RSS

او هست

timeicon February 17, 2010 2:34 PM

Sunset.jpg

این داستان یک آدم است البته به گمان خودش!روز اول که به دانشکده ی پزشکی پا گذاشتم فکر می کردم خدا باید خیلی دورتر از این حرف ها باشد..آدم...یک کله ی پر از نورون یک تنه ی پر از خون و عضله و بافت چربی و ...حتی قلب آدم هم یک تلنبه ی ماهیچه ای با محرک الکتریکی بیش نیست.پس خدا کجا بود؟زیاد طول نکشید تا گذارم به بیمارستان بیفتد و بویش را، حضورش را ،حس کنم.که اگر او نبود خیلی از لحظه ها تلنبه ی ماهیچه ای که باید می ایستاد به حرکت ادامه نمی داد.اسمش را می گذاریم معجزه و بی تفاوت از کنارش رد می شویم ولی من سر طناب این معجزه را گرفتم تا به چون اویی برسم که حالا می دانم لابلای همه نورون ها عضلات خون و ...ردپایی از عظمت اوست.این آدمی که شاید بتوان اسمش را آدم گذاشت را او در دنیایی امتحان می کند که معیار های خوبی و بدی اش رنگ باخته و این مثلا آدم خیلی جاها کم می آورد می برد و بعد دستانش را دراز می کندو...

من آن آدمم...
هرچه فکر می کنم از حکمت این روزها سر در نمی آورم گرچه مطمئنم که در کار او همیشه حکمتی هست.از این همه رنج و نگرانی و درد به کجا می خواهیم برسیم .نمی دانم!اما ایمان دارم که پایان روشنی هست.این روزها آنقدر خسته ام که حتی نای اعتراضم هم نیست و تنها دلخوشی ام این است که او هست...
او هست و چنان هست که انگار کسی نیست،ولی هست ...
و این آدم استخوانی با پوششی از پوست و یک عالمه تار ماهیچه ای و نورون و خون و رگ،خسته از همه ی درد های این روزها کماکان منتظر اوست
این چند خط بی معنی را نوشتم که اول بگویم تنها نیستم و نگرانم نباشید و دوم بگویم که آنقدر خسته ام که توان نوشتنم نیست .منتظرم نمی دانم چرا و چطور اما می دانم ابرهای تردید و غم را نسیم خواهد برد.و تا آن هنگام منتظرم
تا او چه طلب کند...
پ.ن:برای او:

تمام لحظه های دور را،
تمام روزهای در عبور را،
که بوی نا و نم گرفته،
سرکشیده ام،
باورم کن آن زمان که آه می کشم،
آن زمان که می نویسم از فراغ تو،
گشته ام ،ولی ،
از تمام راه های دل ،
فقط به تو رسیده ام


author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 10 نظر

10نظر

علیرضا در February 17, 2010 3:17 PM

اشکال از انتظارته! چرا منتظری؟ چرا فک نمی کنی اون لحظه ای که منتظرشی ممکنه نرسه؟ چرا فک نمی کنی از همین لحظه جوری استفاده کنی که دیگه نیاز به انتظار لحظه ای که منتظرشی نباشه؟ بیا و به انتظار پایان بده!

ژورنالیست در February 17, 2010 5:29 PM

و خدایی که همین نزدیکی است
زیر آن شبوها
پای آن کاج بلند
(درست نوشتم؟)

بهروز داوری در February 17, 2010 8:38 PM

ممنون که به من سر زدین. سر فرصت می آم و می خوانم مطالبتان را

babak در February 18, 2010 3:59 PM

salam.ta vaghti ke ma entezar dashte bashim chizi be esme mojeze rokh bede va nirohaye asemoni kari konankolamon pase marekas.dar zemn payame in neveshte chizi joz sarkhordegiokhstegiyo ... nist.afsos behale mardomi ke roshanfekraei mesle shoma daran!!!

دامون در February 18, 2010 4:13 PM

توهم . فقط توهم و خیال میتونه اثباتش کنه . همین . هیچ دلیلی ندارید . تو فکر کردی ما کیستیم ؟ چرا انسانها نمی توانند به خود بقبولونن که این امدن از پی اش یه رفتن هست که بعد ازاین رفتن از وجود ما خبری نخواهد بود ؟ بی رحم تر از انسان نیست . گوسفند و گوساله و ... غیره رو سر میبره ولی نمی تونه مرگ و نیستی خودش رو تحمل کنه و رو به ایجاد خدایی میاره که جز از برای ارضای روحش هیچ دلیلی نداره .

دامون در February 18, 2010 4:15 PM

رعنا خوشحالم که هنوز هستی .

سعاد در February 19, 2010 1:44 AM

و اما من..چقدر دلم میخواد بنویسم مثل قدیما مثل همون موقعه ها که تب و تاب شناخت این دنیای مجاز ما رو میخ این مونیتور کرده بود.اما شاید رسیده ام به اغاز همون کتاب همون حرفا واسه ننوشتن...گاهی دلم میخواد سیر برای دلتنگیام گریه کنم..اما گریه ام هم نمیاد..همه چیز این دنیا رنگ تمسخر رو گرفته شبیه یه شوخی بی هدف..شبیه یه آفرینش بی جهت بی هیچ خالقی..عین پیامبران دروغ..چقدر خوبه که تو در اندیشه ات هنوز خدا رو داری و امتحان و ابتلا و این احادیث....نمی دونم از اینکه دیگه این چیزا رو ندارم خوشحال باشم یا ناراحت..و من اما دیگه نباید چیزی بگم باید دلم مهرسکوت باشه به تنها دلخوشی همسفرانم !..حرف زیاده ..اما....

در مورد ان جی او..خب من توی خوزستان زندگی نمی کنم هرچند زادگاهم اونجاست....اینجا هم که هستم نداریم
تلاشت ستودنیه

منو به خاطر تاخیراتم ببخش....کلافه ام و مبهوت

Anonymous در February 24, 2010 11:32 PM

salam khylin ghashang bood delam vasat tang shode shomarat ro ham gom kardam
mansoureh

مونا در February 27, 2010 12:14 AM

سلام چه طوری تو؟کم پیدا تحویل بگیر ما رو...

کیوان در March 2, 2010 11:16 PM

دانشجوی پزشکی ... این همه بالا و پایین ، توی علوم پایه و ما در حسرت بخش های بیمارستان .........

با عکسی شکاری از دزفول به روز شدم ، عکسی اجتماعی (موضوع مورد علاقه تون) .......

مرسی



نظر ارسال کنید