RSS


آرام

timeicon June 22, 2009 2:14 PM

می گویند همه جا آرام شده است
آرام مثل مرگ یک انسان
آنها زندگی را از سر گرفته اند،مثل یک مسلمان واقعی
اما با پاهای فرورفته در خون مگر می شود نماز خواند؟

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 10 نظر



دوستت دارم و برایت گریه نمی کنم

timeicon June 20, 2009 9:04 PM

این روزها خواب دم صبحم که تنها مامنم شده هم ،آرام نیست...
کابوس بلندی شده ام که مستند پخش می شود.
شنیدی فلانی رو گرفتن
آره من خونه ام
شنیدی آن یکی رو آنقدر با کابل زدن که...
آره من هنوز خونه ام
امروز برگه ی امتحان پایان بخشم چیزی شبیه سفید بود
فلانی عجب زن قوی و آرامیست از ساعت 6 بعد الظهر تا 2 صبح با چشمان و دستان بسته خورد و شنید کاش فقط درد بود حرف هایی که او شنید...چه بگویم که نگفتنش بهتر
تخریب بود تهدید نه تحقیر بود
راستی تو کجایی؟من هنوز هم خونه ام
پست قبلی راجع به دوست بیست ساله و جوانم نوشته بودم جوانمرد بزرگ
امروز نوبتی دیگر نواختندش
آویزان و معلق در هوا
زدند
"آخ آجی زدنم
خوبی؟
آره بابا "و صدای خنده
که آنقدر درد درونش دارد که هم نواییش گریه ی من است
آنوقت من هنوز خانه ام
بیمارستانم
و بوی گند تعفنم را خودم هم می شنوم
اما هنوز خانه ام
این روزهای داغ تمام میشود
فکر می کنم باید چون منی بماند که چون تویی را مرهم باشد
اما برایت گریه نمی کنم
برای خودم گریه می کنم که به جای همه ی شما یک جا درد کشیدم
انتظار کشدیم
رنج بردم
مردم و زدنده شدم
تا پیکر کبود
دست و پا و صورت خونینتان را دوباره دیدم
گریه می کنم
و هنوز هم خانه ام
تا فردایی که بتوان طلوع کرد
همیشه باید نفس هایی تازه برای فریاد هایی سبز در سینه باشد
کجایی رعنا؟
من خانه ام
من هستم....

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 3 نظر



دست هایتان کجاست؟

timeicon June 16, 2009 9:00 PM

نمی توانم بنویسم نمی توانم حرف بزنم
آنجا کتابخانه بود.بچه ها می نشستند کتاب می خواندند.تفسیر می کردند فیلم می دیدند ،نقد می کردند،حرف می زدند،همان جا بود که بچه های 40 چراغ را میزبان بودیم.و بعد همه سبز شدیم،سبز شدیم و بهت بعد از انتخابات همه مان را مثل خطوطی لرزان در هوای سفیدی کاغذ به خواب برد.دیروز همه جمع شدیم حرف زدیم گریه کردیم قصه گفتیم خاطره بافتیم و قرارمان براین شد که آرام بمانیم تا هر چه پیش آید صبر کنیم تا وقتی که مجوزی قانونی راهی روزنه ای...
امروز عصر بالاخره تصمیم گرفتم به سراغ 46 فصل درس نخوانده ام بروم 3 روز وقت مانده و محالی که می خواستم شدنی شود...
سرم لای کتاب ها بود که یکی یکی زنگ زدند
همه را گرفتند
بچه ها را
جوانان را
رای اولی ها را
همه و همه را
و بردند
و گوشی های خاموش
و تماس های بی جواب
دوستانم وابستگی هایم
همه را همه را...
به کدام جرم نمی دانم

پ.ن:امروز صبح همه ی دوستان،خانواده ها مقابل دادگاه انقلاب بودند بچه ها را با جرم عوامل اصلی اغتشاشات روزهای اخیر اهواز !!محاکمه کردند بیچاره بچه ها.دیشب تا صبح به این و آن دلداری میدادم
یکی ازد دوستان که در حوزه ی بانوان بسیار زن فعال و محبوبیست با صدای لرزان سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد کودک 8 ماهه اش از ناآرامی مادر جیغ می کشید و گریه می کرد.یا شاید برای پدر بی تابی،دیگری هم کودک 11 ماهه به بغل از صبح در دادگاه زار میزد
دیشب فقط دلداری دادم کسی نبود خودم را دلداری بدهد
نگران رای اولی هایی بودم که بار اول در ستاد انتخاباتی دکتر معین الفبای زندگی اجتماعی را برایشان مشق کرده بودم نگران دوستانی بودم که هر بار در سخنرانی یا تجمعی نیروهی موسوم به لباس شخصی،حمله کرده بودند به جای من کتک می خوردند و محافظتم می کردند.نگران کسانی بودم که خواهرانم شده بودند برادرانم و حتی نزدیک تر
صبح که بچه ها را آزاد کردند من آنجا نبودم اما دوستانمان از لبخند های تلخشان گفتند
موبایل هایشان را نگه داشته بودند.عینک.کیف و هر چه را که تصورش را بکنید.یکی یکی زنگ زدم و جویای حالشان شدم،
"آجی نگران نباش خوبم"
من صدای گرفته اش را می شناختم سال 84 که به ستاد آمد،شانزده سالش بیشتر نبود،هر بار کتک می خورد یا درگیری میشد همین طور پاسخ میداد
"من تورو می شناسم"
صدای پسر خاله اش از کنارش می آمد که داد میزد:دروغ می گه رعنا زدنش،با ته باتوم سه جای سرش رو شکستن،بدنش همش کبوده،همه رو زدن می خواستن به زور اعتراف بگیرن"
دنیایم سیاه شد
حالا بیست سال سن دارد
در اوج جوانی
کتک خورده
دادگاه رفته
شب را در بازداشتگاه سپری کرده
دست بند و چشم بند را تجربه کرده
به کدامین جرم؟
وقتی حتی صدای اعتراضش هم هنوز بلند نشده؟!
از صبح فکر می کنم،کاش ما هم مثل بسیاری دیگر اعتراض کرده بودیم شاید آنوقت جای ضربه های باتوم اینقدر درد نمی گرفت
شنبه پانزده واحد امتحان دارم و چهل و شش فصل که حتی نای ورق زدنشان هم نیست
درس نه
غذا نه
خواب نه
و طوفانی از درد که در ذهنم می پیچد و تمام نمی شود
تا کجا باید دید،
باید شنید،
باید چشید،
نمی دانم
تا کجا؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 7 نظر



ماهی دریا حق دارد به دلخواهش شنا کند

timeicon June 13, 2009 3:07 PM

در وصف انتخابات حرف های بسیاری زده شده است .جایی جز آه برای من باقی نمانده و البته ذکر چند نکته
1.تشکر از تمام دوستانی که در این چند روز داغ نگرانم بودند و با تماس ها و پیگیری ها جویای حالم شدند من خوبم.اینجا هم تبعیض شامل شهرستانی ها شد و کسی کاری با ما نداشت
2.ابراز تاسف و همدردی با تمام دوستانی که در این مدت بهای خون را پرداختند درد را تجربه کردند و صدمه دیدند
3.ابراز انزجار از ف ی ل ت ر ی ن گ گسترده ی سایت ها،تعطیلی فله ای روزنامه ها،دستگیری فعالین سیاسی و احزاب،قطع خطوط ارتباطی ،تلفن همراه و پیامک و...
4.تعجب از برگذاری جشن پیروزی در انتخابات در میدان ولی عصر پیش از رسیدگی به شکایات دیگر کاندیداها
5.توجه به کادر بسته ی شبکه خبر در گزارش برنامه ی میدان ولی عصر(آیا به نظر شما این صد هزار نفر نیروی سازمان دهی شده،با همه ی تبلیغات،حتی بخشی از توان 24 میلیونی بود که نتیجه ی انتخابات نشان می دهد؟)
6.اگر به راستی حق با آنهاست چرا اجازه ی برگزاری یک راه پیمایی آزاد را به طرفداران مهندس میرحسین موسوی و کروبی نمی دهند؟تا به قول خودشان آن اقلیت اشوب طلب رسوا شوند؟!!!
7.از عدد هفت خوشم می اید این روزها!شعری از نزار قبانی عاشقانه سرا و شاعر بزرگ معاصر جهان عرب و البته محبوب ترانه های عربی را برایتان نوشته ام ترجمه ها شاید زیاد دقیق نباشد اما حداکثر تلاشم بر تطبیق بوده است.این شعر از مجموعه ی "فاطمه" انتخاب شده است که به شکل زیبایی با مناسبت امروز و میلاد فاطمة الزهرا هماهنگی دارد.داشت یادم می رفت آن را به هر چه صلاح دانستید ربط دهید مسئولیت با خودتان

اریدک،ان تکونی حبیبتی
می خواهم بانوی محبوبم باشی
حتی تنتصر قصیده...
تا قصیده
علی مسدس الکاتم للصوت
بر اسلحه های بی صدا پیروز شود
و ینتصر التلامیذ
و دانش آموزان
علی الغازات المسیله للدموع
بر گاز های اشک آور
و تنتصر الورده
و گل سرخ
علی هراوة رجل البولیس
بر باتوم پلیس ها
و تنتصر المکتبات
و کتابخانه ها
علی مصانع الاسلحة
بر سوداگری اسلحه

ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی ادخل فی دین الیاسمین
تا به دین یاسمن درآیم
و امارس طقوس البنفسج
و آیین بنفشه به جا آرم
و ادافع عن حضارة الشعر
و از تمدن شعر به دفاع برخیزم
و زرقه البحر
و از آبی دریا
و اخضرار الغابات
و سرسبزی جنگلها


ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی اعید الی بیروت،راسها المقطوع
تا به بیروت برگردانم سر بریده اش را
و الی بحرها،معطفه الارزق
و به دریایش لباس آبی اش را

و الی شعرائها...دفاترهم المحترقة
و به شاعرانش دفتر های سوخته شان
أرید أن أعید
می خواهم بر گردانم
لتشایکوفسکی...بجعته البیضاء
به چایکوفسکی...قوی سفیدش را
و لبول إلوار ...مفاتیح باریس
و به پل الوار ...کلید های پاریس را
و لفان کوخ...زهرة "دوّار الشمس"
و به ون گوگ...گل آفتاب گردان را
و لأراغون..."عیون إلزاء"
و به آراگون چشمان السا را
و القیس بن الملوّح...
و به قیس بن ملوّح...
أمشاط لیلی العامریّه
شانه های لیلای عامری را

ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی أطمئنّ...
تا اطمینان یابم
أن غابات نخیل فی عینیک
بیشه های نخل در چشمانت
لا تزال بخیر...
هنوز پر طراوت و سرسبزند
و أعشاش العصافیر بین نهدیک
و لانه های گنجشککان بر سینه ات
لا تزال بخیر...
هنوز پابرجایند
و أسماک الشعر التی تسبح فی دمی
و ماهین شعر شناور در خونم
لا تزال بخیر
هنوز زنده اند

ارید ان احبک،یا سیدتی
میخواهم دوستت بدارم،بانوی من
فی زمنِ...
به روزگاری که...
أصبح فیه الحبّ معاقاً
عشق در بند ناتوانی است
و اللغة معاقة...
و زبان در بند نا توانی است
و کتب الشعر،معاقة...
و کتاب های شعر در بند ناتوانی اند
فلا الأشجار قادرةٌ علی الوقوف علی قدمیها
نه درختان را بر پای خود یارای ایستادن
و لا العصافیرُ قادرةٌ علی إستعمال أجنحتها
و نه گنجشکان را با بالهایشان یارای پرواز
و لا النجومُ قادرةٌ علی التنقّل
و نه ستارگان را به آسمان
بدون تأشیرات دخول...
فراتر از مرز های سیاسی یارای حرکتی است

ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
قبل أن ینقرضَ آخرُ غزالٍ
پیش از مرگ آخرین آهو
من غزلانِ الحریة...
از آهوان آزادی...
و آخر رسالةٍ
و آخرین نامه
من رسائلِ المحبینُ
از نامه های عاشقان
و تنشقَ آخرُ قصیدةٍ
و پیش از بر دار شدن
مکتوبةٍ باللغةِ العربیة...
آخرین قصیده مکتوب عربی

إنی أحبکِ،یا سیّدتی
من تو را دوست می دارم بانوی من
دفاعاً عن حقّ الفرس...
که اسب حق دارد به دلخواهش
فی أن تصهل کما تشاء...
شیحه سر دهد
و حق المرأة..
و زن حق دارد
فی أن تختار فارسها،کما تشاء
به دلخواهش شهسوارش را انتخاب کند
و حقّ السمکة..فی أن تسبح کما تشاء
و ماهی دریا حق دارد به دلخواهش شنا کند
و حقّ الشجرةِ فی أن تغیّر أوراقها،کما تشاء
و درخت حق دارد به دلخواهش تغییر دهد برگ هایش را
و حقّ الشعوب فی أن تغیّرَ حکّامها،متی تشاء
و ملتها حق دارند به زمان دلخواهشان،حاکمانشان را تغییر دهند


السماء یا سیدتی،أصبحت و اطئة...
آسمان را ای بانوی من ارتفاعی کمتر آمد
و الغیومُ العالیة
و ابر های در اوج
أصبحتُ تتسکّعُ علی الأسفلت...
خود را بر آسفالت خیابان ها می یابند
و جمهوریة افلاطون..و شریعة حمورابی
و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی
و وصایا الأنبیاء..و کلام الشعراء
و فرمان های پیامبران.. و سخن شاعران
صارت دون مستوی سطح البحر
پایین تر از سطح دریا امدند
لذلک نصحنی السحرة،و المنجّمون
از برای همین ساحران و منجمان
و مشایخُ الطرقُ الصوفیة
و پیران طریقت پندم دادند
أن أحبک
که تو را دوست بدارم...
حتی ترتفعُ السماءُ قلیلاً
تا اسمان اندکی اوج رفته اش را باز یابد

author توسط رعنا | در شاخه: شعر و ادبیات | comments 8 نظر



ایستاده میمیریم مثل سرو

timeicon June 13, 2009 4:24 AM

گر بدین سان زیست باید پست،/ من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم،/ بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست . / گر بدین سان زیست باید پاک/ من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،/ چون کوه یادگاری جاودانه،/ بر تراز بی بقای خاک

پ.ن:1.یک انتخابات بدون آرای سفید و باطل،حتی یک رای!!
2.نسبت مساوی رای ها ،در پنج میلیون اول 68 درصد د ر 15 میلیون کماکان 65 درصد این یعنی همه ی نقاط کشور به یک نسبت به رئیس جمهور منتخب!!رای داده اند
3.بهت و سکوت همه ی شهر های ایران را در برگرفته حتی از نقاطی هم خبر های درگیری و تشنج به گوش می رسد پس این 65 درصد ملت خوشحال کجا هستند؟
4.یکی از دوستان حسابی دعوایم کرد که از تو با این همه سال فعالیت بعیید است این نا امیدی و انفعال
راست می گوید مگر فعالیت اصلاح طلبی مان یک روزه شروع شده یا امروز تمام می شود؟
یادمان به همه ی خون هایی که دادیم باشد
اگر 18 تیر یادمان رفته یادمان به در خون تپیده های زنجیر انسانی شیراز باشد
بیدار باشیم و به هوش
آرام و قوی
ما هستیم
من هستم
شما چطور؟
5.تقریبا تمام سایت ها ی حامی میرحسین یا فیلتر شده اند یا تهدید یا به طور نامعلومی به روز شدنشان متوقف شده است.هیچ منبع خبری نداریم.موج سوم با حدود نیم میلیون حامی و آینده و توقف به روز شدن بسیاری از سایت های دیگر.فعلا این را داشته باشید
6.دانشگاه ها کماکان تعطیل اند تا کی؟از چیزی می ترسند؟چرا برای 46 میلیون واجد شرایط 56 میلیون برگ تعرفه داشتیم و باز هم خیلی جاها برگ کم آمد؟این ده میلیون برگ اضافه کجاست؟
7.زیر چتر دروغ نمودار های فریب به احترام خودم،تو،و همه ی دیگران و دیگران به مدت یک آه بلند به جگرسوزی تمام این روزهای سخت سکوت می کنم.هفت کماکان عدد مقدسی است.

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 8 نظر



مکاشفه

timeicon June 10, 2009 12:52 AM

1-این روز ها حال و هوایم مثل کسی است که با لباس خیس بر خلاف جهت باد در روزی میانه ی تابستان و طوفان خاک خوزستان، تقلا کند.نه اینکه انتخابات مقصر باشد نه
خودم با خودم درگیرم
2- در همین راستا با حمید برادر شوهرم بیرون میرویم گردشی و خرید و بستنی فروشی دور میدان شهدا .لیوان بزرگ اب هویج بستنی را زمین می گذارم تا از منظره ی بیرون عکس بگیرم .درست زیر تابلو توقف ممنوع جلوی الگانس راهنمایی رانندگی و تویوتای یگان ویژه و نیروی انتظامی و خلاصه تمامی نیروهای مربوطه پژو 206 توقف کرده و چهار در و صندوق گشوده،تمام ماشین حتی شیشه ی جلو پوشیده از پوستر، اهنگ تحریفی یار دبستانی در وصف احمدی نژاد را با صدای بلند پخش می کند و مامورین فقط نظاره گر اند
بماند که این مدت چقدر به انواع و اقسام موارد بچه های حامی میرحسین را آزار داده اند!جالب تر اینکه کمی انور تر دکه ی روزنامه فروشی است که من و شوهر بسیاری از اوقات قوت روزانه مان را از ان تامین می کنیم و معمولا حتی اجازه ی نیش ترمزی هم در این محل داده نمی شود.شوهر دور میدان می چرخد تا من روزنامه بخرم!!
3-هنوز لیوان آب هویج بستنی دستم است و اعصابم حسابی خورد که دختر بچه ای حدودا چهار ساله با موهای نامرتب قهوه ای کمرنگ لباس ماکسی پاره و سر و وضع آشفته و بهم ریخته دو دستی به شیشه ای که به ان تکیه دادم می چسبد و به من زل می زند.احساس خفگی می کنم.با دست به بستنی اشاره می کند .اشاره می دهم که :می خوری؟ سر تکان می دهد
اشاره می دهم که بیا تو
جلوی در متصدی مانعش می شود
با دست اشاره می دهم. با تعجب می پرسد برایش سفارش می دهید؟ .
می گویم :بله
دختر کنارم می نشیند .
می گویم صبر کن یکی برایت سفارش داده ام
سر تکان می دهد:نه همین
اصرار می کند
لیوان نیم خورده را بدستش می دهم لبخند می زند بلند می شود سری تکان می دهد و با خوشحالی لیوان بدست به حالت فرار مکان را ترک می کند.
همه ی اهالی زیر سقف ساختمان به ما زل زده اند و لبخند می زنند.
حمید، لیوان تاژه ی آب هویج بستنی را جلویم می گذارد.
نمی دانم این اشک های لعنتی چرا الکی جمع شده اند.به آرایش چشمم فکر می کنم نا خود آگاه خنده ام می گیرد به دخترک، بغض می کنم
چه دنیای مسخره ای
4-از بستنی فروشی خارج می شویم ماشین هنوز تبلیغ می کند مامورین هنوز تماشا،چیز هایی راجع به ریشه کنی فقر و ...می گوید .باور کنید تکه فیلم و چند عکس و خلاصه اسنادش هم هست!!!همین دیروز ورودی درب علوم پزشکی اهواز مامور محترم حراست ماشینم را نگه می دارد تا تک پوستر پشت شیشه را دربیاورم و در جواب من که بار ها و بار ها ماشین های حامی احمدی نژاد را با پوستر در محوطه ی بیمارستان دیده ام می گوید نمی دانم آنها از کدام در وارد شده اند .من مامورم!!در همین حین یکی از همین ماشین ها از کنارم رد می شود!!
5-امروز زنجیر انسانی سبز پوشان اهوازی غافلگیرم کرد از تصور و باورم خارج بود.جمعیت را بالای صد هزار نفر حتی برخی منابع تا دویست هزار نفر، تخمین زده اند.شاید بهتر باشد بجای زنجیر بگوییم طوفان انسانی.همزمان احمدی نژاد در مصلی سخنرانی داشت.مردم فریاد می زدند :"مردم همه اینجان پس کی رفت مصلا"
6-این ترم 24 واحد سنگین در پیش دارم و حتی تصور آنچه نخوانده گذاشته ام خنده دار شده
7-عدد هفت تقدس خاصی دارد قبول ندارید؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 15 نظر



گفتگویی از یک جنس در دوسو

timeicon June 6, 2009 11:51 PM

امشب در حالی شاهد مناظره ی مهدی کروبی و محمود احمدی نژاد بودیم که به زعم عده ی کثیری ادبیات مشابه و برخورد صریح و جملات کوتاه و قابل فهم و حلاجی برای عامه ی مردم جامعه و سعی در تاثیر گذاری در اقشار عادی و مردم کوچه و بازار، بزرگ ترین وجه تشابه دو کاندیدای رقیب امشب به نظر می رسید. گرچه می توان این تشابه را تنها وجه مشترک این دو نفر نیز برشمرد.ادامه ی سلسله سخنان احمدی نژاد در میانه ی مصاحبه گفتگویی را که مهدی کروبی با آرامش و مشخصا با تحلیل گری از شرایط به خوبی
پیش می برد به جایی رساند که شیخ اصلاحات عنان از کف داد و به گمان نگارنده نیمه ی مصاحبه به بعد را در حالت تنش و ناتوان از مدیریت بحث گذراند
این تکنیک جنگ روانی که احمدی نژاد در مناظره با موسوی هم از آن استفاده کرد باعث شد تا بتواند بحث را به حاشیه کشانده و از مباحث مورد نظر مهدی کروبی دور نماید و در انتها با فرافکنی در دقایق اخر مهدی کروبی را مجبور به پاسخ گویی به اتهامی کرد تا زمان حمله را از او بگیرد.در این بین بیان مکرر کروبی در رابطه با بی صداقتی احمدی نزاد و متهم کردن وی به ارائه ی آمار کذب،دفاع از دکتر زهرا رهنورد و خانواده ی هاشمی و نوری و استفاده از مشاورین اقتصادی احمدی نژاد علیه خود او را می توان از نقاط مثبت کروبی در این مناظره دانست.
مناظره ی مهدی کروبی و محمود احمدی نژاد گرچه تاثیری بر رشد آرای میر حسین موسوی نخواهد داشت اما به باور نگارنده از ریزش آراء به نفع محمود احمدی نژاد جلوگیری خواهد کرد.

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 3 نظر



می توانست برادر من باشد

timeicon June 5, 2009 7:26 PM

زمانی حرف از اقدامات خشونت بار نیمه شب،بازداشتگاه های غیر قانونی،برخورد های خارج از محدوده ی دولت،گروه فشار گروهک های ناشناس و غیره بود.حالا اما چقدر همه چیز عوض شده آنقدر قبح ظلم و ستم شکسته،آنقدر برخورد با مخالف علنی و ظرب و شتم عادی شده که دیگر چیزی بنام برخورد های پشت پرده معنا ندارد
حتی به بهانه ی انتخابات هم ظاهر قضیه را نگه نمی دارند
با دیدن این خبر و تاییدش انچنان شوکه شده ام که لرزش دستانم مانع از نوشتن است لرزش پرده ی چشم مانع از دیدن
حتی نمی توانم فکر کنم
نمی دانم این جور وقت ها چگونه به بازمانده ها تسلیت می گویند؟
به خانواده اش؟
به دوستانش؟
به همه ی جوانان نسیم 88؟
به همه ی کسانی که برای اصلاح طلبی می جنگند؟
تصور کن؟
آن جوان ایرانی،پرهام رضایی که در برخورد فیزیکی حامیان محمود احمدی نژاد به کما رفت و در گذشت
می توانست برادر من باشد

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 3 نظر



او لبخند می زند،دیگران تکذیب می کنند

timeicon June 5, 2009 2:53 PM

درد در استخوانم مثل کشش ناخن روی شیشه،بغض در گلو مثل فشار سر زیر آب یخ،اشک در چشم مثل تصویر مات یک روز بارانی پشت شیشه های چرب و کثیف تاکسی مدل پایین سر چهار راه
درس نمی خوانم غذا نمی خورم
نمی خوابم
باور نمی کنم فریاد می زنم اما انگار صدایم به جایی نمی رسد
انگار توی پلاستیک در بسته ضجه می زنم
چند روز بیشتر تا انتخابات ریاست جمهوری نمانده و من مثل اسیر دست و پا بسته برای رهایی تقلا می کنم
اما چه تلاش بیهوده ای
وقتی توی دکترای اقتصاد
توی کارشناس علوم سیاسی
توی روزنامه نگار
من هیچ کاره ی مطلع
به اندازه ی آن پیرمرد مهربان 82 ساله ی روستایی به اندازه ی آن کوکب،بانوی میانسال خانه دار به اندازه ی آن کشاورز از همه جا بی خبر زحمت کش رای مان می ارزد
کشاورز فیس بوک ندارد
کوکب موج 4 و ماهواره نگاه نمی کند
پیرمرد نمی داند پرهام رضایی چطور کشته شد
حتی آنهایی که مناظرات را از تلویزیون دنبال می کنند اغلب چیزی از سند چشم انداز توسعه و اصل 44 و ... نمی دانند.وقتی توده از واقعیت بی خبر است چگونه باید از دروغ بری شود؟
چگونه باید احساس خطر کند
او لبخند می زند
انگلستان تکذیب می کند
زهرا رهنورد تکذیب می کند
هاشمی تکذیب می کند
دانشجویان ستاره دار اعتراض می کنند. دکتر معین تکذیب می کند
اما او هم چنان لبخند می زند
یک هفته مانده و کسی نیست واقیت را به پیرمرد کشاورز و کوکب و صغری و احمد و فهیمه توضیح دهد آن هم در شرایطی که هر رای تنها یک رای است
و او لبخند می زند
پ.ن:انتخابات و خاطرات دور قبل و چهار سال گذشته درد و نگرانی کمی نیست اما این روزها قلبم هم حال خوشی ندارد.دارم تمرین فراموشی می کنم باورم شده باید فراموش کرد.به قلبم چنگ می زنم به قول دوستی خط قرمز هایم به تعدیل نیاز دارند همه چیز در هم گره خورده

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments بدون نظر



ادب مرد به ز دولت اوست

timeicon June 5, 2009 12:29 AM

شاید سخنور خوبی نباشد
شاید بکار بردن و تکرار برخی واژه هایش دست آویز مخالفانش گردد
اما ادب مرد به ز دولت اوست
نکته ی جالب مناظره ی امشب هم سویی و تفاهم رضایی و موسوی در همین یک جمله بود.چه فرقی می کند رئیس جمهور بعدی کدام یک از این دو نفر است وقتی در تنگنای رقابت انتخاباتی اینقدر با سعه صدر حقوق شهروندی را پاس می دارند
اشاره به حفظ حریم خصوصی افراد توسط میر حسین موسوی هم نکته ی قابل توجه دیگری بودو البته معاونت حقوق بشر
رضایی هم انصافا در بحث های اقتصادی روشن و محکم ظاهر شد
کاش همه ی دریای متلاطم سیاست ایران هر شب مثل امشب مهتابی و صاف می بود

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 1 نظر



کاش هاشمی رقیبم بود

timeicon June 4, 2009 12:56 AM

مناظره ی امشب محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی بسیار بیش از آنچه فکر می کردم جنجالی و داغ بود و اگر در جمع دوستان در ستاد برنامه را مشاهده نمی کردم شاید به اینکه مناظره را صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می کند شک می بردم.نکته ی جالب امشب حمله های مکرر احمدی نژاد به رؤسای پیشین جمهوری اسلامی الالخصوص شخص هاشمی رفسنجانی و خانواده اش بود.برخی دوستان اعتقاد دارند که سیاست ها ی غلط هاشمی در هشت سال ریاست جمهوری اش و البته سهم تخریبی اصلاح طلبان یکی از محکم ترین دلایل رای اوری محمود احمدی نژاد در دور دوم انتخابات دوره ی نهم بود.چنانچه حتی اگرجلوی هاشمی صندلی خالی هم قرار می گرفت رئیس جمهور دولت نهم ایران می شد...
گویا سیاست صندلی خالی آنچنان به مذاق احمدی نژاد خوش امده که امشب در مناظره مقابل میر حسین موسوی
چند دقیقه ای یک بار دست به دامن هاشمی می شد تا آبروی نداشته ی دولتش را با او طاق بزند
احمدی نژاد امشب فقط یک آرزو داشت
کاش رقیبم باز هم هاشمی بود""
پ.ن:سخنی از خواهر عروس:میر حسین امشب قدرت مدیریت اجراییش را با مدیریت زمان درست در مناظره نشان داد بطوری که وقتی احمدی نژاد دنبال ثانیه ای برای گفتن جمله ی اضافه ای میگشت میرحسین موسوی چهار دقیقه وقت اضافه را با خونسردی به تشکر و خداحافظی گذراند.این نوع مدیریت را به مسائل کلان تر تعمیم بدهید

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 4 نظر



همه برای یکی و یکی برای هیچ کس!

timeicon June 3, 2009 1:11 PM

داستان از آنجایی شروع می شود که فشار تا زیر لبه ی مندیبل ملت(استخوان فک تحتانی)بالا می رود و اصلاح طلبان متفق القول تصمیم می گیرند که تحریم نکنند.راه می افتند و جلسه می گذارند و دنبال فرشته ی نجات می گردند .حالا سوال اینجاست که این فرشته ی نجات چه کسی می تواند باشد؟
باید محبوب باشد.در قد و اندازه ای باشد که همه ی مردم دست کم یک بار اسمش را شنیده باشند از اصغر اقای نانوا گرفته تا فاطمه خانم مادربزرگ مریم السادات.باید کارنامه ی قابل قبولی داشته باشد و قول نان بر سر سفره و نفت و ...نداده باشد بعد نفت را در پاچه ی شلوار ملت بریزد و کبریت و روم به دیوار...!
مهم تر از همه باید اصلاح طلبان این وری و آن وری و میانه و سواره و درون حکومتی و برون حکومتی و دانشجو با خط و بی خط و بی ربط همه برای حمایت از این رجل عاقل و بالغ سیاسی به اجماع برسند.حالا این اجماع چیست و چطور بدست می اید خودش داستان دیگریست.خلاصه همین حین و بین بود که یک عده راه افتادند و گفتند کی بود کی بود خاتمی
آمد و داعیه دار گفتگوی تمدن ها شد تازه آنوقت که آمد نفت این قدر ها هم گران نبود اما دست کم نان ارزان بود.اصغر آقا گفت خدا خیرش بده سر افرازمون کرده بود هی می رفت این ور اون ور بهش کادو می دادن.دا فاطمه جواب داد ای به قربون لبخندش یعنی می شه سید بیاد؟ مریم السادات خندید،یادش به اواخر دانشجوییش افتاد و تز عبور از خاتمی،عجب داستان مضحکی!حالا اما همه ی امیدش باز گشتن به آن روزها بود
سید اما مانده بود بر سر دوراهی
نمی خواست دیگران بگویند به خاطر قدرت برگشته
نمی توانست جلوی اصرار و جلسه های پشت سر هم و نامه ها و شعر ها بلوتوث ها طاقت بیاورد
سید گفت:یا من یا میر حسین
و وقتی میر حسین آمد سید با خیال راحت انصراف داد و کنارش ایستاد
!!
وارد بحث نمی شویم که سید یا میر حسین کدام برای شرایط فعلی بهتر بودند چون وقتی بزرگ تر ها تصمیم می گیرند ...!!
این وسط یک شیخی هم بود که چهار سال پیش در همین روزها کمی خوابش گرفته بود و آنوقت توی صندوق جا مانده بود و این چهار سال دیگر خواب به چشمش نیامده بود طوری که زیر بنر های تبلیغاتی اش هم امسال بزرگ نوشته بود:اینبار همه بیداریم!!
به قول نسیم بیک رفیق شفیق ما یک جورایی آدم دلش می سوزد و گاهی حتی من هم فکر می کنم که ما یک ریاست جمهوری به شیخ بدهکاریم
اما خوب با خودم رو راست که می شوم می بینم شیخ کمی زیادی کسوت نمایندگی مجلس در خون و پوستش مانده و آنوقت ممکن است مملکت را یکجا استیضاح کند و ...
به کسی ارام تر و معتدل تر نیاز است
یک حاج رضایی هم آن گوشه کنار ها بود که از بس هر سال آمده بود و رفته بود اوائل باورمان نشد که اینبار هم جدی باشد
خودمانیم حاجی شوخی می کنی؟اینبار انشا الله چند روز تا انصراف مانده؟
و در آخر یکی بود که همه آمده بودند تا او نباشد...
یکی که یهو از صندوق ها بیرون پریده بود و چهار سال هی سفر رفته بود و سخنرانی کرده بود و هی تحریم شده بودیم و حرف خورده بودیم و نماینده های کشور های مختلف به احترامش عصبانی سالن ها را ترک کرده بودند و دنیا یک عالمه اسم جدید برایش انتخاب کرده بود و کلی باعث شده بود به خودمان و ایرانی بودنمان ببالیم و کلی با غرور سرمان را بالا بگیریم و نوک پیکان تورم را ببینیم که هی بالاتر می رود و سر از قصر جک و ساقه ی لوبیا بین ابر ها در می آورد و داستان سیب زمینی و دانشجوها و ...که خود شرح مفصلی است
خلاصه این یکی آخری هم آمده بود تا باز هم باشد تا کلی سفر دیگر برود و کلی...!!
قصه ی رعنا به اینجا که رسید مکثی کرد و گفت:اینها را برای چه بافتم
آها
یادش امد دیشب تلویزیون مناظره ی رضایی و کروبی را نشان داده بود که نشسته بودند و هی بهم پاس داده بودند و ملت را حسابی کفری کرده بودند
اما داستان به همین سادگی هم نیست
هست؟
شیخ به نظر خیلی باهوش تر از این حرف هاست
مهندس رضایی هم که از مجموعه ی راست بریده چون آنقدر بریده که تصمیم گرفته اینبار بماند و تنهایی جلوی آن یکی بماند
پس چرا مناظره اینقدر سرد؟
چرا ؟
خوب رعنا با خودش فکر کرد احتمالا داستان به خاطر آن دیگریست
همه برای یکی به میدان امده اند
اگر در نزاع با هم برگ هایشان را رو کنند مثل این است که تک تک به یکی کمک کرده باشند
اما در تعامل با هم ...
رعنا به شدت مشتاق مناظره ی امشب است.مناظره های واقعی از امشب آغاز می شود
به گوی های جدول صدا و سیما که نگاه کنی می شود رنگ سبز برای میر حسین موسوی و رنگ قرمز برای محمود احمدی نژاد
این رنگ بندی شما را یاد چیزی نمی اندازد؟

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 2 نظر



فقط س وپ ر بزنید

timeicon June 2, 2009 5:41 PM

حدود ساعت یازده شب بود.من و آقای همسر و یکی از دوستانمان،وحید در هوای خنک شامگاه اهواز سوار بر اتوموبیل از زیبایی جاده ساحلی کارون لذت می بردیم .آقای همسر وارد پمپ بنزین شد و از آنجایی که برای موتور ماشین مثل شکم خودش احترام بسیاری قائل است مستقیم به سمت جایگاه بنزین سوپر رفت.در این حین و بین من و وحید راجع به اتفاقات روز ستاد حرف می زدیم که کسی به سمت ماشین آمد و با لبخند پرسید:"از این پوستر ها که به ماشین زدید ،از کجا می تونم بگیرم؟"من یک دسته پوستر از مهندس میرحسین موسوی در ماشین داشتم،پیاده شدم و دو تا پوستر بزرگ تقدیم کردم ایشان هم تشکر کردند و رفتند در همین بین راننده ی ماشین پشت سر لبخند معنا داری به معنای تمایل جهت دریافت یکی از پوستر ها بر لبانش نقش بست.به وحید اشاره دادم که بیا برویم یک دوری بزنیم و برگردیم.او دوربین به گردن و من سرتاپا فیروزه ای و سبز نفری یک دسته پوستر 20 تایی از میرحسین موسوی در دستانمان لای صف ماشین های بنزین سوپر براه افتادیم و در کمتر از 10 دقیقه تمام پوستر ها،جز 3تا توسط مردم مشتاق ضبط شد.من از لاین سوپر خارج شدم و وحید را دیدم که در حال بحث با راننده ی یکی از ماشین های لاین بنزین عادی است .جالب اینکه در این لاین اکثرا تمایلی به رای دادن وجود نداشت و مردم با پوزخندی می پرسیدند:رای بدیم که چی بشه! یا می گفتند: همشون سر و ته یه کرباسن یا :چی گیرتون می یاد واسشون تبلیغ می کنید و...
درد نان درد معیشت و مثل همیشه درد بی تفاوتی
خلاصه اینکه 30 دقیقه بحث کردیم و با اینکه عده ی قابل قبولی را مجاب کردیم و آن 3 پوستر هم توزیع شد اما تا الان که این خطوط را می نویسم چیزی ذهنم را می آزارد
شاید این همان اشکالی باشد که نظر سنجی شهر های بزرگی مثل تهران هم داراست ما در جنوب شهر در نقشه ی هیچ کدام از نظر سنجی ها جایگاهی نداریم.حالا یا زبان ترجمه ی شعار هایمان غلط است یا واقعا برنامه ای مناسب و گوش نواز برایشان نداریم
سوال اینجاست
چرا فقط س و پ ر ؟

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 3 نظر