بادبان ها پایین
June 30, 2008 6:31 PM
خیالاتم با پاهای برهنه ی سرد روی پوست ذهنم راه می روند!گهگاه جایی می ایستند و جا پایشان در نرمی مغزم فرو می ماند!
چشمانم را می بندم و با یک دم عمیق همه ی هوای اطرافم را می بلعم و بعد یک بازدم عمیق!
اما افکار و خیال های اضافی محکم گوشه ی ذهنم را چسبیده اند و با نیشخندی کج و معوج در برابر فشار نفس های عمیقم مقاومت می کنند!
یاد کشتی طوفان زده ی وسط آب میافتم و ناخودآگاه خیالاتم را ملوانان جسور جوانی می بینم که به جوبه های دکل و بادبان کشتی آویزان در هوای ذهنم تاب می خورند!
و کشتی طوفان زده ی ذهن من بی آنکه راهی به جلو باز کند در بستر امواج پرتلاطم بالا و پایین می شود....
آی زندگی بی ساحل آی افق بی خشکی آی طوفان بی آفتاب....
دلم سکوت داغ شن های یک ساحل دورافتاده را می خواهد جایی که دیگر هیچ بادبانی و دلیلی برای طوفانی برای بادبانی برای آویزان شدنی برای فکری برای دست آویزی نباشد
دلم روزنه ای برای نفس کشیدن می خواهد
کاش می شد بر سر ناخدای نامرئی زندگی فریاد کشید
بادبان ها رو بیارید پایین تو اولین ساحل توقف می کنیم....
پ.ن:این روزها درس و زندگی و هر آنچه باید و شاید در منگنه می فشارندم
چشمانم را می بندم و با یک دم عمیق همه ی هوای اطرافم را می بلعم و بعد یک بازدم عمیق!
اما افکار و خیال های اضافی محکم گوشه ی ذهنم را چسبیده اند و با نیشخندی کج و معوج در برابر فشار نفس های عمیقم مقاومت می کنند!
یاد کشتی طوفان زده ی وسط آب میافتم و ناخودآگاه خیالاتم را ملوانان جسور جوانی می بینم که به جوبه های دکل و بادبان کشتی آویزان در هوای ذهنم تاب می خورند!
و کشتی طوفان زده ی ذهن من بی آنکه راهی به جلو باز کند در بستر امواج پرتلاطم بالا و پایین می شود....
آی زندگی بی ساحل آی افق بی خشکی آی طوفان بی آفتاب....
دلم سکوت داغ شن های یک ساحل دورافتاده را می خواهد جایی که دیگر هیچ بادبانی و دلیلی برای طوفانی برای بادبانی برای آویزان شدنی برای فکری برای دست آویزی نباشد
دلم روزنه ای برای نفس کشیدن می خواهد
کاش می شد بر سر ناخدای نامرئی زندگی فریاد کشید
بادبان ها رو بیارید پایین تو اولین ساحل توقف می کنیم....
پ.ن:این روزها درس و زندگی و هر آنچه باید و شاید در منگنه می فشارندم
چشم ها
June 7, 2008 5:10 PM
مادرم می گفت:
"چشم ها اسرار دل را باز می گویند"
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
پ.ن:این روزها ماجرایی را به چشم دیدم که دلم را سوزاند بی آنکه قربانی را بشناسم این چند خط را برای او و همه ی کسانی می نویسم که چون او قربانی نگاهی مشوش شده اند....
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
6 نظر