تولدی دیگر
April 17, 2008 4:22 PM
مادر از درد به خود می پیچید تا سرآغاز گناهی باشد نابخشودنی و کودکی بدنیا آورد که حتی حالا بعد از 23 سال فلسفه ی حیاتش معلوم نیست و اینچنین آخرین فریاد های مادر در اولین فریاد های نوزادی خفه شد که سرآغاز ناآرامی و عصیان بود.
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛ سهند، فرشته؛ علی؛ فاطمه؛ میلاد؛ نیما، محمود، پری؛ اکرم؛ محسن؛ نوال؛ نسیم؛ رضا؛ هدی؛ بهار؛ ندا، نازنین، محمد؛ پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....
مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛ سهند، فرشته؛ علی؛ فاطمه؛ میلاد؛ نیما، محمود، پری؛ اکرم؛ محسن؛ نوال؛ نسیم؛ رضا؛ هدی؛ بهار؛ ندا، نازنین، محمد؛ پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....
مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!
توسط
تولدت مبارك عزيز مباركه مباركه مبارك....
از زيستن لذتي بي حد ببر و از مردن رضايتي بي حد.
تولدتان مبارک .
مبارک باشه رعنا جان!
سرآغاز مرگ تدريجيت مبارك!
با بهترين آرزوها برات
در هر صورت به دنیا آمدید و باید زندگی کنید . همینی که هست .
تولدت مبارک.
من هيچ سهمي مگر از دنيا خواسته ام؟ مگر تا به امروز دستي به سوي كسي دراز كرده ام؟ آدميت همين طبع بلند است و غرور برافراشته؛ حال به سال ميخواهد هفت باشد مي خواهد هفتاد باشد. به از نو شدن بايد بيشتر به قبلترها نگريست به آنچه از انسان جا مانده است، به قلبهاي شكسته به آرزوهاي دست يافته! رعنا جان دوست عزيز؛ من از هيچ كس سهمي نخواسته ام لطفا سهم مرااز دوست داشتن تقسيم كن ما بين بقيه دوستانت ..!
اشکمو دراووردی رعنا...
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی ...
تولدت مبارک خاله رعنام
هم نوع!اميدوارم بر شادي هاي زندگيت اينقدر افزوده شود كه به گذشته ات مثل تجارب زيبا و پربار لبخند بزني
سلام
نو شدنت مبارک
نمی دانم دوست عزیز چرا همیشه نگرانت هستم نه از باب اینکه بلایی بر سرت بیاید بلکه از این بابت که بر شاکی بودنت از روزگار هیچ کناره ای نیست
شاد بودنت، استواریت و نادم نبودنت را آرزو دارم هر چند می دانم نمی پذیری