|
| |||
|
|||
مثل هر روز بی تفاوت از کناره ی درب ورودی بیمارستان خارج می شوم و با نگاهی مستقیم گذر آدم ها را دنبال می کنم
نگهبان درب ورودی را می بینم که لبخند به لب از در اتاقک کولر دار کوچکش خارج می شود .سلامی می کند و پی ش از آنکه منتظر جوابم باشد در 2 قدمی ام زانو می زند و ....
نمی دانم چرا و چطور در همه ی این ماه ها متوجه پیرزن دعا فروش فرتوت گوشه ی دیوار نشده ام...
نه !!او را دیده ام و بارها و بارها وقتی با سرعت از کنارش رد شده ام پاییده ام که پای بر بساطش نگذارم
او را دیده ام اما رد شده ام
دستان نگهبان در ورودی را نگاه می کنم
با یک دست پیرزن را بلند کرده و با دست دیگر لیوان آب را تا لبهایش بالا آورده پیرزن دو دستی لیوان را می گیرد و زیر لب چیزی می گویدو چشمانش لبریز از مهربانی می شود آب سرریز می شود روی یقه ی لباسش و من سرمایش را حس می کنم شادی نگاهش را نیز....به خودم که میآیم می بینم وسط تیغ آفتاب ایستاده ام و آن دو را تماشا می کنم
نگهبان بر می گردد و مرا می بیند لبخند می زند
من هم...
اما در پس لبخندم حسی گنگ تقلا می کند حسی که سال هاست نداشته ام
شاید عادت های روزمره و قالب های کلیشه ای معنای واقعی زندگی را از یادم برده اند.....
لبخند می زنم و اینبار در هوای سرد قلبم کبریت می زنم.....
TrackBack:
TrackBack URL for this entry:
http://www.hoviyat.org/cgi-bin/cms/mt-tb.cgi/43
Comments:
خوش به حال شما که دیدید پیرزن را! کاش همه چیز را همه می دیدند..
فرزانه || April 26, 2008 1:51 AM
نه ولش کن "دی"
خطرناکه حسن...ها ها ها ....
شهلا || April 26, 2008 1:13 PMپر از احساس داغ تابستان اهواز
Nima.A || April 26, 2008 4:31 PMبا " لزوم بازگشت خاتمی به قدرت(1) " به روزم.
حسام محمدزهی || April 28, 2008 10:51 AMحیف است که ماها کمی از زندگی مان را می فهمیم... بیشترش به روزمره می گذرد در حالی که آدمهای اطراف و گوشه و در گذزمان هم جزیی از زندگمان هستند...
ممصادق || April 28, 2008 1:23 PMبا سلام/ از آشنايي با شما خرسندم / با اجازه لينك شما را اضافه مي كنم / موفق باشيد
آزادي || May 28, 2008 4:03 PMPost a comment:
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید
