بی بهانه
August 29, 2009 6:25 PM

می زنی،
بزن،
بزن که روزگار لعنتی هزار بار،
بر تن نحیف من نواخته
این تن شکسته بارها و بارها
در هجوم درد
دم نیاورده
ساخته
دست روزگار لعنتی، بسان تو
بر تمام پیکرم
چه یادگارها،
چه نقش ها گداخته
ذر تحیرم چگونه زندگی
در نبرد با تو
ای تجسم بدی
از من تکیده،
دل بریده
باخته
شاید آنقدر سیاه و مبهمی
که روزگار
با تمام مکر و حیله اش
تو را شناخته
در کنار تو سپرده گوش جان
غم نوازی از فغان برای من نواخته
بی جهت تلاش می کنید هر دوتان
دور یا غریب
در میان بازوان مهربان و گرم او
این تن شکسته ام
"راه در روی" بهشت را شناخته
پ.ن:چند روزیست برای یک ماه مقیم سنندج شده ام
همیشه تفاوت های فرهنگی را دوست داشتم اما دوری از عزیزان و خانواده بسیار سخت است.بی بهانه با بهانه درد هست و همین است که آدمی را در زندگی آب دیده می کند
توسط