دستانم یخ زده و تو نیستی که گرمشان کنی،قلبم می سوزد و نیستی که آرامم نگه داری!صدای روده هایم را می شنوم که صدای اطراف را در خود خفه می کند!بد عادتم کرده ای...حالا که نیستی،کسی نیست که هر روز و هر ساعت نگران غذا خوردن و خواب و زندگی ام باشد...
پوست لبم را با دست می کنم،بی آنکه باشی تا سرزنشم کنی،ضربه ی خون را حس می کنم و مزه اش را...
کمی شور است
مثل گذر این روزهای کشدار فراق تو،گرم است اما نه به داغی ذهن خسته ی من که دیگر کشش مرور لحظه ها و صحنه ها و روزهای با تو بودن را ندارد
دستانم همچنان یخ زده و خودکار آبی بی رمق در دستم لق می زند...
خطوط کج و مبهم روی کاغذ سفید می ریزند بی آنکه هیچ هدفی از کنار هم چیدنشان باشد
بی اختیار به یاد یادداشتی می افتم که بعد از ویرایش مقاله هشت مارس سال 2006ام برایم به یادگار گذاشته بودی.آنوقت ها همه ی نوشته هایم را می خواندی.آیا هنوز هم...
زیر مقاله ام نوشته بودی:خانم دکتر عزیز،خط بسیار بدی دارید.اما به زیبایی چشمانتان می بخشم و امضا کرده بودی!!!
و من سردرگم مانده بودم از اینکه به حرکتت بخندم یا خشمگین شوم!
مثل حالا که سردرگمم،نمی دانم به پایان این داستان باید خندید یا گریست
گریه برای تویی که مرا این چنین خواستی که هستم.برای تویی که عشقت،لحظه لحظه های بودنت،مامنی بود برای بالیدن و جان گرفتنم،برای تویی که هیچگاه در برابرم از جنس مردان هرزه ی این روزگار نبودی...
شاید باید گریه کنم برای از دست دادن تویی که مرد بودی به تمام معنای کلمه،حتی بیش از وزن وازه...
شاید هم باید بخندم به تو که در گرداب مشکلات نا خواسته ات غرقم کردی،به تویی که پزمرده شدنم را به تماشا نشستی و یادت رفت که از گلت مراقبت کنی،شازده کوچولو را یادت هست..؟!
چه لحظه ی زجرآوری است وقتی پای بر قلبت می گذاری،قلبت نیست که زیر پایت له می شود این تویی که زیر دست و پای و هیکل نخراشیده ی جبر و روزگار دست و پا می زنی
له می شوی
آری گذر از تو گذر از نیمی از زندگی ام بود.اما می خواهم بعد از تو زندگی کنم،بعد از تو عاشق شوم،بزرگ تر شوم،باز هم شادی کنم،سختی بکشم،به یاد بیاورم و فراموش کنم،نفس بکشم...
می دانم که روزگار ورق می خورد،شاید بعد از گذشت سالها به تصمیمم ببالم شاید هم پشیمان شوم!
کسی چه می داند
صفحه کاغذ تمام می شود!حالا دستانم گرم شده،شاید هم قلبم سرد شده باشد!
جدایی از تو ناممکنی بود که خودم هم هنوز باور نکرده ام!
هیچ کس باور نمی کند!باورت می شود؟!همه فکر می کننند،باز هم داستان همان قهر و آشتی های همیشگی مان است!بازی موش و گربه،من قهر کنم تو نازم را بخری...
اما نه!
این بار نه!
خودت همیشه می گفتی :قوی بودنم را دوست داری!یادت هست؟
هیچ وقت این قدر قوی نبوده ام،آنقدر که بتوانم به تو نه بگویم باور می کنی؟ ...
بی تو ،زیر سقف آسمان بلند،در کش و قوس روزهای کشدار زندگی...
| رویا |   |

TrackBack:

TrackBack URL for this entry:
http://www.hoviyat.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/38


Comments:

خواندم .

البرز || March 18, 2008 6:07 PM

سلام نازنین
قصه چلچراغ اسان است
مشخصات و آدرس می دهید
ارسال می شود هفتگی برایتان
برقرار باشی دوست من :)

محتشمی || March 18, 2008 10:38 PM

" من که قول ناصحان را خواندم قول رباب / گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند باد " هنوز واژه هایت زنگ بیدار کردن ملتی را دارند، دلم پیشکش و پیشمرگ لرزه دستانت؛ هنوز هم بوی عطرت بوی یاس بلند بالای حیاط خانه پدریست. چه کنم با دل امیدوارم، بیخیال همه مردمان دنیا. دو نفر علیه همه دنیا ؟!

N.A || March 21, 2008 9:25 PM

خانوم دکتر عیدت مبارک (:
سال خوبی داشته باشی : دی
تولدتم پیشاپیش مبارک ( بازم دو نقطه دی )

م ح س ن || March 25, 2008 7:16 PM

خانوم دکتر عیدت مبارک (:
سال خوبی داشته باشی : دی
تولدتم پیشاپیش مبارک ( بازم دو نقطه دی )

م ح س ن || March 25, 2008 7:19 PM

Post a comment:

نظرات شما پیش از نمایش بررسی خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید