RSS

کلبه ای برای آرامش

timeicon July 1, 2009 7:59 PM

0008.jpg
خیال با پاهای سرد برهنه روی پوست تنم راه می رود گه به دو،روی گردنم و فشار خفگی و حس مرگ که بر پرده ی چشمم می رقصد و گه به پنجه روی پوست شکمم حس قلقلک و خنده و گذار،انگار که دلت می خواهد دنیا بغل باز کند و تنگ در آغوشت بگیرد.و انوقت سرت را بر شانه ی دنیا بگذاری و در جایی که هیچ زمان و مکانی معنا ندارد در جایی که کسی پست نیست درد نیست خشم نیست آرام گریه کنی
آنقدر گریه کنی تا به بی وزنی مطلق برسی،یا خوابت ببرد یا با چشمان پف کرده به دنیا لبخند بزنی
تا حالا حسی توام گرما و سرما را تجربه کرده ای؟
مثل یک خونریزی شدید
اولش داغ است داغ داغ
بعد کم کم از انگشتانت شروع می شود
سرد و بیحس می شوی
آنوقت چشمانت ارام روی هم میرود
دو حالت بیشتر ندارد
یا چشم باز می کنی و خودت را در پناه و تحت مراقبت می یابی
یا باز نمی کنی و..
داشتم می گفتم خیال با پاهای برهنه روی پوست تنم راه می رود ،این روزها همه ی خیالاتم پر شده از روزهایی که هیچ چییزش آشنا نیست نه دلبستگی ها و نه وابستگی هایش
گذر از همه چیز و همه کس شاید بهترین نوع گذار به دنیای باشد که در دوردست ها به انتظار نشسته
بعضی وقت ها فکر می کنم کاش زندگی مثل کتاب های داستان کوتاه و شیرین و ساده بود
یک کلبه ی کوچک چوبی منظره ی یک دره ی سبز و در دامنه رودخانه
یک درمانگاه کوچک روستایی
مدرسه
بچه هایی که دور از دغدغه ی زندگی ناارام ما لبخند می زنند
و البته آسمانی آبی و صاف و بلند
چقدر دلم آرامش می خواهد می خواست
همه ی عمر
همه ی سال های زندگی
و چقدر به دنبالش به هر دری زدم
حساب کنی می بینی ما همه در زندگی به نوعی گدایی کرده ایم
یکی گدایی برای پول یکی برای محبت
یکی برای پست و مقام
من برای آرامش
اما گدایی برای آرامش هم مثل پول دزدیست
به قول قدیمی ها برکت ندارد
چند صباحی هست
بعد....
همه ی عمر خودم را وقف کردم تا بهانه ای باشم برای دیدن لبخندی یا پاک شدن غصه ای
من مملو از درد من مملو از ماجرا من مملو از راز های نگفته قصه های نا تمام
حرف های ناشنوده
امروز یکی از دختران همکار و همکلاسی می گفت افسردگی اصلا در رعنا ره نداره!!
ای وای که من انقدر این حس را تجربه کرده ام که حس نکردنش برایم عجیب است
ای وای
وقتی کف زمین زندگی نشسته ایخسته ای و حس بلند شدن نداری چه می کنی؟
من باشم پایم را می اندازم روی پایم و نفسی تازه می کنم
نه
من باشم دستم را دراز می کنم تا کسی دستم را بگیرد و بلندم کند
اویزان می شوم
گرچه در پس هر دستی که بلندت می کند تلنگریست
تو شاید به سختی بلند شوی تلو تلو بخوری ولی در نهایت به مقصد برسی
افرین به تو
یک راه دیگر هم هست زمین داغ باشد،یا آب زیرت برود و از ترس خیس شدن یا گرما از جایت بپری
می بینی که توان بلند شدن را داری
با کمک
به تنهایی
با یک پرش سریع
آدم چقدر ظرفیت دارد؟
اندازه ی یک بادکنک؟
هرچقدر فوت کنی اندازه می گیرد؟
اگر ترکید؟
تازه بادکنک را هم گرما و سرما ضربه و تلنگر به اخر می رساند
مثل ادم
بحث اصلا بحث بادکنک نیست
بحث بحث من است که زیر دست خیالم بی دفاع افتاده ام
بحث زندگی است که گلویم را فشار داده
بحث روزگار است
کاش کلبه ی چوبی ام شومینه داشته باشد
پ.ن:
یادت هست
زیر افتاب نگاهت برنز شده بودم؟
اما تو سفید دوست داشتی
من به خاطر تو خودم را گم کردم
تو به خاطر هیچ مرا

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 6 نظر

6نظر

دامون در July 2, 2009 7:43 PM

سلام . خوشحالم که باز فعالیت در وب سایتت را آغاز کردی . رعنا همه چیز درست می شود . بهت قول می دهم . واسه همین ما زنده هستیم .

araz در July 4, 2009 11:37 AM

سلام به رعنای کلاماتت.تیغ زمان زیر گلو بود امما در همین اندک زمان قلم زیبات رخنه کرد به جایی که باید . لینکتون کردم .به روز شدم خبر میدم . جاری باشید

سعاد در July 5, 2009 4:29 PM

امیدوارم هیچ وقت دلت برای روزی تنگ نشه که می تونستی لااقل می تونستی و توانایی اینو داشتی که افسردگی رو پنهان کنی و همه رهگذران تو را به شاد بودن مداوم و همیشگی بشناسند....امیدوارم که هرگز کسی نفهمد که تو هزاران بار افسردگی را حس کردی و با ان اشنای اشنا هستی...این هم از اون ارزوهاست.. نه ؟..من به آنجا رسیدم که رهگذارانی که روزی مراپرنشاط می خواندند نصیحتم می کنند که بابا بی خیال..چرا اینطوری شدی ..اینقدر تنها و غمگین......ما آدما بعد از گدایی دست اخر به این نتیجه می رسیم که( غرور ) همون چیزی که میگن خوب نیست ارضا کننده تره..غرور یعنی قدرت داشتن یعنی پنهان کردن ضعف ...دنیای عجیبی هست با غرور میشه صاحب محبت شد و متعاقب با اون صاحب آرامش شدبدون اینکه گدایی کنیم...با غرور میشه آرامش بدست آورد..اما به محض اینکه گدایی کنیم و ضعفی که همه دارند و کسی نمی تونه مدعی بشه این ضعف و نیاز را ندارد بر دوست آشکار بشه ما رو تشنه تر رها می کنه....له میشیم...

خودم در July 7, 2009 5:09 PM

لطف کن به همه بگو که این کد رو بگذارند توی CSS سایتهاشون

body {border-top: 20px solid #008000;}

این کد ساده یک خط سبز بالای بالای سایتشون می گذاره! به همین سادگی به همین خوشمزگی، خیلی مهم هستش یادت نره!

زوربا در July 10, 2009 12:42 AM

رعنا سلام. فید rssوبلاگت کار نمی کنه . نمیتونم با این فیدی که گذاشتی بهت لینک بدم . فید وبلاگت چیه ؟

امیر در July 11, 2009 12:48 AM

وصف رعنا شهرکانی رو از علی شنیده بودم. این روزها خیلی تو فکر بودم که چرا هیچکس نگفت بچه های شیراز کتک خوردن؟ تو خیابون، تو موعد قانونی تبلیغات، به دست کفن پوشایی که می ترسم بگم رو کفنشون چی نوشته بود. احد که تئاتری بود و قیافشو لازم داشت حالا چشمش دو-سه بار عمل شده و زشت شده از تکه سیمانی که اون روز تو چشمش اومد پایین.
ولی خوشحال شدم که دیدم لااقل اینجا یه نفر اسم شیرازیا رو آورده. قضیه ی دوستان اهواز رو هم که نوشتی، از بچه ها شنیده بودم و حسابی غصه دار شده بودم. خوش باشی اگر شد...



نظر ارسال کنید