بکوب بر تنم بکوب
July 12, 2009 3:47 PM
1.حقوق می خواند.دستش را دراز می کند تا روزنامه ی اعتماد ملی را از روی دکه ی روزنامه فروشی اول نادری بردارد،آستین مانتو کمی بالا می رود و نوار سبز دور دستش پیدا میشود.کسی محکم مچ دستش را می گیرد
:کثافت این چیه دور دستت
-یه مچ بند ساده
:مچ بند ساده ،ها..کثافت عوضی ...حالیت می کنم،
باسر به زن چادری کنارش اشاره می دهد و داد میزند ببرش تو کوچه،کشان کشان به درون کوچه کشیده میشود.زن با ناخن صورتش را چنگ میزند
دیگر چیزی یادش نیست جز اینکه دستش را روی صورتش گرفته و حتی اه نگفته و لگد و مشت که در پهلو و کمرش فرود می آید و صدای فریاد مردمی که سر خیابان جمع شده اند و شاهد کتک خوردن دختر جوان زیر دست و پای دو مرد و زن همراهشان هستند
مامور سر خیابان مرتب تکرار می کند اگر حوصله ی دردسر دارید برید تو خیابون
مردم فقط تماشا می کنند و التماس
توروخدا ولش کنید
دختره بابا
گناه داره
ولش کنید
از روی بدن مچاله شده ی دختر کنار می روند
کارشان تمام شده
خیلی عادی صحنه را در حالی که هنوز ناسزا می گویند و فحش هرزه بار دختر می کنند ترک می کنند
کسی به کمکش نمی آید
دلم برای واژه ی مردانگی شجاعت و غیرت می سوزد
درد در تمام پیکرش می پیچد
انگار وزنی به اندازه ی تمام دنیا روی کتفش نشسته
روی خانه رفتن ندارد، بیچاره مادر، قلب پدر
وقتی اینجا می رسد از دیدن چهره اش شوکه می شوم...نفسم بند می آید
تا عصر همه جور ترکیب و کرم را امتحان می کنم بلکه دست کم صورتش را بشود راست و ریس کرد
اما نمی شود
بدنش پر از جای کوفتگی به رنگ های بادمجانی و بنفش و قرمز متورم است
انگار که دختر جوانی در حین تجاوز مقاومت کرده باشد
هردو در یک فکریم
به شعورمان تجاوز کرده اند
با یک گریم کامل کمی جای خراش ها و زخم های صورتش را می پوشانم اما بدنش...
تلخ می خندد
-چند روز آستین بلند می پوشم
نمی دانم شاید باید کم کم خانواده هایمان به دیدن این صحنه ها عادت کنند
بگیرند ببرند
بزنند
پس بدهند یا...
قلب پدر باید قوی تر از اینها باشد
چشمان مادر خشک تر
2.مثلا درس می خوانم
مثلا سر جلسه می روم
همه ی سوال ها را نگاه می کنم
همه را که نه،اما خیلی ها را می دانم
زودتر از همه بلند می شوم
خسته از امتحان از درس
بورد گروه را نگاه میکنم
سه روز گدشته
و چیزی شبیه سقوط ازاد به رنگ سیاه
به نام نمره جلوی چشمم می رقصد
به خاطر یک درس دو واحدی چیزی حدود 6 ماه عقب می افتم انگار
به همین سادگی
کاش بتوانم کمی روی زندگی تمرکز کنم
نفرین به این روزهای لعنتی
3.به دوران مطلق رسیده ام
هر روز دعوا می کنم
عصر آشتی
هر روز روز جدایی است
فردا روز خوبی برای مهربانی
کاش دایره فقط یکی، فقط یک راس داشت
4.چیزی حدود سیصد متر زیر بنا را دستم سپرده اند و رفته اند مسافرت
دلم مسافرت می خواهد
از چهار دیواری خانه متنفرم
5.این روزها خانه ی بهداشتی اطراف روستاهای بالای کوت عبدالله اهواز روزگار می گذرانم
تجربه ی جالبیست
دیروز با بچه ها برای گردش رفتیم
دختران گروهمان اکثرا بچه های استان های مجاور خوزستان اند و قصه های فراوانی راجع به اعراب حاشیه شهر شنیده اند
با ترس و لرز و به اصرار فراوان من عزم گردش می کنند
با روپوش های سفید مثل ارواح سرگردان به بازار می رویم
دست فروشان که بیشتر پیرزن های عرب با شله و عبا هستند اینجا و انجا بساط کرده اند
سبزی
بامیه
ماهی
سیب زمینی و پیاز
میوه
حتی لباس و لوازم آرایش و لوازم تزئینی
یاد خرید های دوران کودکی با پدر به خیر
به بچه ها در خرید و جدا کردن کمک می کنم
اندک اطلاعات زندگی در خوزستان مسرورم می کند
خسته می شوم
یکی از همین خیه های خوب و مهربان گوشه ی بساطش را برایم پهن می کند
کنارش روی زمین می نشینم
یکی از هم گروهی هایم خسته بالای سرم می استد
تعارف می کنم که به جای من بنشیند
پیرزن می بیند
بساطش را اندکی پهن تر می کند تا جا برای دوستم هم باز شود
دخترک خجالت می کشد
می گویم: بشین به خاطر تو باز کرد بساطش رو
می نشیند
پشتش به پیرزن مهربان است
می گویم:خانم دکتر اینا خیلی به بزرگتر کوچیک تری حساس هستن کاش یه ببخشید بش بگی
او هم همین کار را می کند
پیرزن در اغوشش می گیرد و پیشانیش را می بوسد
دوستم سرخ می شود
بلند می شوم و قدم زنان تمام بازار را طی می کنم
خانمی سر راهم است
خانم کناری به عربی می گوید راه مرا باز کند
او بر می گردد و در حالیکه قربان صدقه ام
با لبخند و مهربانی راه را برایم باز می کند
تا از بین بساطشان رد شوم
خوشا به حال خودم که عربی می فهمم
موقع برگشتن همه ی بچه ها با پلاستیک های پر از خرید
خوشحال و خندان به خانه میروند
با خاطره ی یک روز شاد دربازار جنگیه ی کوت عبدالله
6.دلم می خواهد دو روز از همه ی دنیا مرخصی بگیرم و کنار ساحل دریا به ماسه ها زل بزنم
هوای جنوب این روزها زیادی داغ است و هوس لب رودخانه رفتن را از سر آدم بیرون می کند
7.به عدد 7 کماکان علاقه مندم،
"ای که بر دار زمان اعدام شده ای
زیر اعداد و ارقام و دفترت بمان
همچنان بمان
ایستاده در بندر اطمینان
اما من با دریا
با شعر
و با تندر
و با همه ی چیز هایی که زمان بردار نیست در سفرم"
سعاد الصباح.شاعره ی معاصر عرب.
برگرفته از کتاب براده های یک زن
نشر ابتکار نو
توسط
