RSS

ما

timeicon October 16, 2009 5:19 PM

2n6u5gl.jpg

در دست ستمگر همه بازیچه و خامیم
آلام روا گشته به خود را به چه نامیم؟
دستان پدر خوانده پر از نقل و نبات است
از قصد پس پرده ی این مکر مکرر به که نالیم؟


با غرقه ی این حادثه فریاد رسی نیست
ما در دل موجیم و رفیقی و کسی نیست
صد بار به قصد مددی دست برآریم
بار و مدد و یاور و یک هم نفسی نیست


ما کُشته ی این کِشته ی بحران زده هستیم
از کِشته ی خود خرمن آفت زده بستیم
با دست پر از تاول و با پای برهنه
بر سوگ زمین های ترک خورده نشستیم


ما دست دعامان به شب شب زده خشکید
دل در طلبش مرد و حرم ها همه لرزید
آن شمع و دخیلی که امید همه کس بود
در بستر لامذهب این جامعه پوسید


ما مثل مسافر همگی توشه بدستیم
بر عرصه ی این کشتی پر مکر نشستیم
هر چند هوای گذر و کوچ و رحیل است
دل در گرو یاری بیگانه نبستیم


ما ابر پر از اشک دل و دیده و جانیم
از خواب خدا تا دل اندوه روانیم
هم مطلع خشمیم و هم آمیزه ی عشقیم
بازیچه ی این جمع پر از ظلم نمانیم


حرف و کلک و وعده و صد خواب طلایی
از فاق قلم تا ته زندان و رهایی
اینها همه آواز دهل از ره دور است
وامیست برای تن ملت،چه بهایی!!


این وام به صد بهره ی سنگین فزون است
از حوصله و طاقت ملت به برون است
باید بدهی های وطن صاف شود زود
وقت گذر از فتنه ی بیداد کنون است


هرچند که رگبار ستم بر سرمان است
فردای پر از صلح وطن باورمان است
هر صبح به این شوق به ره پای گذاریم
که حامی ما اوست،خدا یاورمان است


با قلب پر از عشق بسان دل مجنون
از ساحل زیبای خزر تا لب کارون
باید همگی موج شویم،گرچه نمانده
جز دست پر از تاول و جز پای پر از خون


پ.ن :نمی دانم مطلع این شعر را کی و کجا نوشته ام،امروز طی عملیات پاکسازی و مرتب کردن اتاق خواب!!لای جزوات قدیمی درسی پیدایش شد(خدا این کلاس های درسی را از ما نگیرد!!)


author توسط رعنا | در شاخه: شعر و ادبیات | comments 12 نظر

12نظر

ali در October 16, 2009 5:48 PM

سال​هاي سال از روزي که اولين شاعر ايراني شعري درباره​ي فرداي صلح سروده مي گذره، و هزار هزار شاعر ديگه هم بعد از اون،​ هي سروردند، هي سرودند،​ هي همين جور فقط سرودند.

dna در October 16, 2009 6:01 PM

دعا به درگاه پروردگار:
خدایا هرچه زودتر درس این خواهرمان را تمام بفرمااااا

رعناAuthor Profile Page در October 17, 2009 5:43 PM

اندکی صبر سحر نزدیک است خواهر جان:p

Mohammad در October 18, 2009 12:08 AM

بسیار زیبا بوود

ماندانا در October 18, 2009 4:03 AM

درود رعنا جان زیبا بود اما مشکل وزنی و کلامی هم دارد ایکاش یکبار دیگر میخوندی و اشکالاتش رو برطرف می کردی.
زنده باد جنبش سبز...

کیوان در October 18, 2009 8:49 AM

سلام
شعر فوقالعاده ای بود ... مرسی

در دانشگاه نمایشگاه خیریه ای برای کودکان سرطانی توسط دانشجویان پزشکی برگزار شده . حتما دیدن کنید ...

ما میخواستیم بریم بیمارستان شفا و از کودکان عکس بگیریم ولی با تلاش بسیاری هم که انجام دادیم اجازه ندادند و مسئول بخش اظهار بی اطلاعی از برنامه ها میکرد ...!!!

babak در October 18, 2009 10:40 PM

azize man!!!!shearet az aval ta akhar(be gheyre on tekeye kochike akharesh)fazaye yaso naomidiro parakande mikone.vazifeye roshanfekr,bayane namolayemato sakhtihaye rah nist.honar neshon dadane korsoye nor az tahe tonele tarike.moafagh bashi.

Nima در October 19, 2009 8:39 AM

به تو اعتقاد دارم.
میگیری یعنی چی؟

اسحاق در October 19, 2009 11:45 AM

در تظاهرات بعد انتخابات یه بسیجی به دوستم و من گیر داد.باتوم دستش بود و هی افه الکی میومد.من خوصله درگیری نداشتم اما دوستم که هم بدنسازه هم اخلاق تندی داره یه هو افتاد به جونش و حسابی زدش.بعد هم چنان با لگد کشید زیرش که یارو با مخ خورد به اسفالت و دیگه تکون نخورد.اون بسیجی هم سن و سال خودم بود.میتونست آشنا یا دوستم باشه.اما اون لحظه که صدای برخورد سرش رو با اسفالت شنیدم فقط دلم خنک شد همین.
تنها به مرگ و زخم دوستان مون نیست که عادت می کنیم.عادت می کنیم بزنیم بکشیم و حتی لذت ببریم.این آسیب غیر قابل جبرانی است.چه برنده باشیم چه بازنده همه بی رحم شدیم.

mona در October 21, 2009 9:30 PM

salam rana khanum.che tori khuuufi?che ajab didmet to net.ta tahe in blog ro khundam.che shojaaane va jasurane va albatte mushekafane bood.

زوربا در October 22, 2009 1:42 PM

همین کارها رو کردی که دکتر شدی . من از اول دبیرستان تا وقتی که دانشگاه رو تمام کردم جزوه ننوشتم . برا همین الان هرچی میگردم دنبال شعر مناسب و مرتبط با موضوع هیچ چیزی پیدا نمی کنم . دیگه فکر نکنم جزوه برداری ، این شعر بیربط رو میتونی رو برگه ویزیتهات بنویسی شاید یه وقت به درد خورد

شهر از خواب خویش بر می خاست
گرد ظلمت ز تن فرو می ریخت
آب می زد به روی خواب آلود
همه بیدار می شدند به ناز
همه در کار می شدند به شور
بی خبرزانچه روی داده به شب
کس نپرسید از چه بی تابست
دل خونریز صبح در تن خویش
کس نپرسید شب چه می نالید
در هراس تلاطم شب مرگ
لیک میدان شهر شاهد بود
که بپای امیر سنگی خویش
باز قربانی ای دگر خون ریخت
باز خونی شکفت چون شب پیش

. مرسی که گاهگداری کلاس وبلاگ منو این همه میبری بالا و نظر میدی . چقدر خوب مشه که تو آر اس اس وبلاگتو هم درست کنی تا منی که وبلاگها رو از روی لینک بغل دست وبلاگ خودم میخونم بفهمم تو کی به روز شدی . . خلاصه رعنا خانم شهرکانی محبت گرچه بی رنگ است ارادت همچنان باقی است .

hesam در October 29, 2009 3:47 PM

کاش همه مثل تو فکر میکردن کاش همه مثل تو برایشان مهم بود که چه میگزرد کاش همه مثل تو می نوشتند اینجا خسته شدم از پیراهن های روی شلوار متور هایه سنگین از پیشونی هایه سیاهشون خسته شدم من از اینجا خسته شدم کاش همه مثل تو بودند........



نظر ارسال کنید