<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>هویت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://hoviyat.org/atom.xml" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1</id>
   <updated>2010-09-02T07:13:17Z</updated>
   <subtitle>دیده های تبعیض</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 4.24-en</generator>


<entry>
   <title>بدنبال امنیت 3</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2010/09/02/-3.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1.85</id>
   
   <published>2010-09-02T06:54:38Z</published>
   <updated>2010-09-02T07:13:17Z</updated>
   
   <summary>از در اورژانس که داخل می آیم همهمه و داد و فریاد است.میدوم و کیفم را روی پیشخوان داخلی اورژانس پرت می کنم و می پرم وسط معرکه...خدارا شکر همه چیز به خیر می گذرد اورژانس که آرام می شود...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="اجتماعی- سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="ض.jpg" src="http://hoviyat.org/%D8%B6.jpg" width="300" height="433" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>از در اورژانس که داخل می آیم همهمه و داد و فریاد است.میدوم و کیفم را روی پیشخوان داخلی اورژانس پرت می کنم و می پرم وسط معرکه...خدارا شکر همه چیز به خیر می گذرد اورژانس که آرام می شود و به سراغ وسایلم می روم می بینم در کیفم باز است.آی از دل غافل که چقدر این دزد ها مرا دوست دارند!!
کمکی اورژانس می گوید پسربچه ی 11،12 ساله ای را دیده که آن اطراف می چرخیده...


دیروز مادر به کانون اصلاح و تربیت رفته بود تا با یکی از موکلین اش  صحبت کند 
کانون اصلاح و تربیت دل آدم را به درد می آورد.پر است از نوجانان و بچه هایی که به خاطر یک لقمه نان دزد می شوند...


آقای همسر باید کلی نزری پخش کند تا قبل از اینکه آقای همسر ما بشود شرکتشان که نزری میداد کلی آدم گردن کلفت می آمدند می خوردند و می رفتند.الان چند سالیست که راه خانه های سالمندان و یتیمخانه  ها را هم به او یاد داده ایم.البته خودش هم بلد بود یادش نبود:p
امسال یادم باید به کانون اصلاح و تربیت هم باشد.
به نظر شما،واقعا کانون اصلاح و تربیت ،اصلاح می کند؟یا برخورد های ریشه ای تری لازم است؟وقتی نان نباشد آیا با اندرز می توان کسی را تربیت کرد؟]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بدنبال امنیت 2</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2010/06/25/-2.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1.84</id>
   
   <published>2010-06-25T08:54:05Z</published>
   <updated>2010-06-25T09:28:25Z</updated>
   
   <summary>می آید لبه ی روپوشم را می گیرد و زار میزند.به خدا بعد پدرو مادرم همین یه دونه خواهر برام مونده،تورو خدا خانم دکتر یه کاری کن عملش کنن به روح پدرم پولش رو جور می کنم تورو خدا... اینقدر...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="اجتماعی- سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="4878.jpg" src="http://hoviyat.org/4878.jpg" width="429" height="620" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>می آید لبه ی روپوشم را می گیرد و زار میزند.به خدا بعد پدرو مادرم همین یه دونه خواهر برام مونده،تورو خدا خانم دکتر یه کاری کن عملش کنن به روح پدرم پولش رو جور می کنم تورو خدا...
اینقدر بد التماس می کند که اشک در چشمانم حلقه می زند.کمک بهیار ccu به کمکم می آید .تا شب چهره اش از ذهنم بیرون نمی رود .کاش دست من بود کاش کاری می توانستم بکنم.خدا می داندروزی،هفته ای چند مورد مشابه می بینم بی آنکه کاری از دستم ساخته باشد.بچه تر که بودم فکر می کردم بزرگ می شوم و مثل قهرمان قصه ها و کارتون های بچگی همه ی آدم خوب ها را نجات می دهم همه ی فقرا را سیر می کنم و نمی گذارم اشک به صورت کسی بیاید اما هر چه بزرگ تر می شوم انگار سقف دنیا کوتاه تر می شود انگار آنهایی که دستشان به جایی می رسد هیچ کدام در کودکی کارتون نگاه نمی کردند انگار یادشان رفته چقدر قهرمان قصه ها بودن خوب است،هر کسی گناهش را به گردن ما فوقش می اندازد...ای لعنت به این سیستم!!
تا شب مدام فکر می کنم.یک خواهر بیشتر ندارم،اگر من جای او بودم...اگر می دیدم که جلوی چشمم عزیزی که می تواند درمان شود به خاطر چند اسکناس بی ارزش...خدایا ......
حسابی کلافه ام.با یکی از دوستان بیرون می روم بلکه حال و هوایم عوض شود
شب 5شنبه ی کیانپارس مثل همیشه شلوغ است پر از آدم های شیک پوش و خندان ..کمی قدم می زنم.بر می گردیم تا سوار ماشین شویم.دزدگیر را می زند در که باز می شود می بینم،ای داد...کیفم را خالی کرده اند.شب 5 شنبه در شلوغ ترین خیابان اصلی شهر در کمتر از 5 دقیقه همه ی وسایل و پول هایم را...ای لعنت به این سیستم!!
]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بدنبال امنیت(1)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2010/03/15/-1.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1.83</id>
   
   <published>2010-03-15T13:13:51Z</published>
   <updated>2010-03-15T16:40:09Z</updated>
   
   <summary> بدنبال امنیت... کسی می داند این ترکیب دو کلمه ای و به ظاهر گوش نواز بالواقع چه معنا و مفهومی دارد نفر اول:ما برای این انقلاب خون داده ایم شهید داده ایم که دست دزدان و حرام خواران را...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="اجتماعی- سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="b,w,drawing,bike,black,and,white,disegno,girl-dc328a5324f505743b3a1a3307455c3d_h.jpg" src="http://hoviyat.org/b%2Cw%2Cdrawing%2Cbike%2Cblack%2Cand%2Cwhite%2Cdisegno%2Cgirl-dc328a5324f505743b3a1a3307455c3d_h.jpg" width="305" height="500" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>
بدنبال امنیت...
کسی می داند این ترکیب دو کلمه ای و به ظاهر گوش
نواز بالواقع چه معنا و مفهومی دارد
نفر اول:ما برای این انقلاب خون داده ایم شهید داده ایم که دست دزدان و حرام خواران را از کشور کوتاه کنیم
نفر دوم:ارواح..ات!!
دوستی دارم که اتفاقا فرزند شهید هم هست و تک فرزند .این خانم دکتر چند وقت پیش در حالیکه در یکی از خیابان های پر رفت و آمد اهواز از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می رفت مورد حمله ی یک موتور سوار قرار گرفت و مقاومتش تنها باعث زخمی شدن و پاره شدن لباس هایش شد و موتور سوار کیفش را که حاوی تمام مدارک و پول ها و کارت های اعتباری و ...بود به سرقت برد.
داستان را که برای پدر تعریف کردم بلافاصله پرسید فلان خیابان نبود؟ گفتم :بلی، و ایشان اضافه کرد این موتور سوار جوان سیاه پوش را همه ی اهل محل می شناسند بارها هم به کلانتری محل شکایت کرده اند ولی کو گوش شنوا و آهی کشید ...
یادم افتاد که چند سال قبل یکی دیگر از دوستانم هم در همان خیابان مورد تعرض یک موتور سوار سیاه پوش قرار گرفته است..
فرض 1:همه ی دزدان موتور سوار اهواز سیاه پوش هستند و در محدوده ی این خیابان تردد می کنند
فرض 2:خودتان حدس بزنید
دیشب مهمان داشتیم.خانواده ای از دوستان دور که برای تشکر از مادر در رابطه با پرونده ای به منزلمان آمده بودند،بحث امنیت که شد پدر خانواده تعریف کرد که چند وقت پیش کیفش را در محدوده ی فلان خیابان موتور سوار سیاه پوشی به سرقت برده و هنگامی که برای شکایت به کلانتری محل رفته یکی از مامورین با لحنی عصبانی به او گفته:ما که بیکار نیستیم می خواستی مواظب باشی.شما حاضری دست تو جیبت کنی چیزی به این بچه ها بدی که برن دنبال کارت؟!!!نکته ی جالب اینکه این آقا نظامی بازنشسته هستند...
نفر اول:الکی سیاه نمایی نکن شماها همه منافق و معاند هستید شرتون رو باید کم کرد،حالا یکی رشوه گیر پیدا کردی می خوای الکی بزرگش کنی
نفر دوم:می خوای چند تا مورد دیگه مثال بزنم؟
خلاصه اینکه این موتور سوار مهربان سیاه پوش کماکان در حال تردد به زندگی خودش ادامه می دهد و من هنوز در بخش کردن آن واژه ی دو کلمه ای آغازین مانده ام و در این بین در وحشت و ترس از ماشین های سبز و سفید که این روزها همه جای شهر هستند
و این یکی از خیل داستان هاییست که در این مقوله این روزها دیده و شنیده ام و جالب اینکه هر چند وقت یکبار تابلوی بزرگی دور میدانهای شهر با این مضمون خودنمایی می کند(اعدام علنی سارق ...مکان...زمان...)
نفر اول:چیه باز می خوای به حکم اعدام گیر بدی؟
نفر دوم:نه دنبال راه حل می گردم..جوابت رو تو قسمت دوم داستان می دم 
داشتم می گفتم،ماشین های سبز و سفید آژیر سر خود همه جای شهر هستند،اشتباه نکنید نیامده اند به مزاحمان خیابانی تذکر بدهند که مزاحم دختران و زنان مردم نباشند نه...
نیامده اند کیف قاپ ها و دله دزد ها را جمع کنند نه...
حتی نیامده اند جلوی نزاع های خیابانی اشرار را بگیرند نه...
آمده اند به دختران جوان شهر تذکر بدهند که موهایشان را تو نگه دارند ،شاید هم یک دور الگانس سواری تا پاسگاه مهمانشان کنند تا دفعه ی بعدی مثلا، مانتوی صورتی نپوشند!!
نفر اول:قرتی ها،خوب نپوشید..
نفر دوم:لباس یک مسئله ی کاملا سلیقه ایست من صورتی دوست دارم به تو چه!کجای آیات و احادیث نوشته صورتی در اسلام حرام است،یا اصلا کجا نوشته امر به معروف و نهی از منکر زوریست؟آیا این ترویج ریا نیست که جلوی الگانس روسریت را پایین بیاوری و سر نبش خیابان بعدی یک... (مثل یک فحش آب نکشیده!)مهمانشان کنی؟!!
 و من کماکان از ترکیب رنگ سبز و سفید و صدای آژیر می ترسم و البته از موتور سواران سیاه پوش...
و این داستان ادامه دارد....]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>8 مارس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2010/03/08/8.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1.82</id>
   
   <published>2010-03-08T10:35:53Z</published>
   <updated>2010-03-08T12:07:24Z</updated>
   
   <summary> باز سفیدی کاغذ و حرف های نیم جویده ی دل... مدت هاست که دستم بهانه ای برای فشردن این کلید های کوچک نورانی پیدا نکرده... اما بهانه ای چون 8 مارس و روز جهانی زن را مگر می شود...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="اجتماعی- سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="dd.jpg" src="http://hoviyat.org/dd.jpg" width="384" height="300" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;">
باز سفیدی کاغذ و حرف های نیم جویده ی دل...
مدت هاست که دستم بهانه ای برای فشردن این کلید های کوچک نورانی پیدا نکرده...
اما بهانه ای چون 8 مارس و روز جهانی زن را مگر می شود ندیده رد کرد؟آن هم برای چون منی که به اقتضای شغل مادر و وابستگی های اجتماعی و حرفه ای خود به اندازه ی هزار و یک شبی داستان ناگفته از درد زنانی دارم که نه در داستان هایند و نه در کتاب و فیلم و ...خیلی نزدیک تر، خیلی،همین دور و بر،شاید حتی در همسایگی...
این روز ها تفاوت زندگی زنان اطرافم آنقدر زیاد شده که گاه مثل خط صافی از دو سمت به نظر می آید که به بی نهایت شور و شیرین میل می کند.و هیچ کدام هم خوب نیست،هر کدام به نوعی خانمان برانداز.از سویی قتل های ناموسی و ضرب و شتم و بدرفتاری و منع از تحصیل و کار و حتی اولین و ساده ترین برخورد های اجتماعی و کار با بهای پایین تر و ..را به چشم می بینم و از سوی دیگر افراط به اسم فمینیسم که اگر چه بسیار کمتر دیده می شود ولی همین تک و توک نمونه های شورش موجی از مخالفت را در برابر جنبش های زنان بوجود می آورد و تیشه به ریشه ی کسانی می زند که به راستی در رفع تبعیض قذم بر می دارند. 8 مارس شاید بهانه ای باشد که ازکسانی تقدیر کنیم که از زندگی و اسایش خود برای آسایش مادران و دختران رنج کشیده و در تبعیض می گذرند و همه جور فشار را تحمل می کنند تا شاید مادری جایی سر اسوده تر به بالین بگذارد یا دخترکی شانس ادامه ی تحصیل بیابد یا عروسی در حالی بله بگوید که از صمیم قلبش برآید یا دستی که به اندک دست رنج زن جوانی دست درازی می کند،از کرده ی خود پشیمان شود یا...آری، مردان و زنانی که صدای ضجه های زن میانسال را می شنوند که نیمه شب زیر دست و پای شوهر!!خون بالا می آورد و پسر نوجوان و دختر کوچکش حتی جرئت ورود به اتاق را هم ندارند و تا صبح بین وحشت و اشک آرزو می کنند مادر طاقت بیاورد....هشت مارس نمی دانم روزیست برای تشکر یا تاسف،تشکر از کسانی که کمر به رفع تبعیض بسته اند و تاسف که بعد از گذشت نزدیک به صد و اندی سال ازبهانه ی نامگذاریش هنوز هم درد هست...
گرچه خوب می دانم درد هست تا زندگی هست و این بخشی از طومار روزگار است 
امسال می خواهم 8 مارس را با یک آرزو بگذرانم و آن دیدن روزی باشد که در هر کجای وطنم در هر کجای این زمین خاکی زنان و مادرانی زندگی کنند که اثری ازسایه ی  تبعیض و درد و رنج جنسیتی بر زندگی شان سنگینی  نکند و تا ان روز من نه بنام یک زن فمینیست حرف های انچنانی خواهم زد و نه مثل خیل بسیاری از زنان ی که یادشان رفته از آغوش مادری سر بر آورده اند ،رنان اطرافم را فراموش و یا حتی در حقشان ستم خواهم کرد،نه
می جنگم تا روزی که برای کودکم و کودکان کودکم داستان هایی را که از تبعیض علیه زنان در دل دارم بازگو می کنم همه ی این ها به نظر خاطراتی دور از عصری سیاه باشد.و دخترک نسل های بعد از من با تعجب بگوید:"یعنی اینا حقیقت داشته؟" </div>

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک ازنور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد
وقتی کمی بزرگ شد
کیف مادر را خالی می کند 
تا بسته سیگاری بخرد
بر استخوان های لاغر و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود
وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید:
عقل زن کامل نیست
و به افتخار این سخن
مگس ها و گارسون ها
کف طولانی می زنند!
"سعاد الصباح"]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>او هست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2010/02/17/post-51.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2010://1.81</id>
   
   <published>2010-02-17T11:04:48Z</published>
   <updated>2010-02-17T17:29:36Z</updated>
   
   <summary> این داستان یک آدم است البته به گمان خودش!روز اول که به دانشکده ی پزشکی پا گذاشتم فکر می کردم خدا باید خیلی دورتر از این حرف ها باشد..آدم...یک کله ی پر از نورون یک تنه ی پر از...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="Sunset.jpg" src="http://hoviyat.org/Sunset.jpg" width="500" height="400" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;">
این داستان یک آدم است البته به گمان خودش!روز اول که به دانشکده ی پزشکی پا
 گذاشتم فکر  می کردم خدا باید خیلی دورتر از این حرف ها باشد..آدم...یک کله ی پر از نورون یک تنه ی پر از خون و عضله و بافت چربی و ...حتی قلب آدم هم یک تلنبه ی ماهیچه ای با محرک الکتریکی بیش نیست.پس خدا کجا بود؟زیاد طول نکشید تا گذارم به بیمارستان بیفتد و بویش را، حضورش را ،حس کنم.که اگر او نبود خیلی از لحظه ها تلنبه ی ماهیچه ای که باید می ایستاد به حرکت ادامه نمی داد.اسمش را می گذاریم معجزه و بی تفاوت از کنارش رد می شویم ولی من سر طناب این معجزه را گرفتم تا به چون اویی برسم که حالا می دانم لابلای همه  نورون ها عضلات خون و ...ردپایی از عظمت اوست.این آدمی که شاید بتوان اسمش را آدم گذاشت را او در دنیایی امتحان می کند که معیار های خوبی و بدی اش رنگ باخته و این مثلا آدم خیلی جاها کم می آورد می برد و بعد دستانش را دراز می کندو...

من آن آدمم...
هرچه فکر می کنم از حکمت این روزها سر در نمی آورم گرچه مطمئنم که در کار او همیشه حکمتی هست.از این همه رنج و نگرانی و درد به کجا می خواهیم برسیم .نمی دانم!اما ایمان دارم که پایان روشنی هست.این روزها آنقدر خسته ام که حتی نای اعتراضم هم نیست و تنها دلخوشی ام این است که او هست...
او هست و چنان هست که انگار کسی نیست،ولی هست ...
و این آدم استخوانی با پوششی از پوست و یک عالمه تار ماهیچه ای و نورون و خون و رگ،خسته از همه ی درد های این روزها کماکان منتظر اوست
این چند خط بی معنی را نوشتم که اول بگویم تنها نیستم و نگرانم نباشید و دوم بگویم که آنقدر خسته ام که توان نوشتنم نیست .منتظرم نمی دانم چرا و چطور اما می دانم ابرهای تردید و غم را نسیم خواهد برد.و تا آن هنگام منتظرم
تا او چه طلب کند...
پ.ن:برای او:

تمام لحظه های دور را،
 تمام روزهای در عبور را،
 که بوی نا و نم گرفته، 
سرکشیده ام،
باورم کن آن زمان که آه می کشم،
 آن زمان که می نویسم از فراغ تو،
گشته ام ،ولی ،
از تمام راه های دل ،
فقط به تو رسیده ام


</div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>سپاس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/12/05/post-49.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.80</id>
   
   <published>2009-12-05T06:32:12Z</published>
   <updated>2009-12-05T06:44:36Z</updated>
   
   <summary> یک دنیا حرف یک دنیا جیغ و داد شادی و فریاد همه در انحنای لبخندی پنهان که بعد از مدت ها گوشه ی لبانم جوانه می زند به پاس آزادیت که شاید تنها خبر خوش این روزهایمان باشد و...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="ss.jpg" src="http://hoviyat.org/ss.jpg" width="387" height="409" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>




<div style="text-align: right;">
یک دنیا حرف 
یک دنیا جیغ و داد
  شادی و فریاد
همه در انحنای لبخندی پنهان 
که بعد از مدت ها 
گوشه ی لبانم جوانه می زند
به پاس آزادیت
که شاید تنها خبر خوش این روزهایمان باشد
و البته یادم نرفته که به او نزری دارم 
که قربانی نگاه مهربانت می کنم...

پ.ن:به پاس آزادی محبوبه حقیقی عزیز و به امید رهایی همه ی آزاداندیشان دربند..</div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>غم نامه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/11/18/post-50.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.79</id>
   
   <published>2009-11-18T13:15:42Z</published>
   <updated>2009-11-18T13:22:15Z</updated>
   
   <summary> غم شده خوراکمان با کمی چاشنی زندگی کنار آن مثل برده های رام سرسپرده ایم به کسب و کارمان زندگی هنوز مثل زهر مار می چکد به کاممان و مثل سگ به جست و خیز و قیل و قال...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شعر و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;"><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="ق.jpg" src="http://hoviyat.org/%D9%82.jpg" width="507" height="453" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;">غم شده خوراکمان

با کمی چاشنی زندگی کنار آن
مثل برده های رام
سرسپرده ایم به کسب و کارمان
زندگی هنوز
مثل زهر مار
می چکد به کاممان
و مثل سگ
به جست و خیز و قیل و قال
گذشته اغلب زمانمان
و حالمان...
حالمان نپرس
که دارد از تمام درزو
چشم و گوش و بینی و دهانمان
می زند برون تمام جانمان
از این حرف ها و قصه ها 
گذشته کارمان
کسی نمی رسد به دادمان
امان...
آی امان از این غمی
که کرده  این چنین نزارمان
بسته دست و بالمان
آتشی زده به کارو بار و خانمانمان
و کارمان
کارمان شده
سجده روبروی غمکده
بوسه می زنیم  
مثل این جماعت غریب تحت ظلم
به دست و پای ظالمی که کرده خوارمان
و حرص می خوریم
بسته ایم کام و لب نمی زنیم
تا زبان سرخمان به باد نسپرد
سر و تمام جانمان
زبان به رنگ سرخ و سر به رنگ سبز
جان و روح و ریشه سبز
معلقیم میان راهمان
دوراه در میانمان
یا به دست غم
 تمام می شود تمام روزگارمان
یا به دست و پای ظلم
چنگ می زنیم
تک به تک
و ریشه میزنیم
توی خاک غم
و سبز می شود تمامی جهانمان
کدام؟
چه می شود نهایتاً
داستان و روزگارمان؟

                                                        رعنا-بخش زنان
                                             26.8.1388 ساعت 12.25 صبح

پ.ن:یک عالم عذر خواهی برای اینکه این روزها نیستم و هویت کمی خاموش است.گرچه احساس این شعر تا حدی گویای همه چیز است.کمی فرصت می طلبد تا از این پیله ی بسته ی غم بیرون بیایم.اما هستم و به خاطر نفس زندگی هم که شده خوب هستم تا او چه خواهد و چه تدبیر کند...
</div></div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>خدایا با تو هستم...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/10/30/asd.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.75</id>
   
   <published>2009-10-30T13:53:53Z</published>
   <updated>2009-11-01T13:11:12Z</updated>
   
   <summary> دلم گرفته؛یادت هست ان روزها که بچه تر بودم هر وقت دلم می گرفت یا هوس داشتن چیزی بسرم می زد،دامن صورتی،یک بسته شکلات ،هر چیزی که در تصورم بود،چشمانم را می بستم و با تو حرف می زدم...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="mm.JPG" src="http://hoviyat.org/mm.JPG" width="300" height="400" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;">دلم گرفته؛یادت هست ان روزها که بچه تر بودم هر وقت دلم می گرفت یا هوس داشتن چیزی بسرم می زد،دامن صورتی،یک بسته شکلات ،هر چیزی که در تصورم بود،چشمانم را می بستم و با تو حرف می زدم و تو به همه ی حرف هایم گوش می کردی
کمی بزرگ تر که شدم شب های امتحان به یادت می افتادم .قول می دادم،قسم می خوردم که بار آخرم باشد و تو با اینکه می دانستی که نیست ،کمکم می کردی
...
وقتی از همه چیز و همه کس نا امید می شدم و ناخودآگاه اشک صورتم را خیس می کرد،حضورت کنارم از آنچنان آرامش عمیقی سرشارم می کرد که بی نیاز می شدم.می دانم که خوب نبودم،می دانم که همه چیزم را ،همه را به تو بدهکارم،تک تک نفس هایم را...
اما امروز بعد از مدت ها باز به جایی رسیده ام که جز تو فریادرسی نیست...
دیگر نه اشک و نه آه و نه هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند،تو مانده ای و تو ،مثل همیشه
میدانم که می دانی از چه می گویم ،خوبی حرف زدن با تو این است که همه چیز را می دانی و حس می کنی نه نیاز است که ساعت ها قصه بگویم و نه می شود جلویت نقش بازی کرد و چیزی را پنهان کرد یا نگفت.
اینبار هم دست به دامنت شدم،مرا ببخش،می دانم که می بخشی
اما این دفعه چیزی برای خودم نمی خواهم،نه دامن صورتی و نه شکلات و اسباب بازی،نه حتی نگران حجم بالای کتاب هایم هستم و نمرات پایان بخشم
اینبار قضیه خیلی فرق می کند
نگران کسی هستم کسی که دوستش دارم کسی که...
کسی که تو را خیلی دوست دارد ،کسی که وقتی یادش می افتم دلم از غصه پر می شود.کسی که کسی جز تو نیست تا صدایش را بشنود،بنام تو متوسل می شوند تا زندانش کنند.بجای تو می نشینند تا حکم کنند و تو باز هم مرا به صبر می خوانی؟

تا کی صبر؟

پیش از عید امسال بود،شلمچه...
محبوبه کنار چادر رنگ و رو رفته ی کنترل خواهران نشسته بود و گریه می کرد.اجازه نمی دادند شهدا را بی چادر سر کردن ببیند(قوانین مخصوص ایام نوروزی که فقط 2 ماه در سال اجرا می شود و در بقیه سال می توان شهدا را فقط با خلوص نیت زیارت کرد و نیازی به چارد نیست!)و نمی توانست برای خودش حلاجی کند که چرا اعتقاداتش را برای یک تکه پارچه ای که دوست نداشت به زور بر سر کند باید زیر پا بگذارد،با گریه به دختر مسئول کنترل که با اصرار از او می خواست تسلیم شود گفت:من شکایت شما رو از همین جا به شهدا می کنم...
آن روز محبوبه با آن حرکت درسی به من داد که اندازه ی همه ی ایستادن ها و مردانگی ها شیرین بود،و تمام راه برگشت از آبادان به اهواز را در غمی بزرگ غوطه ور بود و آخرش شکایتش به شهدا را بر برگه های سیاه و سفید 40چراغ نوشت تا حرفش نگفته نمانده باشد ،که صدایی که به عدالت خواهی بلند است را باید فریاد کرد...
آخرین باری که دیدمش اواخر اردیبهشت بود،چقدر دلتنگی توی دلم مانده بود و چقدر حرف و چقدر زمان کوتاه بود  و چقدر آن لباس های سبز زیباترش کرده بودند،محبوبه ی مهربان دوست داشتنی با آن انگشتان کشیده ی بلند که وقتی خودکار به دست می گرفت ،در دستش می لرزید و وقتی شاد می شد طنین خنده هایش لبخند را مهمانت می کرد و غمش بی دلیل از غصه لبریزت ،آنقدر ظرافت و در عین حال قدرت و ایستادگی در وجود این دختر قشنگ بهم آمیخته که می ترساندم که آنجا پشت آن دیوار های زشت و بلند،بشکنندش و او با تمام وجود مقاومت کند و بیشتر آزارش دهند
آی محبوبه آی محبوبه،جمعه صبح نشستم و برایت نامه نوشتم،یک نامه به او(استاد کریم)و از هرچه در دلم بود گله کردم،از اینکه تو را در چنین امتحانی قرار داده و مارا به خاطر تو،از اینکه احساس کردم تنهایمان گذاشته از اینکه حس کردم یادش رفته ما را جوانانمان را روزگارمان را...
نامه به شکل عجیبی پاک شد!!شاید آمده و برش داشته،مجبور شدم دوباره بنویسم اما نشد،که حرف دل را یکبار بیشتر نمی شود از اعماق وجود گریه کرد...
محبوبه،آی محبوبه،دلم به اندازه ی تمام روز های خوبی که هنوز آسمان آبی بود برایت تنگ است وبا اینکه می دانم که محکم و پابرجا یاستاده ای ،نمی توانم جلوی دل نگرانی هایم را بگیرم،قوی باش دختر(میدانم که هستی)
دیروز داشتم به این فکر می کردم که دیوار های اوین چقدر بلند اند،فکرش را بکن همه ی دیوار ها را شاخه های سبز محبوبه پر کند،فکرش را بکن؟شاخه های محبوبه ی شب را حتما دیده ای،سبز ونرم،به آرامی راهش را باز می کند و وقتی آنقدر زیاد شود که عطر محبوبه همه جارا بگیرد شاید دیوار ها را هم خراب کند،یادت باشد که همه چیز از یک ترک شروع میشود و تو خوب بلدی به دل سیاهی ترک بزنی....
دلم نمی آید با تو حرف نزنم،با اینکه می دانم حالا دارم برای خودم می نویسم اما دلم نمی آید حرف نزنم
منتظرت هستم میدانم می آیی و با هم می نشینیم و این خطوط را می خوانیم و به زندگی و بالا و پایین هایش می خندیم
آی محبوبه،یعنی می شود خندید؟دوباره آسمان آبی می شود؟یعنی میشود عطر محبوبه جای بوی تند گاز و دود فریاد را بگیرد؟
یعنی...

پ.ن:برای محبوبه ی حقیقی عزیز و همه ی کسانی که بدون آنکه بدانند و بدانیم چرا در بندند

</div></div></div></div></div></div></div></div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>تبریک و تسلیت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/10/22/post-48.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.74</id>
   
   <published>2009-10-22T07:50:38Z</published>
   <updated>2009-10-22T16:41:43Z</updated>
   
   <summary> نمیدانم باید خندید یا گریست... روزگاری وقتی بحث تبعیض،علی الخصوص تبعیض جنسیتی مطرح می شد کشور های حاشیه خلیج فارس و در صدرشان کویت و عربستان همه ی پهنه ی انواع تجاوز و تحریم و تعلیق و تحقیر و...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="اجتماعی- سیاسی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="برقه.jpg" src="http://hoviyat.org/%D8%A8%D8%B1%D9%82%D9%87.jpg" width="500" height="400" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;">نمیدانم باید خندید یا گریست...
روزگاری وقتی بحث تبعیض،علی الخصوص تبعیض جنسیتی مطرح می شد کشور های حاشیه خلیج فارس و در صدرشان کویت و عربستان همه ی پهنه ی انواع تجاوز و تحریم و تعلیق و تحقیر و محرومیت از اولین حقوق فردی را پوشش می دادند تا زنانشان از شکاف برقع های سیاه رنگ تنها کورسوی نور روز و شب را تشخیص دهند و ما(زنان ایرانی)که دوش به دوش مردانمان در همه ی عرصه ها حرفی برای گفتن داشتیم به حالشان افسوس می خوردیم
در این چهار پنج سال کویت کوچک که مساحتش از خاک خوزستان هم کمتر است و تعداد تحصیل کرده ها و روشنفکرانش از این هم قلیل تر به کجا رسیده و ما به کجا
در حالیکه ما سخت مشغول بررسی طرح جداسازی جنسیتی به خصوص در دانشگاه ها و وزارت بهداشت و درمان هستیم،مجلس کویت دیروز در اقدامی ناباورانه (نسبت به دیدگاهی که تا چند سال قبل بر آن حاکم بود)کسب اجازه ی زن از شوهر جهت دریافت گذرنامه را بر خلاف آزادی های فردی دانست و به این منوال زنان کویتی دیگر برای گرفتن گذرنامه و خروج از کشور و مسافرت نیازی به اجازه ی همسرانشان ندارند آنوقت ما...
باید به جامعه ی زنان کویت تبریک گفت چرا که چنین تحولی در کمتر از 5 سال یعنی زمانی که آنها حتی حق رای و شرکت در انتخابات را هم نداشتند تا امروز که در بسیاری زمینه ها از ما -که تاریخ چند هزار ساله ی حضور زنانمان در سیاست و فرهنگ و علم و اقتصاد ستودنی است-پیشی گرفته اند و باز هم رو به جلو در حال حرکت اند ، باور نکردنی است.اما باید به حال خودمان هم بگرییم که دیروز کجا بوده و امروز کجاییم....


پ.ن:یک تشکر درست و حسابی برای آقای همسر مهربان که همه ی این حق و حقوق را توی کلی بند و تبصره ی اضافی به عقدنامه ی ما وصله کرده اند...اما یک تاسف درست و حسابی که مجبوریم حقوقمان را به عقدنامه هامان وصله کنیم!!!</div></div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>ما</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/10/16/post-47.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.73</id>
   
   <published>2009-10-16T13:49:51Z</published>
   <updated>2009-10-16T14:07:57Z</updated>
   
   <summary> در دست ستمگر همه بازیچه و خامیم آلام روا گشته به خود را به چه نامیم؟ دستان پدر خوانده پر از نقل و نبات است از قصد پس پرده ی این مکر مکرر به که نالیم؟ با غرقه ی...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شعر و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="2n6u5gl.jpg" src="http://hoviyat.org/2n6u5gl.jpg" width="485" height="638" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;">

در دست ستمگر همه بازیچه و خامیم
آلام روا گشته به خود را به چه نامیم؟
دستان پدر خوانده پر از نقل و نبات است
از قصد پس پرده ی این مکر مکرر به که نالیم؟


با غرقه ی این حادثه فریاد رسی نیست
ما در دل موجیم و رفیقی و کسی نیست
صد بار به قصد مددی دست برآریم
بار و مدد و یاور و یک هم نفسی نیست


ما کُشته ی این کِشته ی بحران زده هستیم
از کِشته ی خود خرمن آفت زده بستیم
با دست پر از تاول و با پای برهنه
بر سوگ زمین های ترک خورده نشستیم


ما دست دعامان به شب شب زده خشکید
دل در طلبش مرد و حرم ها همه لرزید
آن شمع و دخیلی که امید همه کس بود
در بستر لامذهب این جامعه پوسید


ما مثل مسافر همگی توشه بدستیم
بر عرصه ی این کشتی پر مکر نشستیم
هر چند هوای گذر و کوچ و رحیل است
دل در گرو یاری بیگانه  نبستیم


ما ابر پر از اشک دل و دیده و جانیم
از خواب خدا تا دل اندوه روانیم
هم مطلع خشمیم و هم آمیزه ی عشقیم
بازیچه ی این جمع پر از ظلم نمانیم


حرف و کلک و وعده و صد خواب طلایی
از فاق قلم تا ته زندان و رهایی
اینها همه آواز دهل از ره دور است
وامیست برای تن ملت،چه بهایی!!


این وام به صد بهره ی سنگین فزون است
از حوصله و طاقت ملت به برون است
باید بدهی های وطن صاف شود زود
وقت  گذر از فتنه ی بیداد کنون است


هرچند که رگبار ستم بر سرمان است
فردای پر از صلح وطن باورمان است
هر صبح به این شوق به ره پای گذاریم
که حامی ما اوست،خدا یاورمان است


با قلب پر از عشق بسان دل مجنون
از ساحل زیبای خزر تا لب کارون
باید همگی موج شویم،گرچه نمانده
جز دست پر از تاول و جز پای پر از خون


پ.ن :نمی دانم مطلع این شعر را کی و کجا نوشته ام،امروز طی عملیات پاکسازی و مرتب کردن اتاق خواب!!لای جزوات قدیمی درسی پیدایش شد(خدا این کلاس های درسی را از ما نگیرد!!)






</div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>داستان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/10/01/post-46.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.72</id>
   
   <published>2009-09-30T22:17:21Z</published>
   <updated>2009-09-30T22:34:44Z</updated>
   
   <summary> سر بلند کردم و کسی شدم پاره ها و تکه های عصر دور را حرف های بی بها و بی شعور را به سخره خواندم و برای جنس خود شبیه مبعثی شدم آنقدر برای بودنم برای بی قفس پریدنم...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شعر و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"><div style="text-align: right;"></div>
<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="2196gb9.jpg" src="http://hoviyat.org/2196gb9.jpg" width="432" height="600" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>سر بلند کردم و کسی شدم

پاره ها و تکه های عصر دور را

حرف های بی بها و بی شعور را

به سخره خواندم و 
برای جنس خود
شبیه مبعثی شدم

آنقدر برای بودنم 
برای بی قفس پریدنم
به ترکه ای بنام عرف و سنت و رسوم
ضربه خوردم و
کبود و با تنی هزار رنگ
پای لنگ
ایستادم و به زندگی لگد زدم
که من شدم
جای بسته ای
کنج خانه
در میان پرده های تیره و سیاه 
زن شدم

زن شدم 
که اشک و آه را
ضربه های بی دلیل ترکه های تیره و سیاه را
بر تن تمام همسران و دختران و مادران
به خواب بسپرم
من شدم
که زورق شکسته ی
ضعیفه ی نحیف کنج خانه را
به آب بسپرم
رها و بی وطن شدم

رها و بی وطن شدم
میان هر گذر
سر تمام کوچه های شهر
در تمام خانه ها
کنار گوش جاهلان خواب و بی خبر
با صدای زیر و جیغ
جیغ های محکم و زنانه ام
تشر زدم
با تمام شعر ها و حرفهای عاشقانه ام
با امید زندگی
وعده ی سپیده دم
به قلب زخم خورده ی 
تمام بانوان شهر 
سرزدم
به شوق پرگشودن و دوباره خواستن
در کنارشان
گشوده بال؛پرزدم

دسته دسته؛دوست
دستشان به دست هم
گوششان به داستان من شدن
داستان زن شدن
کنار هم؛کنار من
گرگ و میش مبهم غروب
روزگار گرم و خوب
آخرین شراره ی طلوع
و بعد از آن

ناگهان
شب سیاه و مست
ترکه ای بدست
یکدفعه به سادگی
از زمین و آسمان به سمتمان هجوم می برد
دست هایمان جدا که میشود
آخرین جرقه ی امید میپرد
خنده محو می شود
شب که حمله می کند
تمام پرده های شوق می درد
هر کسی درون خانه می پرد
و شهر
باز هم میان حرف های بی بها
زیر پوشش سکوت میرود

و من

من دوباره بی پناه
من تباه
غرق آه.
.
آه؛
من که مانده ام میان آن بتی که ساختم
آن همه امید و آرزو 
مانده ام سر قمار زندگی که باختم

تو در برابرم
سایه ی غم نگاه من
توی قاب چشم مشکی ات
اسیر می شود!
باز بی دلیل
باعث غمت شدم
مرا ببخش
خواستم بگویمت 
که بی تو
این دل شکسته پیر می شود
باز هم نشد...
مرا ببخش
که مثل هر دفعه
برای گفتنش؛دوباره دیر می شود
ولی..
روح خسته ام
با همین دو جرعه ی شراب عشق تو
نخورده سیر می شود!

چشم خیس من 
و شانه های گرم تو
تویی که جنس دیگری؛
جنس مردهای ظالم شروع داستان زن

ولی نه مثل دیگران...

برای من؛
آخرین پناه این شکست خورده ی 
تکیده تن

نگاه می کنی مرا
با نگاه گرم و روشنت
مرا فشار می دهی به پیکرت
مثل بچه ها
سر برای شانه ات
زار می زنم میان بازوان و در برت
بین دست های بسته ات
تنم که تاب می خورد
فکر می کنم
گویی از شروع داستان
کل ماجرا دروغ بوده و خیال من
به طرح یک سراب می خورد!

به آه می پرم...
کجاست آن همه خیال و جاه؟!

بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
نیمه ی شب است و من
چون عروسکی شکسته پا و دست
خسته
با دو چشم خیس مست
میان بازوان تو
پناه می برم
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
در میان هرم دست های تو
به خواب می روم

                                                                 10.40 صبح-بخش عفونی!!
                                                                     1388.7.7-رعنا
پ.ن:برای تو
به پاس بودنت
به پاس مرد بودنت


</div></div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>آزادی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/09/11/post-45.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.71</id>
   
   <published>2009-09-11T15:58:11Z</published>
   <updated>2009-09-11T16:15:55Z</updated>
   
   <summary> زیر ضجه ی زنان و زار های مادران این جماعت غریب و بی امان زیر ضربه های محکم زمان نام تو به زمزمه،به زور از دهان پر ز خون از صمیم قلبشان شنیده می شود خوب تر که بنگری...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شعر و ادبیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="khoon.JPG" src="http://hoviyat.org/khoon.JPG" width="489" height="327" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>
زیر ضجه ی زنان و زار های مادران
این جماعت غریب و بی امان
زیر ضربه های محکم زمان
نام تو به زمزمه،به زور
از دهان پر ز خون
از صمیم قلبشان شنیده می شود

خوب تر که بنگری
قطره های خون صد جوان بی گناه
روی سنگفرش شهر حادثه
زیر پای در گذار و بی خیال جوخه های مرگ
در عبور لحظه ها 
کشیده می شود

صبح زود،رد پای رفتگر
که دیشب از صدای جیغ و داد
زنده باد و مرده باد
جای خواب،زیر لب به واژه های ناب
دشمنان خلق را نواخته
دیده می شود...


بعدتر دو مرد سیاه پوش و بعد از آن
روی نام تو
روی آن همه شعار و شعر
پهن سینه ی تمام کوچه های شهر
جای لکه های رنگ
تیره و سیاه
دیده می شود


هر کسی که از تو سر دهد
با اشاره ای
به خاک و خون کشیده می شود


دوباره داستان یک شب دگر 
بدون تو
بدون طعم تو،
بدون درک تو و حس تو
به سادگی تنیده می شود


گرچه تیغ تند آفتاب
برسر اهالی گذر کشیده می شود
مادران داغ دار و ساکنان شهر بی امان
هنوز یادشان نرفته است
به پای نام سبز تو
چه غنچه ها،چه نورسیده ها
زشاخه چیده می شود


و این چنین
عشق تو بسان جان،
در هوای عاشقان تو دمیده می شود


صبح روز بعد می رسد و باز
ردپای رفتگر،
میان لکه های خون
و نام تو که باز هم، 
به زمزمه شنیده می شود


نقش تو
 روی خشت هر گذر
 کشیده می شود

و یاد تو
در تلا لو دو قطره اشک مادر سیاه پوش
دیده می شود


زنده باد نام و نقش و یاد تو
که اینچنین حماسه ها،
برایش آفریده می شود


                                                                    رعنا   سنندج  8.6.1388





]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بی بهانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/08/29/post-44.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.70</id>
   
   <published>2009-08-29T13:55:29Z</published>
   <updated>2009-08-29T14:24:42Z</updated>
   
   <summary> می زنی، بزن، بزن که روزگار لعنتی هزار بار، بر تن نحیف من نواخته این تن شکسته بارها و بارها در هجوم درد دم نیاورده ساخته دست روزگار لعنتی، بسان تو بر تمام پیکرم چه یادگارها، چه نقش ها...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="0007.jpg" src="http://hoviyat.org/0007.jpg" width="400" height="662" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>

<div style="text-align: right;">

می زنی، 
بزن،
بزن که روزگار لعنتی هزار بار، 
بر تن نحیف من نواخته

این تن شکسته بارها و بارها
در هجوم درد
دم نیاورده
ساخته

دست روزگار لعنتی، بسان تو
بر تمام پیکرم 
 چه یادگارها،
چه نقش ها گداخته
 
ذر تحیرم چگونه زندگی
در نبرد با تو 
ای تجسم بدی
از من تکیده،
دل بریده
باخته

شاید آنقدر سیاه و مبهمی
که روزگار
با تمام مکر و حیله اش 
تو را شناخته

در کنار تو سپرده گوش جان
غم نوازی از فغان برای من نواخته

بی جهت تلاش می کنید هر دوتان
دور یا غریب
در میان بازوان مهربان و گرم او
این تن شکسته ام
"راه در روی" بهشت را شناخته     



پ.ن:چند روزیست برای یک ماه مقیم سنندج شده ام
همیشه تفاوت های فرهنگی را دوست داشتم اما دوری از عزیزان و خانواده بسیار سخت است.بی بهانه با بهانه درد هست و همین است که آدمی را در زندگی آب دیده می کند
</div>]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>بکوب بر تنم بکوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/07/12/post-42.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.69</id>
   
   <published>2009-07-12T11:17:02Z</published>
   <updated>2009-07-14T13:27:33Z</updated>
   
   <summary> 1.حقوق می خواند.دستش را دراز می کند تا روزنامه ی اعتماد ملی را از روی دکه ی روزنامه فروشی اول نادری بردارد،آستین مانتو کمی بالا می رود و نوار سبز دور دستش پیدا میشود.کسی محکم مچ دستش را می...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="5185_93655914453_45061919453_1783660_5927419_n.jpg" src="http://hoviyat.org/5185_93655914453_45061919453_1783660_5927419_n.jpg" width="500" height="481" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span> 
1.حقوق می خواند.دستش را دراز می کند تا روزنامه ی اعتماد ملی را از روی دکه ی روزنامه فروشی اول نادری بردارد،آستین مانتو کمی بالا می رود و نوار سبز دور دستش پیدا میشود.کسی محکم مچ دستش را می گیرد
:کثافت این چیه دور دستت
-یه مچ بند ساده 
:مچ بند ساده ،ها..کثافت عوضی ...حالیت می کنم،
باسر به زن چادری کنارش اشاره می دهد و داد میزند ببرش تو کوچه،کشان کشان به درون کوچه کشیده میشود.زن با ناخن صورتش را چنگ میزند
دیگر چیزی یادش نیست جز اینکه دستش را روی صورتش گرفته و حتی اه نگفته و لگد و مشت که در پهلو و کمرش فرود می آید و صدای فریاد مردمی که سر خیابان جمع شده اند و شاهد کتک خوردن دختر جوان زیر دست و پای دو مرد و زن همراهشان هستند
مامور سر خیابان مرتب تکرار می کند اگر حوصله ی دردسر دارید برید تو خیابون
مردم فقط تماشا می کنند و التماس
توروخدا ولش کنید
دختره بابا
گناه داره
ولش کنید
از روی بدن مچاله شده ی دختر کنار می روند
کارشان تمام شده
خیلی عادی صحنه را در حالی که هنوز ناسزا می گویند و فحش هرزه بار دختر می کنند ترک می کنند
کسی به کمکش نمی آید
دلم برای واژه ی مردانگی شجاعت و غیرت می سوزد
درد در تمام پیکرش می پیچد
انگار وزنی به اندازه ی تمام دنیا روی کتفش نشسته
روی خانه رفتن ندارد، بیچاره مادر، قلب پدر
وقتی اینجا می رسد از دیدن چهره اش شوکه می شوم...نفسم بند می آید
تا عصر همه جور ترکیب و کرم را امتحان می کنم بلکه دست کم صورتش را بشود راست و ریس کرد
اما نمی شود
بدنش پر از جای کوفتگی به رنگ های بادمجانی و بنفش و قرمز متورم است
انگار که دختر جوانی در حین تجاوز مقاومت کرده باشد
هردو در یک فکریم
به شعورمان تجاوز کرده اند
با یک گریم کامل کمی جای خراش ها و زخم های صورتش را می پوشانم اما بدنش...
تلخ می خندد
-چند روز آستین بلند می پوشم
نمی دانم شاید باید کم کم خانواده هایمان به دیدن این صحنه ها عادت کنند
بگیرند ببرند 
بزنند
پس بدهند یا...
قلب پدر باید قوی تر از اینها باشد
چشمان مادر خشک تر
2.مثلا درس می خوانم
مثلا سر جلسه می روم
همه ی سوال ها را نگاه می کنم
همه را که نه،اما خیلی ها را می دانم
زودتر از همه بلند می شوم
خسته از امتحان از درس
بورد گروه را نگاه میکنم
سه روز گدشته
و چیزی شبیه سقوط ازاد به رنگ سیاه
 به نام نمره جلوی چشمم می رقصد
به خاطر یک درس دو واحدی چیزی حدود 6 ماه عقب می افتم انگار
به همین سادگی
کاش بتوانم کمی روی زندگی تمرکز کنم
نفرین به این روزهای لعنتی
3.به دوران مطلق رسیده ام
هر روز دعوا می کنم
عصر آشتی
هر روز روز جدایی است
فردا روز خوبی برای مهربانی
کاش دایره فقط یکی، فقط یک راس داشت
4.چیزی حدود سیصد متر زیر بنا را دستم سپرده اند و رفته اند مسافرت
دلم مسافرت می خواهد 
از چهار دیواری خانه متنفرم
5.این روزها خانه ی بهداشتی اطراف روستاهای بالای کوت عبدالله اهواز روزگار می گذرانم
تجربه ی جالبیست
دیروز با بچه ها برای گردش رفتیم
دختران گروهمان اکثرا بچه های استان های مجاور خوزستان اند و قصه های فراوانی راجع به اعراب حاشیه شهر شنیده اند
با ترس و لرز  و به اصرار فراوان من عزم گردش می کنند
با روپوش های سفید مثل ارواح سرگردان به بازار می رویم
دست فروشان که بیشتر پیرزن های عرب با شله و عبا هستند اینجا و انجا بساط کرده اند
سبزی 
بامیه
ماهی
سیب زمینی و پیاز
میوه
حتی لباس و لوازم آرایش و لوازم تزئینی
یاد خرید های دوران کودکی با پدر به خیر
به بچه ها در خرید و جدا کردن کمک می کنم
 اندک اطلاعات زندگی در خوزستان مسرورم می کند
خسته می شوم
یکی از همین خیه های خوب و مهربان گوشه ی بساطش را برایم پهن می کند 
کنارش روی زمین می نشینم
یکی از هم گروهی هایم خسته بالای سرم می استد 
تعارف می کنم که به جای من بنشیند
پیرزن می بیند 
بساطش را اندکی پهن تر می کند تا جا برای دوستم هم باز شود
دخترک خجالت می کشد
می گویم: بشین به خاطر تو باز کرد بساطش رو
می نشیند
پشتش به پیرزن مهربان است
می گویم:خانم دکتر اینا خیلی به بزرگتر کوچیک تری حساس هستن کاش یه ببخشید بش بگی 
او هم همین کار را می کند
پیرزن در اغوشش می گیرد و پیشانیش را می بوسد
دوستم سرخ می شود
بلند می شوم و قدم زنان تمام بازار را طی می کنم
خانمی سر راهم است
خانم کناری به عربی می گوید راه مرا باز کند
او بر می گردد و در حالیکه قربان صدقه ام 
با لبخند و مهربانی راه را برایم باز می کند
تا از بین بساطشان رد شوم
خوشا به حال خودم که عربی می فهمم
موقع برگشتن همه ی بچه ها با پلاستیک های پر از خرید 
خوشحال  و خندان به خانه میروند
با خاطره ی یک روز شاد دربازار جنگیه ی کوت عبدالله
6.دلم می خواهد دو روز از همه ی دنیا مرخصی بگیرم و کنار ساحل دریا به ماسه ها زل بزنم
هوای جنوب این روزها زیادی داغ است و هوس لب رودخانه رفتن را از سر آدم بیرون می کند
7.به عدد 7 کماکان علاقه مندم،

"ای که بر دار زمان اعدام شده ای
زیر اعداد و ارقام و دفترت بمان
همچنان بمان
ایستاده در بندر اطمینان
اما من با دریا
با شعر 
و با تندر
 و با همه ی چیز هایی که زمان بردار نیست در سفرم"

سعاد الصباح.شاعره ی معاصر عرب.
برگرفته از کتاب براده های یک زن
نشر ابتکار نو




]]>
      
   </content>
</entry>

<entry>
   <title>کلبه ای برای آرامش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/2009/07/01/post-43.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2009://1.68</id>
   
   <published>2009-07-01T15:29:36Z</published>
   <updated>2009-07-01T16:15:48Z</updated>
   
   <summary> خیال با پاهای سرد برهنه روی پوست تنم راه می رود گه به دو،روی گردنم و فشار خفگی و حس مرگ که بر پرده ی چشمم می رقصد و گه به پنجه روی پوست شکمم حس قلقلک و خنده...</summary>
   <author>
      <name>رعنا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
      <category term="شخصی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/">
      <![CDATA[<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="0008.jpg" src="http://hoviyat.org/0008.jpg" width="500" height="375" class="mt-image-center" style="text-align: center; display: block; margin: 0 auto 20px;" /></span>
خیال با پاهای سرد برهنه روی پوست تنم راه می رود گه به دو،روی گردنم و فشار خفگی و حس مرگ که بر پرده ی چشمم می رقصد و گه به پنجه روی پوست شکمم حس قلقلک و خنده و گذار،انگار که دلت می خواهد دنیا بغل باز کند و تنگ در آغوشت بگیرد.و انوقت سرت را بر شانه ی دنیا بگذاری و در جایی که هیچ زمان و مکانی معنا ندارد در جایی که کسی پست نیست درد نیست خشم نیست آرام گریه کنی
آنقدر گریه کنی تا به بی وزنی مطلق برسی،یا خوابت ببرد یا با چشمان پف کرده به دنیا لبخند بزنی
تا حالا حسی توام گرما و سرما را تجربه کرده ای؟
مثل یک خونریزی شدید
اولش داغ است داغ داغ
بعد کم کم از انگشتانت شروع می شود 
سرد و بیحس می شوی
آنوقت چشمانت ارام روی هم میرود
دو حالت بیشتر ندارد
یا چشم باز می کنی و خودت را در پناه و تحت مراقبت می یابی
یا باز نمی کنی و..
داشتم می گفتم خیال با پاهای برهنه روی پوست تنم راه می رود ،این روزها همه ی خیالاتم پر شده از روزهایی که هیچ چییزش آشنا نیست نه دلبستگی ها و نه وابستگی هایش
گذر از همه چیز و همه کس شاید بهترین نوع گذار به دنیای باشد که در دوردست ها به انتظار نشسته
بعضی وقت ها فکر می کنم کاش زندگی مثل کتاب های داستان کوتاه و شیرین و ساده بود
یک کلبه ی کوچک چوبی منظره ی یک دره ی سبز و در دامنه رودخانه
یک درمانگاه کوچک روستایی
مدرسه
بچه هایی که دور از دغدغه ی زندگی ناارام ما لبخند می زنند
و البته آسمانی آبی و صاف و بلند
چقدر دلم آرامش می خواهد می خواست
همه ی عمر
همه ی سال های زندگی
و چقدر به دنبالش به هر دری زدم
حساب کنی می بینی ما همه در زندگی به نوعی گدایی کرده ایم
یکی گدایی برای پول یکی برای محبت 
یکی برای پست و مقام
من برای آرامش
اما گدایی برای آرامش هم مثل پول دزدیست
به قول قدیمی ها برکت ندارد
چند صباحی هست
بعد....
همه ی عمر خودم را وقف کردم تا بهانه ای باشم برای دیدن لبخندی یا پاک شدن غصه ای
من مملو از درد من مملو از ماجرا من مملو از راز های نگفته قصه های نا تمام
حرف های ناشنوده
امروز یکی از دختران همکار و همکلاسی می گفت افسردگی اصلا در رعنا ره نداره!!
ای وای که من انقدر این حس را تجربه کرده ام که حس نکردنش برایم عجیب است
ای وای
وقتی کف زمین زندگی نشسته ایخسته ای و حس بلند شدن نداری چه  می کنی؟
من باشم پایم را می اندازم روی پایم و نفسی تازه می کنم
نه
من باشم دستم را دراز می کنم تا کسی دستم را بگیرد و بلندم کند
اویزان می شوم
گرچه در پس هر دستی که بلندت می کند تلنگریست
تو شاید به سختی بلند شوی تلو تلو بخوری ولی در نهایت به مقصد برسی
افرین به تو
یک راه دیگر هم هست زمین داغ باشد،یا آب زیرت برود و از ترس خیس شدن یا گرما از جایت بپری
می بینی که توان بلند شدن را داری
با کمک
به تنهایی
با یک پرش سریع
آدم چقدر ظرفیت دارد؟
اندازه ی یک بادکنک؟
هرچقدر فوت کنی اندازه می گیرد؟
اگر ترکید؟
تازه بادکنک را هم گرما و سرما ضربه و تلنگر به اخر می رساند
مثل ادم
بحث اصلا بحث بادکنک نیست
بحث بحث من است که زیر دست خیالم بی دفاع افتاده ام
بحث زندگی است که گلویم را فشار داده
بحث روزگار است
کاش کلبه ی چوبی ام شومینه داشته باشد
پ.ن:
یادت هست 
زیر افتاب نگاهت برنز شده بودم؟
اما تو سفید دوست داشتی
من به خاطر تو خودم را گم کردم
تو به خاطر هیچ مرا]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
