RSS

خدایا با تو هستم...

timeicon October 30, 2009 5:23 PM

mm.JPG

دلم گرفته؛یادت هست ان روزها که بچه تر بودم هر وقت دلم می گرفت یا هوس داشتن چیزی بسرم می زد،دامن صورتی،یک بسته شکلات ،هر چیزی که در تصورم بود،چشمانم را می بستم و با تو حرف می زدم و تو به همه ی حرف هایم گوش می کردی کمی بزرگ تر که شدم شب های امتحان به یادت می افتادم .قول می دادم،قسم می خوردم که بار آخرم باشد و تو با اینکه می دانستی که نیست ،کمکم می کردی ... وقتی از همه چیز و همه کس نا امید می شدم و ناخودآگاه اشک صورتم را خیس می کرد،حضورت کنارم از آنچنان آرامش عمیقی سرشارم می کرد که بی نیاز می شدم.می دانم که خوب نبودم،می دانم که همه چیزم را ،همه را به تو بدهکارم،تک تک نفس هایم را... اما امروز بعد از مدت ها باز به جایی رسیده ام که جز تو فریادرسی نیست... دیگر نه اشک و نه آه و نه هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند،تو مانده ای و تو ،مثل همیشه میدانم که می دانی از چه می گویم ،خوبی حرف زدن با تو این است که همه چیز را می دانی و حس می کنی نه نیاز است که ساعت ها قصه بگویم و نه می شود جلویت نقش بازی کرد و چیزی را پنهان کرد یا نگفت. اینبار هم دست به دامنت شدم،مرا ببخش،می دانم که می بخشی اما این دفعه چیزی برای خودم نمی خواهم،نه دامن صورتی و نه شکلات و اسباب بازی،نه حتی نگران حجم بالای کتاب هایم هستم و نمرات پایان بخشم اینبار قضیه خیلی فرق می کند نگران کسی هستم کسی که دوستش دارم کسی که... کسی که تو را خیلی دوست دارد ،کسی که وقتی یادش می افتم دلم از غصه پر می شود.کسی که کسی جز تو نیست تا صدایش را بشنود،بنام تو متوسل می شوند تا زندانش کنند.بجای تو می نشینند تا حکم کنند و تو باز هم مرا به صبر می خوانی؟

تا کی صبر؟

پیش از عید امسال بود،شلمچه...
محبوبه کنار چادر رنگ و رو رفته ی کنترل خواهران نشسته بود و گریه می کرد.اجازه نمی دادند شهدا را بی چادر سر کردن ببیند(قوانین مخصوص ایام نوروزی که فقط 2 ماه در سال اجرا می شود و در بقیه سال می توان شهدا را فقط با خلوص نیت زیارت کرد و نیازی به چارد نیست!)و نمی توانست برای خودش حلاجی کند که چرا اعتقاداتش را برای یک تکه پارچه ای که دوست نداشت به زور بر سر کند باید زیر پا بگذارد،با گریه به دختر مسئول کنترل که با اصرار از او می خواست تسلیم شود گفت:من شکایت شما رو از همین جا به شهدا می کنم...
آن روز محبوبه با آن حرکت درسی به من داد که اندازه ی همه ی ایستادن ها و مردانگی ها شیرین بود،و تمام راه برگشت از آبادان به اهواز را در غمی بزرگ غوطه ور بود و آخرش شکایتش به شهدا را بر برگه های سیاه و سفید 40چراغ نوشت تا حرفش نگفته نمانده باشد ،که صدایی که به عدالت خواهی بلند است را باید فریاد کرد...
آخرین باری که دیدمش اواخر اردیبهشت بود،چقدر دلتنگی توی دلم مانده بود و چقدر حرف و چقدر زمان کوتاه بود و چقدر آن لباس های سبز زیباترش کرده بودند،محبوبه ی مهربان دوست داشتنی با آن انگشتان کشیده ی بلند که وقتی خودکار به دست می گرفت ،در دستش می لرزید و وقتی شاد می شد طنین خنده هایش لبخند را مهمانت می کرد و غمش بی دلیل از غصه لبریزت ،آنقدر ظرافت و در عین حال قدرت و ایستادگی در وجود این دختر قشنگ بهم آمیخته که می ترساندم که آنجا پشت آن دیوار های زشت و بلند،بشکنندش و او با تمام وجود مقاومت کند و بیشتر آزارش دهند
آی محبوبه آی محبوبه،جمعه صبح نشستم و برایت نامه نوشتم،یک نامه به او(استاد کریم)و از هرچه در دلم بود گله کردم،از اینکه تو را در چنین امتحانی قرار داده و مارا به خاطر تو،از اینکه احساس کردم تنهایمان گذاشته از اینکه حس کردم یادش رفته ما را جوانانمان را روزگارمان را...
نامه به شکل عجیبی پاک شد!!شاید آمده و برش داشته،مجبور شدم دوباره بنویسم اما نشد،که حرف دل را یکبار بیشتر نمی شود از اعماق وجود گریه کرد...
محبوبه،آی محبوبه،دلم به اندازه ی تمام روز های خوبی که هنوز آسمان آبی بود برایت تنگ است وبا اینکه می دانم که محکم و پابرجا یاستاده ای ،نمی توانم جلوی دل نگرانی هایم را بگیرم،قوی باش دختر(میدانم که هستی)
دیروز داشتم به این فکر می کردم که دیوار های اوین چقدر بلند اند،فکرش را بکن همه ی دیوار ها را شاخه های سبز محبوبه پر کند،فکرش را بکن؟شاخه های محبوبه ی شب را حتما دیده ای،سبز ونرم،به آرامی راهش را باز می کند و وقتی آنقدر زیاد شود که عطر محبوبه همه جارا بگیرد شاید دیوار ها را هم خراب کند،یادت باشد که همه چیز از یک ترک شروع میشود و تو خوب بلدی به دل سیاهی ترک بزنی....
دلم نمی آید با تو حرف نزنم،با اینکه می دانم حالا دارم برای خودم می نویسم اما دلم نمی آید حرف نزنم
منتظرت هستم میدانم می آیی و با هم می نشینیم و این خطوط را می خوانیم و به زندگی و بالا و پایین هایش می خندیم
آی محبوبه،یعنی می شود خندید؟دوباره آسمان آبی می شود؟یعنی میشود عطر محبوبه جای بوی تند گاز و دود فریاد را بگیرد؟
یعنی...

پ.ن:برای محبوبه ی حقیقی عزیز و همه ی کسانی که بدون آنکه بدانند و بدانیم چرا در بندند

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 9 نظر

9نظر

سينا در October 31, 2009 8:32 PM

دلم گرفت و مثل كودكيهايت و كودكيهايم اشكي بر گونه ام چكيد.
دعا مي‌كنم براي محبوبه و محبوبه‌ها

شبنمکده در November 1, 2009 1:04 PM

این هم حکایتیست

سفیر در November 2, 2009 4:59 AM

به امید آزادی زندانیان دربند...

Nima در November 2, 2009 6:48 PM

با قلم باید جنگید.
قسم به قلم و آنچه می نویسد%

کیوان تیموری در November 3, 2009 9:29 PM

سلام

زیبا بود ... نوشته های شخصی همیشه جلوه ای متفاوت دارند . حتی در نظر بقیه .....

عکسهایی گذاشتم از سطح شهر اهواز که امروز درگیر بارندگی بود ... خوشحال میشم نظرتون رو درباره شون بدونم ...

مرسی

امیر کردونی در November 8, 2009 10:44 PM

سلام
از مطالبت خوشم اومد
موفق باشی

آلاء در November 11, 2009 8:26 PM

ای خدا !!!!!!!!!!!!

کاوه در November 15, 2009 4:25 PM

سلام چرا وبلاگ شما از RSS پشتیبانی نمی کند؟

حمید رضا در November 20, 2009 2:08 AM

چلچراغ بی تو بویی ندارد



نظر ارسال کنید