بدنبال امنیت 3
September 2, 2010 11:24 AM
از در اورژانس که داخل می آیم همهمه و داد و فریاد است.میدوم و کیفم را روی پیشخوان داخلی اورژانس پرت می کنم و می پرم وسط معرکه...خدارا شکر همه چیز به خیر می گذرد اورژانس که آرام می شود و به سراغ وسایلم می روم می بینم در کیفم باز است.آی از دل غافل که چقدر این دزد ها مرا دوست دارند!!
کمکی اورژانس می گوید پسربچه ی 11،12 ساله ای را دیده که آن اطراف می چرخیده...
دیروز مادر به کانون اصلاح و تربیت رفته بود تا با یکی از موکلین اش صحبت کند
کانون اصلاح و تربیت دل آدم را به درد می آورد.پر است از نوجانان و بچه هایی که به خاطر یک لقمه نان دزد می شوند...
آقای همسر باید کلی نزری پخش کند تا قبل از اینکه آقای همسر ما بشود شرکتشان که نزری میداد کلی آدم گردن کلفت می آمدند می خوردند و می رفتند.الان چند سالیست که راه خانه های سالمندان و یتیمخانه ها را هم به او یاد داده ایم.البته خودش هم بلد بود یادش نبود:p
امسال یادم باید به کانون اصلاح و تربیت هم باشد.
به نظر شما،واقعا کانون اصلاح و تربیت ،اصلاح می کند؟یا برخورد های ریشه ای تری لازم است؟وقتی نان نباشد آیا با اندرز می توان کسی را تربیت کرد؟
توسط رعنا
|
در شاخه: اجتماعی- سیاسی |
1 نظر







