RSS

بی بهانه

timeicon August 29, 2009 6:25 PM

0007.jpg

می زنی،
بزن،
بزن که روزگار لعنتی هزار بار،
بر تن نحیف من نواخته

این تن شکسته بارها و بارها
در هجوم درد
دم نیاورده
ساخته

دست روزگار لعنتی، بسان تو
بر تمام پیکرم
چه یادگارها،
چه نقش ها گداخته

ذر تحیرم چگونه زندگی
در نبرد با تو
ای تجسم بدی
از من تکیده،
دل بریده
باخته

شاید آنقدر سیاه و مبهمی
که روزگار
با تمام مکر و حیله اش
تو را شناخته

در کنار تو سپرده گوش جان
غم نوازی از فغان برای من نواخته

بی جهت تلاش می کنید هر دوتان
دور یا غریب
در میان بازوان مهربان و گرم او
این تن شکسته ام
"راه در روی" بهشت را شناخته

پ.ن:چند روزیست برای یک ماه مقیم سنندج شده ام
همیشه تفاوت های فرهنگی را دوست داشتم اما دوری از عزیزان و خانواده بسیار سخت است.بی بهانه با بهانه درد هست و همین است که آدمی را در زندگی آب دیده می کند

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 10 نظر

10نظر

دامون در August 29, 2009 11:36 PM

سلام . اونجا چیکار می کنی ؟ خوش بحالت . راستی بانه هم برو . اونجا جنس خیلی ارزونه . بهت خوش بگذره واسه هر چی که رفته باشی !

مطرب در August 29, 2009 11:57 PM

واران وارانه
عزیزکم ، واران ترم که
نازنین
سوزه ی چو خمار عزیزکم
لدین درم کرد

Ali در August 30, 2009 1:54 AM

تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه
خو گرفته است.

مندو در August 30, 2009 7:48 AM

سلام. اونجا چه کار می کنی؟! به هر حال خوش بگذره. اینجا، تهران، آرومه. چند روز که اینترنت نداری انگار نه انگار که اتفاقی توی مملکت افتاده. کاش می دونستم این مردم دیگه باید چه بلایی به سرشون بیارن تا به قدری خشمگین بشن که خشمشون بر ترسشون غلبه کنه. واقعا موجودات بی عار بی غیرتی شدیم. به صراحت بگم، خاک بر سر همه ما. موفق باشی، در ضمن مواظب خودت هم باش.

مامان در August 30, 2009 1:01 PM

مرسی عالی بود دلم برات تنگ شده

مامان در August 30, 2009 1:04 PM

مرسی عزیزم عالی بود دلم برات تنگ شده

Nima در August 30, 2009 3:34 PM

رعنا؛ دخترک تمام آرزوهای دو نفری من :) سینه ام در فراقت چنان انبان درد است ای نازنین :) { حال کن با تیکه های ادبی این حقیر }
شاپرک زیبا دلم حسابی تنگت شده { دو نقطه دی }

hadi در August 30, 2009 4:30 PM

از دیدن ریش حالم بهم می خورد ، از دیدن پیراهن روی شلوار بیشتر ، از شلوار پارچه ای ، از موهای صاف شانه شده روی پیشانی ...

می ترسم ، از نگاه شان می ترسم ، احساس می کنم هر لحظه ممکن است باتوم هایشان را از جایی که مخفی کرده اند ، دربیاورند و کتک مان بزنند ، بعد من هرچه به سرتاپای خود نگاه می کنم نشانی از حیوان بودن خودم نمی بینم که کسی من را بزند ، حالا می فهمم پیرمرد شریفی بود آن مرد ، الاغش را آنقدر آرام می زد که گویی نمی زدش ... شاید دعای الاغ بود که من در این درگیری ها نمردم... می گویند کار نیک باقی می ماند ... اما این کابوسها مرا ترک نمی کند ... مدام کلنجار می روم ، ای شبه انسان به چه قانونی همنوعت را می دری ... ؟

Nima در September 2, 2009 3:34 PM

دلُم پُکیدن برات، خُو نیسی! پَ کجان کی میای؟

فرهاد در September 4, 2009 1:01 PM


خیلی ها معتقدند هر آن چه در این دنیا هست، یک ما به ازای آن دنیایی، یک ما به ازای متافیزیکی دارد ...
*
ما قطعه ای به امانت گرفته شده از آسمان را در کمتر از سی سال تبدیل کردیم به گوشه ای از جهنم. مهر ماه سال 60 هواپیمایی که فرماندهان رشید ایرانی را از جبهه های جنوب به تهران می رساند، در کهریزک سقوط کرد. کهریزک شد "مشهد" فکوری و کلاهدوز و نامجو و فلاحی و جهان آرا؛ همان جهان آرایی که صدام را روزها پشت دروازه های خرمشهر زمین گیر کرد با سلاحی که نداشت و ایمانی که داشت ... تیرماه سال 88، بیست و هشت سال بعد، جانیان لانه کرده در زندان کهریزک آن قدر سر شان گرم کار ماموریت قدرت بود، که بی رحم و با زور، درندگی شان را عین نفس بازدم شان رها کردند در آن قطعه کوچک از خاک ایران بر سر و روی جوانان ایران. مشهد جهان آرا لکه دار شد. ناله ها و ضجه ها مجال آرام از آسمان کهریزک ربود؛ مادرها اشک ریختند و خاک ها بر گورها شد. از قدمگاه فرشتگانی که روح فرماندهان سپاه وطن را بالا بردند، صدای وحشت شیطانی برخاست؛ ما قطعه ای به امانت گرفته شده از آسمان را در کمتر از سی سال تبدیل کردیم به گوشه ای از جهنم. کهریزک سال 60 و کهریزک سال 88 حتما یک ما به ازای آن دنیایی، یک ما به ازای متافیزیکی دارند؛ گوشه ای کوچک از تاریخ و خاک این سرزمین تبدیل شد به نمودار سقوط ما؛ از کهریزک جهان آرا تا کهریزک روح الامینی



نظر ارسال کنید