RSS


بدنبال امنیت(1)

timeicon March 15, 2010 4:43 PM

b,w,drawing,bike,black,and,white,disegno,girl-dc328a5324f505743b3a1a3307455c3d_h.jpg
بدنبال امنیت...
کسی می داند این ترکیب دو کلمه ای و به ظاهر گوش
نواز بالواقع چه معنا و مفهومی دارد
نفر اول:ما برای این انقلاب خون داده ایم شهید داده ایم که دست دزدان و حرام خواران را از کشور کوتاه کنیم
نفر دوم:ارواح..ات!!
دوستی دارم که اتفاقا فرزند شهید هم هست و تک فرزند .این خانم دکتر چند وقت پیش در حالیکه در یکی از خیابان های پر رفت و آمد اهواز از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می رفت مورد حمله ی یک موتور سوار قرار گرفت و مقاومتش تنها باعث زخمی شدن و پاره شدن لباس هایش شد و موتور سوار کیفش را که حاوی تمام مدارک و پول ها و کارت های اعتباری و ...بود به سرقت برد.
داستان را که برای پدر تعریف کردم بلافاصله پرسید فلان خیابان نبود؟ گفتم :بلی، و ایشان اضافه کرد این موتور سوار جوان سیاه پوش را همه ی اهل محل می شناسند بارها هم به کلانتری محل شکایت کرده اند ولی کو گوش شنوا و آهی کشید ...
یادم افتاد که چند سال قبل یکی دیگر از دوستانم هم در همان خیابان مورد تعرض یک موتور سوار سیاه پوش قرار گرفته است..
فرض 1:همه ی دزدان موتور سوار اهواز سیاه پوش هستند و در محدوده ی این خیابان تردد می کنند
فرض 2:خودتان حدس بزنید
دیشب مهمان داشتیم.خانواده ای از دوستان دور که برای تشکر از مادر در رابطه با پرونده ای به منزلمان آمده بودند،بحث امنیت که شد پدر خانواده تعریف کرد که چند وقت پیش کیفش را در محدوده ی فلان خیابان موتور سوار سیاه پوشی به سرقت برده و هنگامی که برای شکایت به کلانتری محل رفته یکی از مامورین با لحنی عصبانی به او گفته:ما که بیکار نیستیم می خواستی مواظب باشی.شما حاضری دست تو جیبت کنی چیزی به این بچه ها بدی که برن دنبال کارت؟!!!نکته ی جالب اینکه این آقا نظامی بازنشسته هستند...
نفر اول:الکی سیاه نمایی نکن شماها همه منافق و معاند هستید شرتون رو باید کم کرد،حالا یکی رشوه گیر پیدا کردی می خوای الکی بزرگش کنی
نفر دوم:می خوای چند تا مورد دیگه مثال بزنم؟
خلاصه اینکه این موتور سوار مهربان سیاه پوش کماکان در حال تردد به زندگی خودش ادامه می دهد و من هنوز در بخش کردن آن واژه ی دو کلمه ای آغازین مانده ام و در این بین در وحشت و ترس از ماشین های سبز و سفید که این روزها همه جای شهر هستند
و این یکی از خیل داستان هاییست که در این مقوله این روزها دیده و شنیده ام و جالب اینکه هر چند وقت یکبار تابلوی بزرگی دور میدانهای شهر با این مضمون خودنمایی می کند(اعدام علنی سارق ...مکان...زمان...)
نفر اول:چیه باز می خوای به حکم اعدام گیر بدی؟
نفر دوم:نه دنبال راه حل می گردم..جوابت رو تو قسمت دوم داستان می دم
داشتم می گفتم،ماشین های سبز و سفید آژیر سر خود همه جای شهر هستند،اشتباه نکنید نیامده اند به مزاحمان خیابانی تذکر بدهند که مزاحم دختران و زنان مردم نباشند نه...
نیامده اند کیف قاپ ها و دله دزد ها را جمع کنند نه...
حتی نیامده اند جلوی نزاع های خیابانی اشرار را بگیرند نه...
آمده اند به دختران جوان شهر تذکر بدهند که موهایشان را تو نگه دارند ،شاید هم یک دور الگانس سواری تا پاسگاه مهمانشان کنند تا دفعه ی بعدی مثلا، مانتوی صورتی نپوشند!!
نفر اول:قرتی ها،خوب نپوشید..
نفر دوم:لباس یک مسئله ی کاملا سلیقه ایست من صورتی دوست دارم به تو چه!کجای آیات و احادیث نوشته صورتی در اسلام حرام است،یا اصلا کجا نوشته امر به معروف و نهی از منکر زوریست؟آیا این ترویج ریا نیست که جلوی الگانس روسریت را پایین بیاوری و سر نبش خیابان بعدی یک... (مثل یک فحش آب نکشیده!)مهمانشان کنی؟!!
و من کماکان از ترکیب رنگ سبز و سفید و صدای آژیر می ترسم و البته از موتور سواران سیاه پوش...
و این داستان ادامه دارد....

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 15 نظر



8 مارس

timeicon March 8, 2010 2:05 PM

dd.jpg

باز سفیدی کاغذ و حرف های نیم جویده ی دل... مدت هاست که دستم بهانه ای برای فشردن این کلید های کوچک نورانی پیدا نکرده... اما بهانه ای چون 8 مارس و روز جهانی زن را مگر می شود ندیده رد کرد؟آن هم برای چون منی که به اقتضای شغل مادر و وابستگی های اجتماعی و حرفه ای خود به اندازه ی هزار و یک شبی داستان ناگفته از درد زنانی دارم که نه در داستان هایند و نه در کتاب و فیلم و ...خیلی نزدیک تر، خیلی،همین دور و بر،شاید حتی در همسایگی... این روز ها تفاوت زندگی زنان اطرافم آنقدر زیاد شده که گاه مثل خط صافی از دو سمت به نظر می آید که به بی نهایت شور و شیرین میل می کند.و هیچ کدام هم خوب نیست،هر کدام به نوعی خانمان برانداز.از سویی قتل های ناموسی و ضرب و شتم و بدرفتاری و منع از تحصیل و کار و حتی اولین و ساده ترین برخورد های اجتماعی و کار با بهای پایین تر و ..را به چشم می بینم و از سوی دیگر افراط به اسم فمینیسم که اگر چه بسیار کمتر دیده می شود ولی همین تک و توک نمونه های شورش موجی از مخالفت را در برابر جنبش های زنان بوجود می آورد و تیشه به ریشه ی کسانی می زند که به راستی در رفع تبعیض قذم بر می دارند. 8 مارس شاید بهانه ای باشد که ازکسانی تقدیر کنیم که از زندگی و اسایش خود برای آسایش مادران و دختران رنج کشیده و در تبعیض می گذرند و همه جور فشار را تحمل می کنند تا شاید مادری جایی سر اسوده تر به بالین بگذارد یا دخترکی شانس ادامه ی تحصیل بیابد یا عروسی در حالی بله بگوید که از صمیم قلبش برآید یا دستی که به اندک دست رنج زن جوانی دست درازی می کند،از کرده ی خود پشیمان شود یا...آری، مردان و زنانی که صدای ضجه های زن میانسال را می شنوند که نیمه شب زیر دست و پای شوهر!!خون بالا می آورد و پسر نوجوان و دختر کوچکش حتی جرئت ورود به اتاق را هم ندارند و تا صبح بین وحشت و اشک آرزو می کنند مادر طاقت بیاورد....هشت مارس نمی دانم روزیست برای تشکر یا تاسف،تشکر از کسانی که کمر به رفع تبعیض بسته اند و تاسف که بعد از گذشت نزدیک به صد و اندی سال ازبهانه ی نامگذاریش هنوز هم درد هست... گرچه خوب می دانم درد هست تا زندگی هست و این بخشی از طومار روزگار است امسال می خواهم 8 مارس را با یک آرزو بگذرانم و آن دیدن روزی باشد که در هر کجای وطنم در هر کجای این زمین خاکی زنان و مادرانی زندگی کنند که اثری ازسایه ی تبعیض و درد و رنج جنسیتی بر زندگی شان سنگینی نکند و تا ان روز من نه بنام یک زن فمینیست حرف های انچنانی خواهم زد و نه مثل خیل بسیاری از زنان ی که یادشان رفته از آغوش مادری سر بر آورده اند ،رنان اطرافم را فراموش و یا حتی در حقشان ستم خواهم کرد،نه می جنگم تا روزی که برای کودکم و کودکان کودکم داستان هایی را که از تبعیض علیه زنان در دل دارم بازگو می کنم همه ی این ها به نظر خاطراتی دور از عصری سیاه باشد.و دخترک نسل های بعد از من با تعجب بگوید:"یعنی اینا حقیقت داشته؟"

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک ازنور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید:
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگس ها و گارسون ها
کف طولانی می زنند!
"سعاد الصباح"

author توسط رعنا | در شاخه: اجتماعی- سیاسی | comments 10 نظر