RSS

مکاشفه

timeicon June 10, 2009 12:52 AM

1-این روز ها حال و هوایم مثل کسی است که با لباس خیس بر خلاف جهت باد در روزی میانه ی تابستان و طوفان خاک خوزستان، تقلا کند.نه اینکه انتخابات مقصر باشد نه
خودم با خودم درگیرم
2- در همین راستا با حمید برادر شوهرم بیرون میرویم گردشی و خرید و بستنی فروشی دور میدان شهدا .لیوان بزرگ اب هویج بستنی را زمین می گذارم تا از منظره ی بیرون عکس بگیرم .درست زیر تابلو توقف ممنوع جلوی الگانس راهنمایی رانندگی و تویوتای یگان ویژه و نیروی انتظامی و خلاصه تمامی نیروهای مربوطه پژو 206 توقف کرده و چهار در و صندوق گشوده،تمام ماشین حتی شیشه ی جلو پوشیده از پوستر، اهنگ تحریفی یار دبستانی در وصف احمدی نژاد را با صدای بلند پخش می کند و مامورین فقط نظاره گر اند
بماند که این مدت چقدر به انواع و اقسام موارد بچه های حامی میرحسین را آزار داده اند!جالب تر اینکه کمی انور تر دکه ی روزنامه فروشی است که من و شوهر بسیاری از اوقات قوت روزانه مان را از ان تامین می کنیم و معمولا حتی اجازه ی نیش ترمزی هم در این محل داده نمی شود.شوهر دور میدان می چرخد تا من روزنامه بخرم!!
3-هنوز لیوان آب هویج بستنی دستم است و اعصابم حسابی خورد که دختر بچه ای حدودا چهار ساله با موهای نامرتب قهوه ای کمرنگ لباس ماکسی پاره و سر و وضع آشفته و بهم ریخته دو دستی به شیشه ای که به ان تکیه دادم می چسبد و به من زل می زند.احساس خفگی می کنم.با دست به بستنی اشاره می کند .اشاره می دهم که :می خوری؟ سر تکان می دهد
اشاره می دهم که بیا تو
جلوی در متصدی مانعش می شود
با دست اشاره می دهم. با تعجب می پرسد برایش سفارش می دهید؟ .
می گویم :بله
دختر کنارم می نشیند .
می گویم صبر کن یکی برایت سفارش داده ام
سر تکان می دهد:نه همین
اصرار می کند
لیوان نیم خورده را بدستش می دهم لبخند می زند بلند می شود سری تکان می دهد و با خوشحالی لیوان بدست به حالت فرار مکان را ترک می کند.
همه ی اهالی زیر سقف ساختمان به ما زل زده اند و لبخند می زنند.
حمید، لیوان تاژه ی آب هویج بستنی را جلویم می گذارد.
نمی دانم این اشک های لعنتی چرا الکی جمع شده اند.به آرایش چشمم فکر می کنم نا خود آگاه خنده ام می گیرد به دخترک، بغض می کنم
چه دنیای مسخره ای
4-از بستنی فروشی خارج می شویم ماشین هنوز تبلیغ می کند مامورین هنوز تماشا،چیز هایی راجع به ریشه کنی فقر و ...می گوید .باور کنید تکه فیلم و چند عکس و خلاصه اسنادش هم هست!!!همین دیروز ورودی درب علوم پزشکی اهواز مامور محترم حراست ماشینم را نگه می دارد تا تک پوستر پشت شیشه را دربیاورم و در جواب من که بار ها و بار ها ماشین های حامی احمدی نژاد را با پوستر در محوطه ی بیمارستان دیده ام می گوید نمی دانم آنها از کدام در وارد شده اند .من مامورم!!در همین حین یکی از همین ماشین ها از کنارم رد می شود!!
5-امروز زنجیر انسانی سبز پوشان اهوازی غافلگیرم کرد از تصور و باورم خارج بود.جمعیت را بالای صد هزار نفر حتی برخی منابع تا دویست هزار نفر، تخمین زده اند.شاید بهتر باشد بجای زنجیر بگوییم طوفان انسانی.همزمان احمدی نژاد در مصلی سخنرانی داشت.مردم فریاد می زدند :"مردم همه اینجان پس کی رفت مصلا"
6-این ترم 24 واحد سنگین در پیش دارم و حتی تصور آنچه نخوانده گذاشته ام خنده دار شده
7-عدد هفت تقدس خاصی دارد قبول ندارید؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 15 نظر

15نظر

علی در June 10, 2009 2:02 AM

همه اش تقصیر یک است.

رعناAuthor Profile Page در June 10, 2009 3:27 AM

یک رو بد امدی!اما دلخورست میسا

babak در June 10, 2009 12:16 PM

salam:ey kash mishod ba ehsasato atefeye fardi ozaea in mamlekate viran ra taghir dad.faslol khetame hameye bahsha haman haman shere marof ast.
khane az pay bast viran ast.

hamid در June 10, 2009 2:31 PM

ma mosavi va ahmadi ro vase chi mikhaym mage??

mikhaym ta on 2khtar bache ba hasrat negah nakone
ta beyne mashin,haye sabz va ghermez tafavot nabashe
ta.....
ta on hame kharabi ke ahmadi to in sal,ha be bar ovorde dige nabashe...
dast dar dast e ham bezarim...hame sabz!!

محمد مسعودنیا در June 10, 2009 2:37 PM

موج عظیمی بود.به شدت لذت بردم.البته نمیدونم چرا اونجا ندیدمتون. :D

شیوا در June 10, 2009 3:01 PM

elahi ghorboone oon dele koochiket beram. ishala ye roozi miad ke in daghdagheha vojood nadare. vase haminam darim talash mikonim.
be omide oon rooz....

رعناAuthor Profile Page در June 10, 2009 3:09 PM

شما همه رو اونجا شناسایی کردید دوست من؟

شقایق در June 10, 2009 9:42 PM

Nice to see u again here

hasti در June 11, 2009 3:07 AM

salaam
merc va lezat bordam az kalame zibat
emshab ke shabe akhare tablighat bod
saate 3:30 sobh vaghti dashtim ba mashin az kenare edei basiji rad mishodim va akse aghaie mosavi dar dastaaam bod namardi be tamam mana be dastam kobid ke akso begire
moteasefam bekhatere in raise jomhori ke hamchin kasani tarafdareshan va vaghti azashon porsidam kodom be daste man kobid hich hame namard shodan va goftan chi ????
basiji hae ke masalaan bayad az namose mardom defa konan ba namardi tamam che karha ke nemikonan

viriii در June 11, 2009 3:17 AM

hi dear ... khoshalam ke shoma ham mesle man ahwazi hastin ,,, ta iran boodim az in khabara naboob ,, plz be jaye ma ham mobareze konin

khosh va pirooz bashin
bye

البرز در June 11, 2009 10:10 AM

طبق معمول نوشته جالبی بود .
آن قسمتی که مربوط به کودک بیچاره ، متاثر کننده بود . دیشب در درمانگاه یک کودک 7 ماهه آوردند که ظاهرش به سه یا حداکثر چهارماهه ها می خورد و دائم با صدای زیری گریه می کرد و بی قراری . معلوم شد که از کمپ معتادین آورده اند و از بدو تولد (و پیش از تولد در رحم مادرش ) معتاد بوده است ! و مصرف او سه بار در روز ، یک چهارم عدس ( بقول همراهان ) بوده... شیر پاستوریزه به جای شیر خشک به بچه می دادند و مادرش هم در کمپ بود و نیامده بود درمانگاه . این چند روزی که بچه در حال ترک کردن بود ، ترکیبات کدئین دار به او داده بودند .
انگار بعضی ها باید با داغ بدبختی روی پیشانی به دنیا بیایند .

قلندر در June 11, 2009 12:37 PM

سلام و درود
امیدوارم قامت نحیف این خودباوری به تنومندی تعریف انسانیت که همان آزادی دز انتخاب است ختم شود...
یا حق

شوکا در June 11, 2009 2:57 PM

mesle hamishe ziba neveshti azizam

babak در June 11, 2009 10:30 PM

فردا رای می دهم.
فردا به میر حسین موسوی رای می دهم.به میر حسین رای میدهم.
با داغی در سینه و بغضی در گلو رای میدهم.و امیدوارم مردم این مملکت اینبار سرخورده نشوند.

به میر حسین رای میدهم به خاطر این که اهل جنوب ام .به خاطر تمام خاطرات کودکی ام که در روزگار جنگ گذشت.هنوز هم به خاطرم می آید در روزگار بمباران ها که از داغ از دست دادن عزیزترین هایمان پبراهن سیاه از تنمان به در نمی رفت، آن مرد خوش سیما که هر شب در صفحه تلوزیون ما دست هایش را روی هم می گذاشت و بالای میز می نشست و پشت سرش نقشه ایران بود، تنها مایه امید و آرامش و قوت قلب مردم بود.
پدر همیشه می گفت "انسان" شریفی است. آن مرد همین میر حسین بود.
آن روزگار گذشته ، اما برای امروز شاید بیشتر از حد کفایت باشد اگر بگویم :
به میر حسین رای میدهم که هنرمند است و هنر شناس.
به میر حسین رای میدهم که دست اش با رنگ و نقش آشناست
به میر حسین رای میدهم که شعر را می فهمد
به میر حسین رای میدهم که با وقار است و متانت
به میر حسین رای میدهم تا به همگان بیاموزد که " ادب مرد به از دولت اوست"
به میر حسین رای میدهم که این ملت تمام آمال و آرزوهایشان را در دستان سبزش جستجو میکنند.
اما نه ،
من به میر حسین موسوی رای می دهم به خاطر خودم و دلم
به میر حسین رای میدهم تا آن همه علاقه و اشتیاق و وطن دوستی و سبزینه گی بیش از این جایش را به نفرت و پریشانی و سرخورده گی و سیاهی ندهد
به خاطر اینکه وقتی پاسپورتم را جایی نشان میدهم خجالت نکشم و تا بناگوش قرمز نشوم.
به خاطر اینکه وقتی سی ان ان را تماشا می کنم آن قیافه کریه را نبینم و آن حرفهای احماقانه را نشنوم و فردایش میان دوستانم سرافکنده نباشم.
به میر حسین رای میدهم به خاطر دوستان ام که در ایران هستند. دوستانم که همه جوانیشان را صرف کار و کوشش و تحصیل کردند ، مردانه پا به میدان نهادند ،سرمایه هایشان را در بانک ها احتکار نکردند ، تمام دلخوشی شان کار و تولید و آفرینش بود . با علاقه کار کردند و کار آفریدند ، اما آن همه تلاششان به خاطر بی کفایتی ها و تنگ نظری های آن مردک به باد فنا رفت و از دلخوشی ها به جز خسته گی و دلزدگی نماند.
به میر حسین رای میدهم تا امید را در دل این مردم زنده کند.
شاید باز هم بارانی بر این خاک خسته کویری بارید
شاید دوباره سبز شدیم.


قلندر در June 12, 2009 9:32 PM

سلام
یک پازل از این رو سیاه است که همیشه محکوم داشتن تنها و تنها یک طرح است و هر چه درهم ریزی باز همان طرح اولی را می چینی .....



نظر ارسال کنید