او هست
February 17, 2010 2:34 PM

من آن آدمم...
هرچه فکر می کنم از حکمت این روزها سر در نمی آورم گرچه مطمئنم که در کار او همیشه حکمتی هست.از این همه رنج و نگرانی و درد به کجا می خواهیم برسیم .نمی دانم!اما ایمان دارم که پایان روشنی هست.این روزها آنقدر خسته ام که حتی نای اعتراضم هم نیست و تنها دلخوشی ام این است که او هست...
او هست و چنان هست که انگار کسی نیست،ولی هست ...
و این آدم استخوانی با پوششی از پوست و یک عالمه تار ماهیچه ای و نورون و خون و رگ،خسته از همه ی درد های این روزها کماکان منتظر اوست
این چند خط بی معنی را نوشتم که اول بگویم تنها نیستم و نگرانم نباشید و دوم بگویم که آنقدر خسته ام که توان نوشتنم نیست .منتظرم نمی دانم چرا و چطور اما می دانم ابرهای تردید و غم را نسیم خواهد برد.و تا آن هنگام منتظرم
تا او چه طلب کند...
پ.ن:برای او:
تمام لحظه های دور را،
تمام روزهای در عبور را،
که بوی نا و نم گرفته،
سرکشیده ام،
باورم کن آن زمان که آه می کشم،
آن زمان که می نویسم از فراغ تو،
گشته ام ،ولی ،
از تمام راه های دل ،
فقط به تو رسیده ام
توسط