یک روز عادی....
April 25, 2008 3:39 PM
گرمای ظهر خوزستان بر سیاهی لباس هایم شلاق می زندزمین زیر پایم موج بر می دارد و ضربه های سریع سوزن آفتاب بر پوست صورتم حکاکی می کند.گم می شوم و خودم را به پاهای بی رمقم می رسانم و بطری آب معدنی خنک را در دستم فشار می دهم.راه بازگشت به خانه پس از یک روز کار و درس در شلوغی بیمارستان آموزشی شماره یک اهواز و گذر از نگاه های ناامید و خسته و درمانده ای که در هوا چنگ می اندازند تا دستی برای فشردن بیابند و گوشی برای شنیدن.....
مثل هر روز بی تفاوت از کناره ی درب ورودی بیمارستان خارج می شوم و با نگاهی مستقیم گذر آدم ها را دنبال می کنم
نگهبان درب ورودی را می بینم که لبخند به لب از در اتاقک کولر دار کوچکش خارج می شود .سلامی می کند و پی ش از آنکه منتظر جوابم باشد در 2 قدمی ام زانو می زند و ....
نمی دانم چرا و چطور در همه ی این ماه ها متوجه پیرزن دعا فروش فرتوت گوشه ی دیوار نشده ام...
نه !!او را دیده ام و بارها و بارها وقتی با سرعت از کنارش رد شده ام پاییده ام که پای بر بساطش نگذارم
او را دیده ام اما رد شده ام
دستان نگهبان در ورودی را نگاه می کنم
با یک دست پیرزن را بلند کرده و با دست دیگر لیوان آب را تا لبهایش بالا آورده پیرزن دو دستی لیوان را می گیرد و زیر لب چیزی می گویدو چشمانش لبریز از مهربانی می شود آب سرریز می شود روی یقه ی لباسش و من سرمایش را حس می کنم شادی نگاهش را نیز....به خودم که میآیم می بینم وسط تیغ آفتاب ایستاده ام و آن دو را تماشا می کنم
نگهبان بر می گردد و مرا می بیند لبخند می زند
من هم...
اما در پس لبخندم حسی گنگ تقلا می کند حسی که سال هاست نداشته ام
شاید عادت های روزمره و قالب های کلیشه ای معنای واقعی زندگی را از یادم برده اند.....
لبخند می زنم و اینبار در هوای سرد قلبم کبریت می زنم.....
مثل هر روز بی تفاوت از کناره ی درب ورودی بیمارستان خارج می شوم و با نگاهی مستقیم گذر آدم ها را دنبال می کنم
نگهبان درب ورودی را می بینم که لبخند به لب از در اتاقک کولر دار کوچکش خارج می شود .سلامی می کند و پی ش از آنکه منتظر جوابم باشد در 2 قدمی ام زانو می زند و ....
نمی دانم چرا و چطور در همه ی این ماه ها متوجه پیرزن دعا فروش فرتوت گوشه ی دیوار نشده ام...
نه !!او را دیده ام و بارها و بارها وقتی با سرعت از کنارش رد شده ام پاییده ام که پای بر بساطش نگذارم
او را دیده ام اما رد شده ام
دستان نگهبان در ورودی را نگاه می کنم
با یک دست پیرزن را بلند کرده و با دست دیگر لیوان آب را تا لبهایش بالا آورده پیرزن دو دستی لیوان را می گیرد و زیر لب چیزی می گویدو چشمانش لبریز از مهربانی می شود آب سرریز می شود روی یقه ی لباسش و من سرمایش را حس می کنم شادی نگاهش را نیز....به خودم که میآیم می بینم وسط تیغ آفتاب ایستاده ام و آن دو را تماشا می کنم
نگهبان بر می گردد و مرا می بیند لبخند می زند
من هم...
اما در پس لبخندم حسی گنگ تقلا می کند حسی که سال هاست نداشته ام
شاید عادت های روزمره و قالب های کلیشه ای معنای واقعی زندگی را از یادم برده اند.....
لبخند می زنم و اینبار در هوای سرد قلبم کبریت می زنم.....
توسط رعنا
|
در شاخه: اجتماعی- سیاسی
|
6 نظر
تولدی دیگر
April 17, 2008 4:22 PM
مادر از درد به خود می پیچید تا سرآغاز گناهی باشد نابخشودنی و کودکی بدنیا آورد که حتی حالا بعد از 23 سال فلسفه ی حیاتش معلوم نیست و اینچنین آخرین فریاد های مادر در اولین فریاد های نوزادی خفه شد که سرآغاز ناآرامی و عصیان بود.
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛ سهند، فرشته؛ علی؛ فاطمه؛ میلاد؛ نیما، محمود، پری؛ اکرم؛ محسن؛ نوال؛ نسیم؛ رضا؛ هدی؛ بهار؛ ندا، نازنین، محمد؛ پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....
مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛ سهند، فرشته؛ علی؛ فاطمه؛ میلاد؛ نیما، محمود، پری؛ اکرم؛ محسن؛ نوال؛ نسیم؛ رضا؛ هدی؛ بهار؛ ندا، نازنین، محمد؛ پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....
مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!