RSS

او لبخند می زند،دیگران تکذیب می کنند

timeicon June 5, 2009 2:53 PM

درد در استخوانم مثل کشش ناخن روی شیشه،بغض در گلو مثل فشار سر زیر آب یخ،اشک در چشم مثل تصویر مات یک روز بارانی پشت شیشه های چرب و کثیف تاکسی مدل پایین سر چهار راه
درس نمی خوانم غذا نمی خورم
نمی خوابم
باور نمی کنم فریاد می زنم اما انگار صدایم به جایی نمی رسد
انگار توی پلاستیک در بسته ضجه می زنم
چند روز بیشتر تا انتخابات ریاست جمهوری نمانده و من مثل اسیر دست و پا بسته برای رهایی تقلا می کنم
اما چه تلاش بیهوده ای
وقتی توی دکترای اقتصاد
توی کارشناس علوم سیاسی
توی روزنامه نگار
من هیچ کاره ی مطلع
به اندازه ی آن پیرمرد مهربان 82 ساله ی روستایی به اندازه ی آن کوکب،بانوی میانسال خانه دار به اندازه ی آن کشاورز از همه جا بی خبر زحمت کش رای مان می ارزد
کشاورز فیس بوک ندارد
کوکب موج 4 و ماهواره نگاه نمی کند
پیرمرد نمی داند پرهام رضایی چطور کشته شد
حتی آنهایی که مناظرات را از تلویزیون دنبال می کنند اغلب چیزی از سند چشم انداز توسعه و اصل 44 و ... نمی دانند.وقتی توده از واقعیت بی خبر است چگونه باید از دروغ بری شود؟
چگونه باید احساس خطر کند
او لبخند می زند
انگلستان تکذیب می کند
زهرا رهنورد تکذیب می کند
هاشمی تکذیب می کند
دانشجویان ستاره دار اعتراض می کنند. دکتر معین تکذیب می کند
اما او هم چنان لبخند می زند
یک هفته مانده و کسی نیست واقیت را به پیرمرد کشاورز و کوکب و صغری و احمد و فهیمه توضیح دهد آن هم در شرایطی که هر رای تنها یک رای است
و او لبخند می زند
پ.ن:انتخابات و خاطرات دور قبل و چهار سال گذشته درد و نگرانی کمی نیست اما این روزها قلبم هم حال خوشی ندارد.دارم تمرین فراموشی می کنم باورم شده باید فراموش کرد.به قلبم چنگ می زنم به قول دوستی خط قرمز هایم به تعدیل نیاز دارند همه چیز در هم گره خورده

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments بدون نظر



نظر ارسال کنید