشکی زن معاینه شان کند خیل کسانی که پرستار خطابمان می کنند و خیل کسانی که هر روز و هر ساعت از پزشکان زن سراغ دکتر را می گیرند جز با لبخندی و آهی نمی توان جوابگو بود.....
در ورودی هر کدام از درمانگاه های بیمارستان را که باز کنم نوشته ای پشت دیوار به چشم می خورد به این مضمون که برای بستری شدن به همراه داشتن رضایت نامه ی شوهر یا گواهی فوت شوهر الزامیست و من تا صبح هم که با استاد پزشکی قانونی بحث کنم فایده ای ندارد
حق با استاد است رضایت همسر و حتی اطلاع او از بیماری زوجش جز در بیماری های مربوط به روابط زناشویی شان نیاز نیست اما استاد جواب نوشته ی پشت در درمانگاه و قوانین رایج بر بخش ها را چه کسی می دهد؟!!
دو سه روز پیش مریضی داشتیم که مبتلا به نوعی بیماری خودایمن به نام لوپوس بود این بیمار حدود دو ماه قبل دچار سکته ی مغزی شده بود و نمی توانست بدون کمک همسر خود از جای برخیزد.نا توان شده بود و از عهده ی ساده ترین کارهای روزمره اش هم عاجز
ده سال گذشته خانه نشین و مستاجر بود و زن جوانش خرج زندگی ومراقبت از مرد را بر عهده داشت.دیروز وقتی همه ی دنیا به پیشواز 8 مارس می رفتند مرد با همان دست های کم توان زنش را زده بود و تهدید کرده بود که اگر او را به خانه نبرد زن را می کشدو حرف های رکیکی را با زبان نیم بندش بیان کرده بود که ...
و عصر همان روز مرد با رضایت شخصی مرخص شد و به خانه رفت.....
آری هوا با ظلم آمیخته است آنقدر که نمی توان جایی و مکانی برایش یافت دنیای تبعیض و ظلم علیه زن پایانی ندارد دیواری ندارد سقفی ندارد حدی ندارد...
هر جا که باشی تنها کافیست زن باشی آنوقت محدودیت و محرومیت را احساس می کنی انگار که در کیسه ی پلاستیک نفس بکشی خفه می شوی اگر جیغ بزنی پلاستیک بیشتر به صورتت می چسبد و نفست را بند می آورد پس هروقت خواستی نفس بکشی به یاد بیاور که تو یک زنی
نه اشتباه نکن نمی گویم نفس نکش یا از فشار درد جیغ نزن نه...
نفست را تو بده و با تمام قوا به بیرون بدم اینطور همه ی پلاستیک های اطراف از نفس عمیق تو باز می شود
خدا را چه دیدی شاید یکروز آن کیسه ی پلاستیکی اطرافت را پاره کردی و از پشت آن جدار مات در آمدی شاید آنوقت من هم پوسته ام را پاره کرده باشم و دنبال هم نفسی بگردم تا در هوای باز با من فریاد بزند......
