RSS

دست هایتان کجاست؟

timeicon June 16, 2009 9:00 PM

نمی توانم بنویسم نمی توانم حرف بزنم
آنجا کتابخانه بود.بچه ها می نشستند کتاب می خواندند.تفسیر می کردند فیلم می دیدند ،نقد می کردند،حرف می زدند،همان جا بود که بچه های 40 چراغ را میزبان بودیم.و بعد همه سبز شدیم،سبز شدیم و بهت بعد از انتخابات همه مان را مثل خطوطی لرزان در هوای سفیدی کاغذ به خواب برد.دیروز همه جمع شدیم حرف زدیم گریه کردیم قصه گفتیم خاطره بافتیم و قرارمان براین شد که آرام بمانیم تا هر چه پیش آید صبر کنیم تا وقتی که مجوزی قانونی راهی روزنه ای...
امروز عصر بالاخره تصمیم گرفتم به سراغ 46 فصل درس نخوانده ام بروم 3 روز وقت مانده و محالی که می خواستم شدنی شود...
سرم لای کتاب ها بود که یکی یکی زنگ زدند
همه را گرفتند
بچه ها را
جوانان را
رای اولی ها را
همه و همه را
و بردند
و گوشی های خاموش
و تماس های بی جواب
دوستانم وابستگی هایم
همه را همه را...
به کدام جرم نمی دانم

پ.ن:امروز صبح همه ی دوستان،خانواده ها مقابل دادگاه انقلاب بودند بچه ها را با جرم عوامل اصلی اغتشاشات روزهای اخیر اهواز !!محاکمه کردند بیچاره بچه ها.دیشب تا صبح به این و آن دلداری میدادم
یکی ازد دوستان که در حوزه ی بانوان بسیار زن فعال و محبوبیست با صدای لرزان سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد کودک 8 ماهه اش از ناآرامی مادر جیغ می کشید و گریه می کرد.یا شاید برای پدر بی تابی،دیگری هم کودک 11 ماهه به بغل از صبح در دادگاه زار میزد
دیشب فقط دلداری دادم کسی نبود خودم را دلداری بدهد
نگران رای اولی هایی بودم که بار اول در ستاد انتخاباتی دکتر معین الفبای زندگی اجتماعی را برایشان مشق کرده بودم نگران دوستانی بودم که هر بار در سخنرانی یا تجمعی نیروهی موسوم به لباس شخصی،حمله کرده بودند به جای من کتک می خوردند و محافظتم می کردند.نگران کسانی بودم که خواهرانم شده بودند برادرانم و حتی نزدیک تر
صبح که بچه ها را آزاد کردند من آنجا نبودم اما دوستانمان از لبخند های تلخشان گفتند
موبایل هایشان را نگه داشته بودند.عینک.کیف و هر چه را که تصورش را بکنید.یکی یکی زنگ زدم و جویای حالشان شدم،
"آجی نگران نباش خوبم"
من صدای گرفته اش را می شناختم سال 84 که به ستاد آمد،شانزده سالش بیشتر نبود،هر بار کتک می خورد یا درگیری میشد همین طور پاسخ میداد
"من تورو می شناسم"
صدای پسر خاله اش از کنارش می آمد که داد میزد:دروغ می گه رعنا زدنش،با ته باتوم سه جای سرش رو شکستن،بدنش همش کبوده،همه رو زدن می خواستن به زور اعتراف بگیرن"
دنیایم سیاه شد
حالا بیست سال سن دارد
در اوج جوانی
کتک خورده
دادگاه رفته
شب را در بازداشتگاه سپری کرده
دست بند و چشم بند را تجربه کرده
به کدامین جرم؟
وقتی حتی صدای اعتراضش هم هنوز بلند نشده؟!
از صبح فکر می کنم،کاش ما هم مثل بسیاری دیگر اعتراض کرده بودیم شاید آنوقت جای ضربه های باتوم اینقدر درد نمی گرفت
شنبه پانزده واحد امتحان دارم و چهل و شش فصل که حتی نای ورق زدنشان هم نیست
درس نه
غذا نه
خواب نه
و طوفانی از درد که در ذهنم می پیچد و تمام نمی شود
تا کجا باید دید،
باید شنید،
باید چشید،
نمی دانم
تا کجا؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 7 نظر

7نظر

زوربا در June 16, 2009 11:42 PM

حیف روزهای روشن تمام شد . یه سوال .توی ستاد بچه های علوم پزشکی که توی بیست و چهار متری نبودی؟ به خیریت مسنجر هم قطع شد

کتایون در June 17, 2009 2:00 PM

اصل بیست و هفتم قانون اساسی:

تشکیل اجتماعات و راهبیمایی ها بدون حمل سلاح به

شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.

http://vaghtibarunmiad.blogfa.com/

Nima در June 17, 2009 5:17 PM

با آرامش هرچه بیشتر، تا رسیدن به خواسته به حق و قانونی خود، ادامه می دهیم. به امید روزهایی سراسر امید و زندگی.

sara در June 17, 2009 11:03 PM

ahmadi b goosh bash ma adamim na obash
ta akahresh hastim

سبز پوش در June 18, 2009 1:52 AM

اون دختر بیچاره رو بگو که بار اولش بود میومد ستاد! فقط همراه صبا اومده بود یه سر بزنه....

p.251 در June 20, 2009 5:57 AM

nemidonam chie begham faghat mtonam begam :
ahmadi bay bay ahmadi bay bay.
be omide irani azad va irani SABZ



نظر ارسال کنید