داستان
October 1, 2009 1:47 AM
سر بلند کردم و کسی شدم
پاره ها و تکه های عصر دور را
حرف های بی بها و بی شعور را
به سخره خواندم و
برای جنس خود
شبیه مبعثی شدم
آنقدر برای بودنم
برای بی قفس پریدنم
به ترکه ای بنام عرف و سنت و رسوم
ضربه خوردم و
کبود و با تنی هزار رنگ
پای لنگ
ایستادم و به زندگی لگد زدم
که من شدم
جای بسته ای
کنج خانه
در میان پرده های تیره و سیاه
زن شدم
زن شدم
که اشک و آه را
ضربه های بی دلیل ترکه های تیره و سیاه را
بر تن تمام همسران و دختران و مادران
به خواب بسپرم
من شدم
که زورق شکسته ی
ضعیفه ی نحیف کنج خانه را
به آب بسپرم
رها و بی وطن شدم
رها و بی وطن شدم
میان هر گذر
سر تمام کوچه های شهر
در تمام خانه ها
کنار گوش جاهلان خواب و بی خبر
با صدای زیر و جیغ
جیغ های محکم و زنانه ام
تشر زدم
با تمام شعر ها و حرفهای عاشقانه ام
با امید زندگی
وعده ی سپیده دم
به قلب زخم خورده ی
تمام بانوان شهر
سرزدم
به شوق پرگشودن و دوباره خواستن
در کنارشان
گشوده بال؛پرزدم
دسته دسته؛دوست
دستشان به دست هم
گوششان به داستان من شدن
داستان زن شدن
کنار هم؛کنار من
گرگ و میش مبهم غروب
روزگار گرم و خوب
آخرین شراره ی طلوع
و بعد از آن
ناگهان
شب سیاه و مست
ترکه ای بدست
یکدفعه به سادگی
از زمین و آسمان به سمتمان هجوم می برد
دست هایمان جدا که میشود
آخرین جرقه ی امید میپرد
خنده محو می شود
شب که حمله می کند
تمام پرده های شوق می درد
هر کسی درون خانه می پرد
و شهر
باز هم میان حرف های بی بها
زیر پوشش سکوت میرود
و من
من دوباره بی پناه
من تباه
غرق آه.
.
آه؛
من که مانده ام میان آن بتی که ساختم
آن همه امید و آرزو
مانده ام سر قمار زندگی که باختم
تو در برابرم
سایه ی غم نگاه من
توی قاب چشم مشکی ات
اسیر می شود!
باز بی دلیل
باعث غمت شدم
مرا ببخش
خواستم بگویمت
که بی تو
این دل شکسته پیر می شود
باز هم نشد...
مرا ببخش
که مثل هر دفعه
برای گفتنش؛دوباره دیر می شود
ولی..
روح خسته ام
با همین دو جرعه ی شراب عشق تو
نخورده سیر می شود!
چشم خیس من
و شانه های گرم تو
تویی که جنس دیگری؛
جنس مردهای ظالم شروع داستان زن
ولی نه مثل دیگران...
برای من؛
آخرین پناه این شکست خورده ی
تکیده تن
نگاه می کنی مرا
با نگاه گرم و روشنت
مرا فشار می دهی به پیکرت
مثل بچه ها
سر برای شانه ات
زار می زنم میان بازوان و در برت
بین دست های بسته ات
تنم که تاب می خورد
فکر می کنم
گویی از شروع داستان
کل ماجرا دروغ بوده و خیال من
به طرح یک سراب می خورد!
به آه می پرم...
کجاست آن همه خیال و جاه؟!
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
نیمه ی شب است و من
چون عروسکی شکسته پا و دست
خسته
با دو چشم خیس مست
میان بازوان تو
پناه می برم
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
در میان هرم دست های تو
به خواب می روم
10.40 صبح-بخش عفونی!!
1388.7.7-رعنا
پ.ن:برای تو
به پاس بودنت
به پاس مرد بودنت
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
11 نظر
گویی از شروع داستان
کل ماجرا دروغ بوده و خیال من
به طرح یک سراب می خورد!
قصه ی ما به سر رسید.
و غصه مان.
خدا را شکر.
معمولا اين شعرهاي بلند را كه انسجام كلاسيك ندارند را به چند قسمت از يك تا چند شماره گذاري مي كنند.
اديت شده اين شعر را از ديد خودم برات مي نويسم
1}
سر بلند کردم و کسی شدم
پاره ها و تکه های عصر دور را
حرف های بی بها و شعور را
2}
به سخره خواندم و
برای جنس خود مبعثی شدم
چنان برای بودنم
برای از قفس پریدنم
به ترکه ي عرف و سنت
کبود و با تنی هزار رنگ
پای لنگ
ایستادم و به زندگی لگد زدم
که من شدم
جای بسته ای
کنج خانه
در میان پرده های تیره و سیاه
زن شدم
3}
زن شدم
که اشک و آه را
ضربه های بی دلیل ترکه های تیره و سیاه را
بر تن همه همسران و دختران و مادران
به خواب بسپرم
من شدم
که زورق شکسته ی
ضعیفه ی نحیف کنج خانه را
به آب بسپرم
رها و بی وطن شدم
4)
رها و بی وطن شدم
میان هر گذر
سر کوچه ها
همه خانه ها
در گوش جاهلان خواب و بی خبر
با جیغ
تشر زدم
با تمام شعر ها و حرفهای عاشقانه ام
با امید زندگی
وعده ی سپیده دم
به قلب زخم خورده ی
تمام بانوان شهر
سرزدم
به شوق پرگشودن و دوباره خواستن
در کنارشان
گشوده بال؛پرزدم
5)
دسته دسته؛دوست
دستشان به دست هم
گوششان به داستان من شدن
داستان زن شدن
کنار هم؛کنار من
گرگ و میش مبهم غروب
روزگار گرم و خوب
آخرین شراره ی طلوع
و بعد از آن
ناگهان
شب سیاه و مست
ترکه ای بدست
یکدفعه به سادگی
از زمین و آسمان به سمتمان هجوم می برد
دست هایمان جدا که می شود
آخرین جرقه ی امید می پرد
خنده محو می شود
شب که حمله می کند
تمام پرده های شوق می درد
هر کسی درون خانه می پرد
و شهر
باز هم میان حرف های بی بها
زیر پوشش سکوت میرود
و من
من دوباره بی پناه
من تباه
غرق آه.
6)
آه؛
من که مانده ام میان آن بتی که ساختم
آن همه امید و آرزو
مانده ام سر قمار زندگی که باختم
7)
تو در برابرم
سایه ی غم نگاه من
توی قاب چشم مشکی ات
اسیر می شود!
باز بی دلیل
باعث غمت شدم
مرا ببخش
خواستم بگویمت
که بی تو
این دل شکسته پیر می شود
باز هم نشد...
مرا ببخش
که مثل هر دفعه
برای گفتنش؛دوباره دیر می شود
ولی..
روح خسته ام
با همین دو جرعه ی شراب عشق تو
نخورده سیر می شود!
8)
چشم خیس من
و شانه های گرم تو
تویی که جنس دیگری؛
جنس مردهای ظالم شروع داستان زن
ولی نه مثل دیگران...
برای من؛
آخرین پناه این شکست خورده ی
تکیده تن
9)
نگاه می کنی مرا
با نگاه گرم و روشنت
مي فشاري مرا به پیکرت
مثل بچه ها
سر برای شانه ات
زار می زنم میان بازوان و در برت
بین دست های بسته ات
تنم که تاب می خورد
فکر می کنم
گویی از شروع داستان
کل ماجرا دروغ بوده و خیال من
به طرح یک سراب می خورد!
به آه می پرم...
کجاست آن همه خیال و جاه؟!
10)
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
نیمه ی شب است و من
چون عروسکی شکسته پا و دست
خسته
با دو چشم خیس مست
میان بازوان تو
پناه می برم
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
در میان هرم دست های تو
به خواب می روم
11)
10.40 صبح-بخش عفونی!!
1388.7.7-رعنا
پ.ن:برای تو
به پاس بودنت
به پاس مرد بودنت
می سرایمت و آنگاه سر بر آستانت سجده می کنم.
که تو زیباترینهایی
بعد از خدای من،که تویی!
زیبا بود...دوست داشتی بیا پیش من
زیبا بود
بخش عفونی هم طبع شعر رو خوب شکوفا می کنه !!!
کلی متاثر شدم. عالی بود
یکی بیاد به مهیار بگه که پارت یازده جز شعر نیست خیلی واسه من عجیب بود این پارت بندی . اخه مهیار جان تو با این تقسیم بندی شعر را پاره پاره کردی . به طور مثال پارت اول و دوم رو نگاهی بینداز .
1}
سر بلند کردم و کسی شدم
پاره ها و تکه های عصر دور را
حرف های بی بها و شعور را
2}
به سخره خواندم و
برای جنس خود مبعثی شدم
دقیقا پارت 2 اگر نباشد پارت یک کاملا ناقص می ماند
عزیزم پارت بندی برای موقعی است که موضوع به طور کامل عوض میشود . و یا برای اتصال 2 شعر مجزا که بنا به صلاحدید شاعر با هم در یک شعر می ایند .
من منم ، من یک زنم ، آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم ، لیکن ز سنگم،آهنم
من منم ، من مادرم
دوستم،رفیقم،همسرم
شیره جانت ز من ، چادر مینداز بر سرم
روبهک من شیرزنم
خاموش تو ، من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
جز غم و درد ندارم توشه دیگری
نتوانستم بروم جز این باریکه دیگری
کمک کن ........
یه جا خوندمش ... بخش.برای رسیدن بهش لحظه شماری میکنم...
مرسی
دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است
کوه را با آن بزرگی میتوان هموار کرد
حرف نا هموار را هموار کردن مشکل است
با آرزوی تفکرات و زندگی بهتر
سلام به سینا و مخصوصا دنای عزیز برسون