RSS


تکرار یک واقعیت

timeicon March 31, 2008 8:16 PM

این را نه برای آفتاب می نویسم و نه هیچ رزنامه و هفته نامه ی خبری دیگری.این را برای خودم می نویسم و برای تو و برای همه ی آنهایی که در دوران تای تانیث گیر کرده اند تا به درازای گیسوان طلایی آفتاب عمرشان بدور واژه ی ضعیفه و جنسیت دوم و ...بچرخند.این را برای زهرایی می نویسم که بی آنکه حتی نشانش را بدانم می شناسمش برا ی کسی که آینده ام را در برابر چشمانم به زیر خاک برد
خودم را در او می بینم ،یکی دو سال بعد در لباس سفید رنگ پزشکی عازم شهری دور از خانه می شوم.شاید من هم در میانه ی یک روز تعطیل خسته از کار و کشیک و بیمارستان و درد و خون،دلم بخواهد چن قدمی با دوستی،همکاری،یاری،قدم بزنم و از آسمان و زمین، ریسمان ببافم،آنوقت ....

خاک های سیاه ناباوری را باور می کنم و خاک در برگرفته ی او را نه


خودم را می بینم زیر خروار ها خاک، تنها به جرم زن بودن

می دانم که زن در منش آنها مجرم بالفطره است زن یعنی نابخشوده یعنی منشا فساد یعنی عین لغزش یعنی شهوت


اما در باور من زن اصل آفرینش است منشا حیات عینیت عشق آری می نویسم و اینبار با اسم خودم امضا می کنم

من رعنا هستم از آنروز که مادرم رنج های سالیان تحصیلش را فدای لبخندم کرد تا آنروزی که با هم از خانه بیرون رفتیم تا دنیا را فتح کنیم بوده ام

و آنروز سرد پاییزی،روز جشن شکوفه ها، وقتی آن پارچه های سرمه ای و سیاه و خاکستری را بدورم پیچیدند برا ی اولین بار دریافتم که آنچه تا کنون بوده ام نمی مانم


روزها و گذشت سالها باورم را پررنگ کرد که رعنای درونم رعنای مادر نمی تواند آن رعنای دیگر را بشناسد یا شاید هم نمی خواهد.رعنای درون من نتوانست یا نخواست وقار را در لباس های تیره و بلند در روبرگرداندن های مصلحتی در حریم های کلیشه ای در حرف های توخالی در قوانین نابرابر دیه و حضانت فرزند و حق طلاق بیابد


آری رعنای درونم ضجه های کودک 6 ساله ای را در دفتر کار مادر شنیده بود که تنها به جرم رسیدن به سن قانونی!!مجوز اقامت آغوش مادر را از دست داده بود


رعنای درون من آن ضجه ها را هرگز از یاد نمی برد آن اشک ها را ،آن کودک را که التماس میکرد تا قلکش را بدهد و در ازای آن مادرش را بگیرد از خاطر نمی برد آن کودک را که دیده بود مادرش در ازای حق طلاق حتی دارایی را که با درآمد خود در خانه ی کوچکشان اندوخته بود به پدر بخشیده بود و پدر چه ناجوانمردانه کمی بعد فرزند را در کفه ی معامله قرار داده بود و قانون
...

رعنای درون من ضعف ها را دیده بود و نابرابری ها را به خاطر داشت آن پرونده ی کذایی قتل ناموسی را و مادر را که تا هفته ها مات و مبهوت هر از چند گاهی چشمانش از اشک لبریز می شد


رعنای درونم حالا بزرگ شده


پزشکی می خواند اما گهگاه در بیمارستان پرستار خطابش می کننند و از او سراغ دکتر را می گیرند


شعر می گوید و مقاله می نویسد اما با نام حقیقی چاپ نمی کند


/ارزوی قدم زدن نیمه شب ،کنار آبی کارون را در خود می کشد و به شمردن ستاره ها از حیات خانه طوری که در تیررس کارگران ساختمان های اطراف نباشد دل خوش می کند


رعنای درونم اما هنوز هم عوض نشده


هنوز هم آن رعنای دیگری را که در اولین روز مدرسه دید نپذیرفته،ایستاده ،می جنگد،می میرد ،اما ایستاده میمرد


پ:ن:برای فخرالسادات محتشمی پور به پاس گرمای نگاه و کلامش در زمستان اهواز


پ.ن2:نمی دانم چرا این پست بطور خودکار از نوشته هایم حذف شد!!دچار توهم سانسور شدهام!یا شاید همه چیزو همه کس به واژه ی زن حساسیست دارد حتی صفحه ی لرزان مجازی،این را به بهانه ی اولین برنامه ی عمومی مجمع زنان خوزستان نوشته بودم و بهانه ای شد برای اینکه در جشنواره وبلاگ نویسی زن-جامعه و مشارکت شرکت کنم ....

author توسط رعنا | در شاخه: | comments 5 نظر



این روزها

timeicon March 28, 2008 9:00 PM

سقف آسمان کمی زیادی بلند شده است.دستم نمی رسد.
هوای اهواز این روزها خاک را تحریر می کند . و من دلم باز هم زمستان می خواهد.وقتی هوا سرد باشد سرمای تنت لو نمی رود.
تعطیلات تمام می شود بی آنکه آنچه باید تمام شودو آن تفسیر بلند بالای غم است
جایی نوشته بود:گویند خدا همیشه با ماست،ای غم نکند خدا تو هستی...
با تمام نفهمی هایم این روز ها،چقدر این بیت را می فهمم

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments بدون نظر



خواب

timeicon March 25, 2008 7:33 PM

حرف ها تهي است
واژه ها خيال مبهمي است!
جمله ها دروغ،
هر سخن
به سادگي زياد رفتني است...
کودک درون من، بخواب و خواب را بياد خود بيار!
که حرف ها،خيال ها
همه به باد واژه هاي سرد رفتني است!
مکر را ببين،رياو وهم را ببين...
ببين چگونه وعده هاي خام...
در لباس واژه هاي خوب،خواندني است!
چهره ي فريبکار حرف هاي سرد و خام
در لباس حق و عدل و راستي
به ياد ماندني است!
کودک درون من بخواب
چون سخن ز حرف هاي خوب را فقط به خواب مي توان شنود
از عدالت از برابري فقط به خواب مي توان سرود!
پس بخواب
خواب تو يگانه مامن خيال واژه هاست
واژه ها فقط به خواب تو،از کمند مکر و حيله ها رهاست...
بعد مرگ راستي و عدل در لفاف واژه ها
منتظر نمان چرا که همچو تو
روح زندگي به باد مي رود
کودک درون نسل من
در هواي مکر و حيله و ريا
در کنار تو بخواب مي رود
پس تو هم بخواب....

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 3 نظر



خانه تکانی یک زندگی

timeicon March 17, 2008 8:20 PM

دستانم یخ زده و تو نیستی که گرمشان کنی،قلبم می سوزد و نیستی که آرامم نگه داری!صدای روده هایم را می شنوم که صدای اطراف را در خود خفه می کند!بد عادتم کرده ای...حالا که نیستی،کسی نیست که هر روز و هر ساعت نگران غذا خوردن و خواب و زندگی ام باشد...
پوست لبم را با دست می کنم،بی آنکه باشی تا سرزنشم کنی،ضربه ی خون را حس می کنم و مزه اش را...
کمی شور است
مثل گذر این روزهای کشدار فراق تو،گرم است اما نه به داغی ذهن خسته ی من که دیگر کشش مرور لحظه ها و صحنه ها و روزهای با تو بودن را ندارد
دستانم همچنان یخ زده و خودکار آبی بی رمق در دستم لق می زند...
خطوط کج و مبهم روی کاغذ سفید می ریزند بی آنکه هیچ هدفی از کنار هم چیدنشان باشد
بی اختیار به یاد یادداشتی می افتم که بعد از ویرایش مقاله هشت مارس سال 2006ام برایم به یادگار گذاشته بودی.آنوقت ها همه ی نوشته هایم را می خواندی.آیا هنوز هم...
زیر مقاله ام نوشته بودی:خانم دکتر عزیز،خط بسیار بدی دارید.اما به زیبایی چشمانتان می بخشم و امضا کرده بودی!!!
و من سردرگم مانده بودم از اینکه به حرکتت بخندم یا خشمگین شوم!
مثل حالا که سردرگمم،نمی دانم به پایان این داستان باید خندید یا گریست
گریه برای تویی که مرا این چنین خواستی که هستم.برای تویی که عشقت،لحظه لحظه های بودنت،مامنی بود برای بالیدن و جان گرفتنم،برای تویی که هیچگاه در برابرم از جنس مردان هرزه ی این روزگار نبودی...
شاید باید گریه کنم برای از دست دادن تویی که مرد بودی به تمام معنای کلمه،حتی بیش از وزن وازه...
شاید هم باید بخندم به تو که در گرداب مشکلات نا خواسته ات غرقم کردی،به تویی که پزمرده شدنم را به تماشا نشستی و یادت رفت که از گلت مراقبت کنی،شازده کوچولو را یادت هست..؟!
چه لحظه ی زجرآوری است وقتی پای بر قلبت می گذاری،قلبت نیست که زیر پایت له می شود این تویی که زیر دست و پای و هیکل نخراشیده ی جبر و روزگار دست و پا می زنی
له می شوی
آری گذر از تو گذر از نیمی از زندگی ام بود.اما می خواهم بعد از تو زندگی کنم،بعد از تو عاشق شوم،بزرگ تر شوم،باز هم شادی کنم،سختی بکشم،به یاد بیاورم و فراموش کنم،نفس بکشم...
می دانم که روزگار ورق می خورد،شاید بعد از گذشت سالها به تصمیمم ببالم شاید هم پشیمان شوم!
کسی چه می داند
صفحه کاغذ تمام می شود!حالا دستانم گرم شده،شاید هم قلبم سرد شده باشد!
جدایی از تو ناممکنی بود که خودم هم هنوز باور نکرده ام!
هیچ کس باور نمی کند!باورت می شود؟!همه فکر می کننند،باز هم داستان همان قهر و آشتی های همیشگی مان است!بازی موش و گربه،من قهر کنم تو نازم را بخری...
اما نه!
این بار نه!
خودت همیشه می گفتی :قوی بودنم را دوست داری!یادت هست؟
هیچ وقت این قدر قوی نبوده ام،آنقدر که بتوانم به تو نه بگویم باور می کنی؟ ...
بی تو ،زیر سقف آسمان بلند،در کش و قوس روزهای کشدار زندگی...

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 5 نظر



مشت

timeicon March 15, 2008 11:30 AM

دیروز مشتم درد می کرد
یعنی قضیه این بود که دیواری نبود که مشت بکوبم!
مشت انداختن در هوا هم که ...
شاید هم می ترسیدم اگر مشت بزنم بعد از شمارش از ناکجایی مشت بخورم
چه دردیست وقتی جمله ای از استالین تصویر حال و روز امروزمان باشد
جایی از قول استالین خواندم
"مهم نیست چه کسانی رای می دهند مهم آن کسانی هستند که آرا را می شمارند"

author توسط رعنا | در شاخه: | comments 14 نظر



زن

timeicon March 11, 2008 8:54 PM

امروز هم گذشت


نمی دانم 8 مارس را باید به شیوه و تاریخچه اش گرامی داشت یا به سبک این سالهای سرزمین مادری مان به ماتم نشست؟


باید یکسال دیگر برای 8 مارسی دیگر صبر کنم تا شاید جایی نوشته ای خطی کسی از حقوق زن بگوید


خسته از روزهای تکراری بیمارستان دنبال سوژه ای برای نوشتن می گردم.مشکل این نیست که چیزی برای رج زدن نباشد نه...


عکس آن، مشکل این است که نمی دانم بین این همه درد و زخم از کدام یک بنویسم


آخرین باری که دستم روی کلید های مشکی لغزید گرچه به قصد شرکت در هیچ رقابتی نبود اما همان نوشته ی ساده ی بی ادعا پست برگزیده ی جشنواره ی زن وبلاگ نویسی و مشارکت شد تا دست کم من به این باور برسم که چقدر از درد نوشتن کار ساده ایست


8 مارس دیگری هم گذشت و من امسال درگیر درس و بیمارستان و فشار روزمره از همه چیز و همه کس دور افتادم اما از درد نه


این درد مشترک


این تبعیض ریشه دار این ستون فشار که زن را محکوم و محبوس و رنجور می کند شهر و کشور و زمان و مکان نمی شناسد


نیاز نیست پای از در بیمارستان بیرون بگذارم ظلم با هوا آمیخته است


دخترکی 22 ساله روی یکی از تخت های بخش مان در انتظار عمل جراحی سرنوشت سازی بستری است سیر پیشرفت بیماری آنقدر زید است که دخترک را سوژه ی گفتگوهای روزمره ی کادر پزشکی کرده است .درمانگاه بخش کتابخانه سلف همه جا صحبت از اوست .دخترک که ظاهر زیبایی هم دارد به تازگی نامزد کرده است .چند روز پیش نامزد محترم که به ظاهر برای عیادت به بیمارستان آمده بود با داد و بیداد فراوان همه ی بخش را به هم ریخت فکر می کنید مشکل چه بود؟


"اگه عملش کنید دیگه نمی خوامش می خوایید ببرید ناقصش کنید بندازید بهم!" و به همین سادگی پدر دختر از ترس بی آبرویی دخترش و جدایی قریب الوقوع!به عمل رضایت نداد و دختر در آستانه ی خطر مرگ را با رضایت شخصی مرخص کرد و به خانه برد تا به حجله بفرستد!!


قدم زنان به محوطه ی باز می روم تا کمی نفس بکشم کسی از پشت سر صدا می زند خانم پرستار
...


برمی گردم و لبخند می زنم چه می توان گفت به پیرزن ژنده پوش روستایی که در باورش دختران جوان چیزی بیش از پرستاری نمی توانند بیاموزند؟آری این برخورد هر روز و هر ساعتمان است خیل کسانی را که اجازه نمی دهند پزشکی زن معاینه شان کند خیل کسانی که پرستار خطابمان می کنند و خیل کسانی که هر روز و هر ساعت از پزشکان زن سراغ دکتر را می گیرند جز با لبخندی و آهی نمی توان جوابگو بود.....


در ورودی هر کدام از درمانگاه های بیمارستان را که باز کنم نوشته ای پشت دیوار به چشم می خورد به این مضمون که برای بستری شدن به همراه داشتن رضایت نامه ی شوهر یا گواهی فوت شوهر الزامیست و من تا صبح هم که با استاد پزشکی قانونی بحث کنم فایده ای ندارد


حق با استاد است رضایت همسر و حتی اطلاع او از بیماری زوجش جز در بیماری های مربوط به روابط زناشویی شان نیاز نیست اما استاد جواب نوشته ی پشت در درمانگاه و قوانین رایج بر بخش ها را چه کسی می دهد؟!!


دو سه روز پیش مریضی داشتیم که مبتلا به نوعی بیماری خودایمن به نام لوپوس بود این بیمار حدود دو ماه قبل دچار سکته ی مغزی شده بود و نمی توانست بدون کمک همسر خود از جای برخیزد.نا توان شده بود و از عهده ی ساده ترین کارهای روزمره اش هم عاجز


ده سال گذشته خانه نشین و مستاجر بود و زن جوانش خرج زندگی ومراقبت از مرد را بر عهده داشت.دیروز وقتی همه ی دنیا به پیشواز 8 مارس می رفتند مرد با همان دست های کم توان زنش را زده بود و تهدید کرده بود که اگر او را به خانه نبرد زن را می کشدو حرف های رکیکی را با زبان نیم بندش بیان کرده بود که ...


و عصر همان روز مرد با رضایت شخصی مرخص شد و به خانه رفت.....


آری هوا با ظلم آمیخته است آنقدر که نمی توان جایی و مکانی برایش یافت دنیای تبعیض و ظلم علیه زن پایانی ندارد دیواری ندارد سقفی ندارد حدی ندارد...


هر جا که باشی تنها کافیست زن باشی آنوقت محدودیت و محرومیت را احساس می کنی انگار که در کیسه ی پلاستیک نفس بکشی خفه می شوی اگر جیغ بزنی پلاستیک بیشتر به صورتت می چسبد و نفست را بند می آورد پس هروقت خواستی نفس بکشی به یاد بیاور که تو یک زنی


نه اشتباه نکن نمی گویم نفس نکش یا از فشار درد جیغ نزن نه...


نفست را تو بده و با تمام قوا به بیرون بدم اینطور همه ی پلاستیک های اطراف از نفس عمیق تو باز می شود


خدا را چه دیدی شاید یکروز آن کیسه ی پلاستیکی اطرافت را پاره کردی و از پشت آن جدار مات در آمدی شاید آنوقت من هم پوسته ام را پاره کرده باشم و دنبال هم نفسی بگردم تا در هوای باز با من فریاد بزند......


author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 3 نظر