RSS


او هست

timeicon February 17, 2010 2:34 PM

Sunset.jpg

این داستان یک آدم است البته به گمان خودش!روز اول که به دانشکده ی پزشکی پا گذاشتم فکر می کردم خدا باید خیلی دورتر از این حرف ها باشد..آدم...یک کله ی پر از نورون یک تنه ی پر از خون و عضله و بافت چربی و ...حتی قلب آدم هم یک تلنبه ی ماهیچه ای با محرک الکتریکی بیش نیست.پس خدا کجا بود؟زیاد طول نکشید تا گذارم به بیمارستان بیفتد و بویش را، حضورش را ،حس کنم.که اگر او نبود خیلی از لحظه ها تلنبه ی ماهیچه ای که باید می ایستاد به حرکت ادامه نمی داد.اسمش را می گذاریم معجزه و بی تفاوت از کنارش رد می شویم ولی من سر طناب این معجزه را گرفتم تا به چون اویی برسم که حالا می دانم لابلای همه نورون ها عضلات خون و ...ردپایی از عظمت اوست.این آدمی که شاید بتوان اسمش را آدم گذاشت را او در دنیایی امتحان می کند که معیار های خوبی و بدی اش رنگ باخته و این مثلا آدم خیلی جاها کم می آورد می برد و بعد دستانش را دراز می کندو...

من آن آدمم...
هرچه فکر می کنم از حکمت این روزها سر در نمی آورم گرچه مطمئنم که در کار او همیشه حکمتی هست.از این همه رنج و نگرانی و درد به کجا می خواهیم برسیم .نمی دانم!اما ایمان دارم که پایان روشنی هست.این روزها آنقدر خسته ام که حتی نای اعتراضم هم نیست و تنها دلخوشی ام این است که او هست...
او هست و چنان هست که انگار کسی نیست،ولی هست ...
و این آدم استخوانی با پوششی از پوست و یک عالمه تار ماهیچه ای و نورون و خون و رگ،خسته از همه ی درد های این روزها کماکان منتظر اوست
این چند خط بی معنی را نوشتم که اول بگویم تنها نیستم و نگرانم نباشید و دوم بگویم که آنقدر خسته ام که توان نوشتنم نیست .منتظرم نمی دانم چرا و چطور اما می دانم ابرهای تردید و غم را نسیم خواهد برد.و تا آن هنگام منتظرم
تا او چه طلب کند...
پ.ن:برای او:

تمام لحظه های دور را،
تمام روزهای در عبور را،
که بوی نا و نم گرفته،
سرکشیده ام،
باورم کن آن زمان که آه می کشم،
آن زمان که می نویسم از فراغ تو،
گشته ام ،ولی ،
از تمام راه های دل ،
فقط به تو رسیده ام


author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 10 نظر



سپاس

timeicon December 5, 2009 10:02 AM

ss.jpg



یک دنیا حرف
یک دنیا جیغ و داد
شادی و فریاد
همه در انحنای لبخندی پنهان
که بعد از مدت ها
گوشه ی لبانم جوانه می زند
به پاس آزادیت
که شاید تنها خبر خوش این روزهایمان باشد
و البته یادم نرفته که به او نزری دارم
که قربانی نگاه مهربانت می کنم...

پ.ن:به پاس آزادی محبوبه حقیقی عزیز و به امید رهایی همه ی آزاداندیشان دربند..

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 8 نظر



خدایا با تو هستم...

timeicon October 30, 2009 5:23 PM

mm.JPG

دلم گرفته؛یادت هست ان روزها که بچه تر بودم هر وقت دلم می گرفت یا هوس داشتن چیزی بسرم می زد،دامن صورتی،یک بسته شکلات ،هر چیزی که در تصورم بود،چشمانم را می بستم و با تو حرف می زدم و تو به همه ی حرف هایم گوش می کردی کمی بزرگ تر که شدم شب های امتحان به یادت می افتادم .قول می دادم،قسم می خوردم که بار آخرم باشد و تو با اینکه می دانستی که نیست ،کمکم می کردی ... وقتی از همه چیز و همه کس نا امید می شدم و ناخودآگاه اشک صورتم را خیس می کرد،حضورت کنارم از آنچنان آرامش عمیقی سرشارم می کرد که بی نیاز می شدم.می دانم که خوب نبودم،می دانم که همه چیزم را ،همه را به تو بدهکارم،تک تک نفس هایم را... اما امروز بعد از مدت ها باز به جایی رسیده ام که جز تو فریادرسی نیست... دیگر نه اشک و نه آه و نه هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند،تو مانده ای و تو ،مثل همیشه میدانم که می دانی از چه می گویم ،خوبی حرف زدن با تو این است که همه چیز را می دانی و حس می کنی نه نیاز است که ساعت ها قصه بگویم و نه می شود جلویت نقش بازی کرد و چیزی را پنهان کرد یا نگفت. اینبار هم دست به دامنت شدم،مرا ببخش،می دانم که می بخشی اما این دفعه چیزی برای خودم نمی خواهم،نه دامن صورتی و نه شکلات و اسباب بازی،نه حتی نگران حجم بالای کتاب هایم هستم و نمرات پایان بخشم اینبار قضیه خیلی فرق می کند نگران کسی هستم کسی که دوستش دارم کسی که... کسی که تو را خیلی دوست دارد ،کسی که وقتی یادش می افتم دلم از غصه پر می شود.کسی که کسی جز تو نیست تا صدایش را بشنود،بنام تو متوسل می شوند تا زندانش کنند.بجای تو می نشینند تا حکم کنند و تو باز هم مرا به صبر می خوانی؟

تا کی صبر؟

پیش از عید امسال بود،شلمچه...
محبوبه کنار چادر رنگ و رو رفته ی کنترل خواهران نشسته بود و گریه می کرد.اجازه نمی دادند شهدا را بی چادر سر کردن ببیند(قوانین مخصوص ایام نوروزی که فقط 2 ماه در سال اجرا می شود و در بقیه سال می توان شهدا را فقط با خلوص نیت زیارت کرد و نیازی به چارد نیست!)و نمی توانست برای خودش حلاجی کند که چرا اعتقاداتش را برای یک تکه پارچه ای که دوست نداشت به زور بر سر کند باید زیر پا بگذارد،با گریه به دختر مسئول کنترل که با اصرار از او می خواست تسلیم شود گفت:من شکایت شما رو از همین جا به شهدا می کنم...
آن روز محبوبه با آن حرکت درسی به من داد که اندازه ی همه ی ایستادن ها و مردانگی ها شیرین بود،و تمام راه برگشت از آبادان به اهواز را در غمی بزرگ غوطه ور بود و آخرش شکایتش به شهدا را بر برگه های سیاه و سفید 40چراغ نوشت تا حرفش نگفته نمانده باشد ،که صدایی که به عدالت خواهی بلند است را باید فریاد کرد...
آخرین باری که دیدمش اواخر اردیبهشت بود،چقدر دلتنگی توی دلم مانده بود و چقدر حرف و چقدر زمان کوتاه بود و چقدر آن لباس های سبز زیباترش کرده بودند،محبوبه ی مهربان دوست داشتنی با آن انگشتان کشیده ی بلند که وقتی خودکار به دست می گرفت ،در دستش می لرزید و وقتی شاد می شد طنین خنده هایش لبخند را مهمانت می کرد و غمش بی دلیل از غصه لبریزت ،آنقدر ظرافت و در عین حال قدرت و ایستادگی در وجود این دختر قشنگ بهم آمیخته که می ترساندم که آنجا پشت آن دیوار های زشت و بلند،بشکنندش و او با تمام وجود مقاومت کند و بیشتر آزارش دهند
آی محبوبه آی محبوبه،جمعه صبح نشستم و برایت نامه نوشتم،یک نامه به او(استاد کریم)و از هرچه در دلم بود گله کردم،از اینکه تو را در چنین امتحانی قرار داده و مارا به خاطر تو،از اینکه احساس کردم تنهایمان گذاشته از اینکه حس کردم یادش رفته ما را جوانانمان را روزگارمان را...
نامه به شکل عجیبی پاک شد!!شاید آمده و برش داشته،مجبور شدم دوباره بنویسم اما نشد،که حرف دل را یکبار بیشتر نمی شود از اعماق وجود گریه کرد...
محبوبه،آی محبوبه،دلم به اندازه ی تمام روز های خوبی که هنوز آسمان آبی بود برایت تنگ است وبا اینکه می دانم که محکم و پابرجا یاستاده ای ،نمی توانم جلوی دل نگرانی هایم را بگیرم،قوی باش دختر(میدانم که هستی)
دیروز داشتم به این فکر می کردم که دیوار های اوین چقدر بلند اند،فکرش را بکن همه ی دیوار ها را شاخه های سبز محبوبه پر کند،فکرش را بکن؟شاخه های محبوبه ی شب را حتما دیده ای،سبز ونرم،به آرامی راهش را باز می کند و وقتی آنقدر زیاد شود که عطر محبوبه همه جارا بگیرد شاید دیوار ها را هم خراب کند،یادت باشد که همه چیز از یک ترک شروع میشود و تو خوب بلدی به دل سیاهی ترک بزنی....
دلم نمی آید با تو حرف نزنم،با اینکه می دانم حالا دارم برای خودم می نویسم اما دلم نمی آید حرف نزنم
منتظرت هستم میدانم می آیی و با هم می نشینیم و این خطوط را می خوانیم و به زندگی و بالا و پایین هایش می خندیم
آی محبوبه،یعنی می شود خندید؟دوباره آسمان آبی می شود؟یعنی میشود عطر محبوبه جای بوی تند گاز و دود فریاد را بگیرد؟
یعنی...

پ.ن:برای محبوبه ی حقیقی عزیز و همه ی کسانی که بدون آنکه بدانند و بدانیم چرا در بندند

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 9 نظر



بی بهانه

timeicon August 29, 2009 6:25 PM

0007.jpg

می زنی،
بزن،
بزن که روزگار لعنتی هزار بار،
بر تن نحیف من نواخته

این تن شکسته بارها و بارها
در هجوم درد
دم نیاورده
ساخته

دست روزگار لعنتی، بسان تو
بر تمام پیکرم
چه یادگارها،
چه نقش ها گداخته

ذر تحیرم چگونه زندگی
در نبرد با تو
ای تجسم بدی
از من تکیده،
دل بریده
باخته

شاید آنقدر سیاه و مبهمی
که روزگار
با تمام مکر و حیله اش
تو را شناخته

در کنار تو سپرده گوش جان
غم نوازی از فغان برای من نواخته

بی جهت تلاش می کنید هر دوتان
دور یا غریب
در میان بازوان مهربان و گرم او
این تن شکسته ام
"راه در روی" بهشت را شناخته

پ.ن:چند روزیست برای یک ماه مقیم سنندج شده ام
همیشه تفاوت های فرهنگی را دوست داشتم اما دوری از عزیزان و خانواده بسیار سخت است.بی بهانه با بهانه درد هست و همین است که آدمی را در زندگی آب دیده می کند

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 10 نظر



بکوب بر تنم بکوب

timeicon July 12, 2009 3:47 PM

5185_93655914453_45061919453_1783660_5927419_n.jpg
1.حقوق می خواند.دستش را دراز می کند تا روزنامه ی اعتماد ملی را از روی دکه ی روزنامه فروشی اول نادری بردارد،آستین مانتو کمی بالا می رود و نوار سبز دور دستش پیدا میشود.کسی محکم مچ دستش را می گیرد
:کثافت این چیه دور دستت
-یه مچ بند ساده
:مچ بند ساده ،ها..کثافت عوضی ...حالیت می کنم،
باسر به زن چادری کنارش اشاره می دهد و داد میزند ببرش تو کوچه،کشان کشان به درون کوچه کشیده میشود.زن با ناخن صورتش را چنگ میزند
دیگر چیزی یادش نیست جز اینکه دستش را روی صورتش گرفته و حتی اه نگفته و لگد و مشت که در پهلو و کمرش فرود می آید و صدای فریاد مردمی که سر خیابان جمع شده اند و شاهد کتک خوردن دختر جوان زیر دست و پای دو مرد و زن همراهشان هستند
مامور سر خیابان مرتب تکرار می کند اگر حوصله ی دردسر دارید برید تو خیابون
مردم فقط تماشا می کنند و التماس
توروخدا ولش کنید
دختره بابا
گناه داره
ولش کنید
از روی بدن مچاله شده ی دختر کنار می روند
کارشان تمام شده
خیلی عادی صحنه را در حالی که هنوز ناسزا می گویند و فحش هرزه بار دختر می کنند ترک می کنند
کسی به کمکش نمی آید
دلم برای واژه ی مردانگی شجاعت و غیرت می سوزد
درد در تمام پیکرش می پیچد
انگار وزنی به اندازه ی تمام دنیا روی کتفش نشسته
روی خانه رفتن ندارد، بیچاره مادر، قلب پدر
وقتی اینجا می رسد از دیدن چهره اش شوکه می شوم...نفسم بند می آید
تا عصر همه جور ترکیب و کرم را امتحان می کنم بلکه دست کم صورتش را بشود راست و ریس کرد
اما نمی شود
بدنش پر از جای کوفتگی به رنگ های بادمجانی و بنفش و قرمز متورم است
انگار که دختر جوانی در حین تجاوز مقاومت کرده باشد
هردو در یک فکریم
به شعورمان تجاوز کرده اند
با یک گریم کامل کمی جای خراش ها و زخم های صورتش را می پوشانم اما بدنش...
تلخ می خندد
-چند روز آستین بلند می پوشم
نمی دانم شاید باید کم کم خانواده هایمان به دیدن این صحنه ها عادت کنند
بگیرند ببرند
بزنند
پس بدهند یا...
قلب پدر باید قوی تر از اینها باشد
چشمان مادر خشک تر
2.مثلا درس می خوانم
مثلا سر جلسه می روم
همه ی سوال ها را نگاه می کنم
همه را که نه،اما خیلی ها را می دانم
زودتر از همه بلند می شوم
خسته از امتحان از درس
بورد گروه را نگاه میکنم
سه روز گدشته
و چیزی شبیه سقوط ازاد به رنگ سیاه
به نام نمره جلوی چشمم می رقصد
به خاطر یک درس دو واحدی چیزی حدود 6 ماه عقب می افتم انگار
به همین سادگی
کاش بتوانم کمی روی زندگی تمرکز کنم
نفرین به این روزهای لعنتی
3.به دوران مطلق رسیده ام
هر روز دعوا می کنم
عصر آشتی
هر روز روز جدایی است
فردا روز خوبی برای مهربانی
کاش دایره فقط یکی، فقط یک راس داشت
4.چیزی حدود سیصد متر زیر بنا را دستم سپرده اند و رفته اند مسافرت
دلم مسافرت می خواهد
از چهار دیواری خانه متنفرم
5.این روزها خانه ی بهداشتی اطراف روستاهای بالای کوت عبدالله اهواز روزگار می گذرانم
تجربه ی جالبیست
دیروز با بچه ها برای گردش رفتیم
دختران گروهمان اکثرا بچه های استان های مجاور خوزستان اند و قصه های فراوانی راجع به اعراب حاشیه شهر شنیده اند
با ترس و لرز و به اصرار فراوان من عزم گردش می کنند
با روپوش های سفید مثل ارواح سرگردان به بازار می رویم
دست فروشان که بیشتر پیرزن های عرب با شله و عبا هستند اینجا و انجا بساط کرده اند
سبزی
بامیه
ماهی
سیب زمینی و پیاز
میوه
حتی لباس و لوازم آرایش و لوازم تزئینی
یاد خرید های دوران کودکی با پدر به خیر
به بچه ها در خرید و جدا کردن کمک می کنم
اندک اطلاعات زندگی در خوزستان مسرورم می کند
خسته می شوم
یکی از همین خیه های خوب و مهربان گوشه ی بساطش را برایم پهن می کند
کنارش روی زمین می نشینم
یکی از هم گروهی هایم خسته بالای سرم می استد
تعارف می کنم که به جای من بنشیند
پیرزن می بیند
بساطش را اندکی پهن تر می کند تا جا برای دوستم هم باز شود
دخترک خجالت می کشد
می گویم: بشین به خاطر تو باز کرد بساطش رو
می نشیند
پشتش به پیرزن مهربان است
می گویم:خانم دکتر اینا خیلی به بزرگتر کوچیک تری حساس هستن کاش یه ببخشید بش بگی
او هم همین کار را می کند
پیرزن در اغوشش می گیرد و پیشانیش را می بوسد
دوستم سرخ می شود
بلند می شوم و قدم زنان تمام بازار را طی می کنم
خانمی سر راهم است
خانم کناری به عربی می گوید راه مرا باز کند
او بر می گردد و در حالیکه قربان صدقه ام
با لبخند و مهربانی راه را برایم باز می کند
تا از بین بساطشان رد شوم
خوشا به حال خودم که عربی می فهمم
موقع برگشتن همه ی بچه ها با پلاستیک های پر از خرید
خوشحال و خندان به خانه میروند
با خاطره ی یک روز شاد دربازار جنگیه ی کوت عبدالله
6.دلم می خواهد دو روز از همه ی دنیا مرخصی بگیرم و کنار ساحل دریا به ماسه ها زل بزنم
هوای جنوب این روزها زیادی داغ است و هوس لب رودخانه رفتن را از سر آدم بیرون می کند
7.به عدد 7 کماکان علاقه مندم،

"ای که بر دار زمان اعدام شده ای
زیر اعداد و ارقام و دفترت بمان
همچنان بمان
ایستاده در بندر اطمینان
اما من با دریا
با شعر
و با تندر
و با همه ی چیز هایی که زمان بردار نیست در سفرم"

سعاد الصباح.شاعره ی معاصر عرب.
برگرفته از کتاب براده های یک زن
نشر ابتکار نو


author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 25 نظر



کلبه ای برای آرامش

timeicon July 1, 2009 7:59 PM

0008.jpg
خیال با پاهای سرد برهنه روی پوست تنم راه می رود گه به دو،روی گردنم و فشار خفگی و حس مرگ که بر پرده ی چشمم می رقصد و گه به پنجه روی پوست شکمم حس قلقلک و خنده و گذار،انگار که دلت می خواهد دنیا بغل باز کند و تنگ در آغوشت بگیرد.و انوقت سرت را بر شانه ی دنیا بگذاری و در جایی که هیچ زمان و مکانی معنا ندارد در جایی که کسی پست نیست درد نیست خشم نیست آرام گریه کنی
آنقدر گریه کنی تا به بی وزنی مطلق برسی،یا خوابت ببرد یا با چشمان پف کرده به دنیا لبخند بزنی
تا حالا حسی توام گرما و سرما را تجربه کرده ای؟
مثل یک خونریزی شدید
اولش داغ است داغ داغ
بعد کم کم از انگشتانت شروع می شود
سرد و بیحس می شوی
آنوقت چشمانت ارام روی هم میرود
دو حالت بیشتر ندارد
یا چشم باز می کنی و خودت را در پناه و تحت مراقبت می یابی
یا باز نمی کنی و..
داشتم می گفتم خیال با پاهای برهنه روی پوست تنم راه می رود ،این روزها همه ی خیالاتم پر شده از روزهایی که هیچ چییزش آشنا نیست نه دلبستگی ها و نه وابستگی هایش
گذر از همه چیز و همه کس شاید بهترین نوع گذار به دنیای باشد که در دوردست ها به انتظار نشسته
بعضی وقت ها فکر می کنم کاش زندگی مثل کتاب های داستان کوتاه و شیرین و ساده بود
یک کلبه ی کوچک چوبی منظره ی یک دره ی سبز و در دامنه رودخانه
یک درمانگاه کوچک روستایی
مدرسه
بچه هایی که دور از دغدغه ی زندگی ناارام ما لبخند می زنند
و البته آسمانی آبی و صاف و بلند
چقدر دلم آرامش می خواهد می خواست
همه ی عمر
همه ی سال های زندگی
و چقدر به دنبالش به هر دری زدم
حساب کنی می بینی ما همه در زندگی به نوعی گدایی کرده ایم
یکی گدایی برای پول یکی برای محبت
یکی برای پست و مقام
من برای آرامش
اما گدایی برای آرامش هم مثل پول دزدیست
به قول قدیمی ها برکت ندارد
چند صباحی هست
بعد....
همه ی عمر خودم را وقف کردم تا بهانه ای باشم برای دیدن لبخندی یا پاک شدن غصه ای
من مملو از درد من مملو از ماجرا من مملو از راز های نگفته قصه های نا تمام
حرف های ناشنوده
امروز یکی از دختران همکار و همکلاسی می گفت افسردگی اصلا در رعنا ره نداره!!
ای وای که من انقدر این حس را تجربه کرده ام که حس نکردنش برایم عجیب است
ای وای
وقتی کف زمین زندگی نشسته ایخسته ای و حس بلند شدن نداری چه می کنی؟
من باشم پایم را می اندازم روی پایم و نفسی تازه می کنم
نه
من باشم دستم را دراز می کنم تا کسی دستم را بگیرد و بلندم کند
اویزان می شوم
گرچه در پس هر دستی که بلندت می کند تلنگریست
تو شاید به سختی بلند شوی تلو تلو بخوری ولی در نهایت به مقصد برسی
افرین به تو
یک راه دیگر هم هست زمین داغ باشد،یا آب زیرت برود و از ترس خیس شدن یا گرما از جایت بپری
می بینی که توان بلند شدن را داری
با کمک
به تنهایی
با یک پرش سریع
آدم چقدر ظرفیت دارد؟
اندازه ی یک بادکنک؟
هرچقدر فوت کنی اندازه می گیرد؟
اگر ترکید؟
تازه بادکنک را هم گرما و سرما ضربه و تلنگر به اخر می رساند
مثل ادم
بحث اصلا بحث بادکنک نیست
بحث بحث من است که زیر دست خیالم بی دفاع افتاده ام
بحث زندگی است که گلویم را فشار داده
بحث روزگار است
کاش کلبه ی چوبی ام شومینه داشته باشد
پ.ن:
یادت هست
زیر افتاب نگاهت برنز شده بودم؟
اما تو سفید دوست داشتی
من به خاطر تو خودم را گم کردم
تو به خاطر هیچ مرا

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 6 نظر



دوستت دارم و برایت گریه نمی کنم

timeicon June 20, 2009 9:04 PM

این روزها خواب دم صبحم که تنها مامنم شده هم ،آرام نیست...
کابوس بلندی شده ام که مستند پخش می شود.
شنیدی فلانی رو گرفتن
آره من خونه ام
شنیدی آن یکی رو آنقدر با کابل زدن که...
آره من هنوز خونه ام
امروز برگه ی امتحان پایان بخشم چیزی شبیه سفید بود
فلانی عجب زن قوی و آرامیست از ساعت 6 بعد الظهر تا 2 صبح با چشمان و دستان بسته خورد و شنید کاش فقط درد بود حرف هایی که او شنید...چه بگویم که نگفتنش بهتر
تخریب بود تهدید نه تحقیر بود
راستی تو کجایی؟من هنوز هم خونه ام
پست قبلی راجع به دوست بیست ساله و جوانم نوشته بودم جوانمرد بزرگ
امروز نوبتی دیگر نواختندش
آویزان و معلق در هوا
زدند
"آخ آجی زدنم
خوبی؟
آره بابا "و صدای خنده
که آنقدر درد درونش دارد که هم نواییش گریه ی من است
آنوقت من هنوز خانه ام
بیمارستانم
و بوی گند تعفنم را خودم هم می شنوم
اما هنوز خانه ام
این روزهای داغ تمام میشود
فکر می کنم باید چون منی بماند که چون تویی را مرهم باشد
اما برایت گریه نمی کنم
برای خودم گریه می کنم که به جای همه ی شما یک جا درد کشیدم
انتظار کشدیم
رنج بردم
مردم و زدنده شدم
تا پیکر کبود
دست و پا و صورت خونینتان را دوباره دیدم
گریه می کنم
و هنوز هم خانه ام
تا فردایی که بتوان طلوع کرد
همیشه باید نفس هایی تازه برای فریاد هایی سبز در سینه باشد
کجایی رعنا؟
من خانه ام
من هستم....

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 3 نظر



دست هایتان کجاست؟

timeicon June 16, 2009 9:00 PM

نمی توانم بنویسم نمی توانم حرف بزنم
آنجا کتابخانه بود.بچه ها می نشستند کتاب می خواندند.تفسیر می کردند فیلم می دیدند ،نقد می کردند،حرف می زدند،همان جا بود که بچه های 40 چراغ را میزبان بودیم.و بعد همه سبز شدیم،سبز شدیم و بهت بعد از انتخابات همه مان را مثل خطوطی لرزان در هوای سفیدی کاغذ به خواب برد.دیروز همه جمع شدیم حرف زدیم گریه کردیم قصه گفتیم خاطره بافتیم و قرارمان براین شد که آرام بمانیم تا هر چه پیش آید صبر کنیم تا وقتی که مجوزی قانونی راهی روزنه ای...
امروز عصر بالاخره تصمیم گرفتم به سراغ 46 فصل درس نخوانده ام بروم 3 روز وقت مانده و محالی که می خواستم شدنی شود...
سرم لای کتاب ها بود که یکی یکی زنگ زدند
همه را گرفتند
بچه ها را
جوانان را
رای اولی ها را
همه و همه را
و بردند
و گوشی های خاموش
و تماس های بی جواب
دوستانم وابستگی هایم
همه را همه را...
به کدام جرم نمی دانم

پ.ن:امروز صبح همه ی دوستان،خانواده ها مقابل دادگاه انقلاب بودند بچه ها را با جرم عوامل اصلی اغتشاشات روزهای اخیر اهواز !!محاکمه کردند بیچاره بچه ها.دیشب تا صبح به این و آن دلداری میدادم
یکی ازد دوستان که در حوزه ی بانوان بسیار زن فعال و محبوبیست با صدای لرزان سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد کودک 8 ماهه اش از ناآرامی مادر جیغ می کشید و گریه می کرد.یا شاید برای پدر بی تابی،دیگری هم کودک 11 ماهه به بغل از صبح در دادگاه زار میزد
دیشب فقط دلداری دادم کسی نبود خودم را دلداری بدهد
نگران رای اولی هایی بودم که بار اول در ستاد انتخاباتی دکتر معین الفبای زندگی اجتماعی را برایشان مشق کرده بودم نگران دوستانی بودم که هر بار در سخنرانی یا تجمعی نیروهی موسوم به لباس شخصی،حمله کرده بودند به جای من کتک می خوردند و محافظتم می کردند.نگران کسانی بودم که خواهرانم شده بودند برادرانم و حتی نزدیک تر
صبح که بچه ها را آزاد کردند من آنجا نبودم اما دوستانمان از لبخند های تلخشان گفتند
موبایل هایشان را نگه داشته بودند.عینک.کیف و هر چه را که تصورش را بکنید.یکی یکی زنگ زدم و جویای حالشان شدم،
"آجی نگران نباش خوبم"
من صدای گرفته اش را می شناختم سال 84 که به ستاد آمد،شانزده سالش بیشتر نبود،هر بار کتک می خورد یا درگیری میشد همین طور پاسخ میداد
"من تورو می شناسم"
صدای پسر خاله اش از کنارش می آمد که داد میزد:دروغ می گه رعنا زدنش،با ته باتوم سه جای سرش رو شکستن،بدنش همش کبوده،همه رو زدن می خواستن به زور اعتراف بگیرن"
دنیایم سیاه شد
حالا بیست سال سن دارد
در اوج جوانی
کتک خورده
دادگاه رفته
شب را در بازداشتگاه سپری کرده
دست بند و چشم بند را تجربه کرده
به کدامین جرم؟
وقتی حتی صدای اعتراضش هم هنوز بلند نشده؟!
از صبح فکر می کنم،کاش ما هم مثل بسیاری دیگر اعتراض کرده بودیم شاید آنوقت جای ضربه های باتوم اینقدر درد نمی گرفت
شنبه پانزده واحد امتحان دارم و چهل و شش فصل که حتی نای ورق زدنشان هم نیست
درس نه
غذا نه
خواب نه
و طوفانی از درد که در ذهنم می پیچد و تمام نمی شود
تا کجا باید دید،
باید شنید،
باید چشید،
نمی دانم
تا کجا؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 7 نظر



ایستاده میمیریم مثل سرو

timeicon June 13, 2009 4:24 AM

گر بدین سان زیست باید پست،/ من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم،/ بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست . / گر بدین سان زیست باید پاک/ من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود،/ چون کوه یادگاری جاودانه،/ بر تراز بی بقای خاک

پ.ن:1.یک انتخابات بدون آرای سفید و باطل،حتی یک رای!!
2.نسبت مساوی رای ها ،در پنج میلیون اول 68 درصد د ر 15 میلیون کماکان 65 درصد این یعنی همه ی نقاط کشور به یک نسبت به رئیس جمهور منتخب!!رای داده اند
3.بهت و سکوت همه ی شهر های ایران را در برگرفته حتی از نقاطی هم خبر های درگیری و تشنج به گوش می رسد پس این 65 درصد ملت خوشحال کجا هستند؟
4.یکی از دوستان حسابی دعوایم کرد که از تو با این همه سال فعالیت بعیید است این نا امیدی و انفعال
راست می گوید مگر فعالیت اصلاح طلبی مان یک روزه شروع شده یا امروز تمام می شود؟
یادمان به همه ی خون هایی که دادیم باشد
اگر 18 تیر یادمان رفته یادمان به در خون تپیده های زنجیر انسانی شیراز باشد
بیدار باشیم و به هوش
آرام و قوی
ما هستیم
من هستم
شما چطور؟
5.تقریبا تمام سایت ها ی حامی میرحسین یا فیلتر شده اند یا تهدید یا به طور نامعلومی به روز شدنشان متوقف شده است.هیچ منبع خبری نداریم.موج سوم با حدود نیم میلیون حامی و آینده و توقف به روز شدن بسیاری از سایت های دیگر.فعلا این را داشته باشید
6.دانشگاه ها کماکان تعطیل اند تا کی؟از چیزی می ترسند؟چرا برای 46 میلیون واجد شرایط 56 میلیون برگ تعرفه داشتیم و باز هم خیلی جاها برگ کم آمد؟این ده میلیون برگ اضافه کجاست؟
7.زیر چتر دروغ نمودار های فریب به احترام خودم،تو،و همه ی دیگران و دیگران به مدت یک آه بلند به جگرسوزی تمام این روزهای سخت سکوت می کنم.هفت کماکان عدد مقدسی است.

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 8 نظر



مکاشفه

timeicon June 10, 2009 12:52 AM

1-این روز ها حال و هوایم مثل کسی است که با لباس خیس بر خلاف جهت باد در روزی میانه ی تابستان و طوفان خاک خوزستان، تقلا کند.نه اینکه انتخابات مقصر باشد نه
خودم با خودم درگیرم
2- در همین راستا با حمید برادر شوهرم بیرون میرویم گردشی و خرید و بستنی فروشی دور میدان شهدا .لیوان بزرگ اب هویج بستنی را زمین می گذارم تا از منظره ی بیرون عکس بگیرم .درست زیر تابلو توقف ممنوع جلوی الگانس راهنمایی رانندگی و تویوتای یگان ویژه و نیروی انتظامی و خلاصه تمامی نیروهای مربوطه پژو 206 توقف کرده و چهار در و صندوق گشوده،تمام ماشین حتی شیشه ی جلو پوشیده از پوستر، اهنگ تحریفی یار دبستانی در وصف احمدی نژاد را با صدای بلند پخش می کند و مامورین فقط نظاره گر اند
بماند که این مدت چقدر به انواع و اقسام موارد بچه های حامی میرحسین را آزار داده اند!جالب تر اینکه کمی انور تر دکه ی روزنامه فروشی است که من و شوهر بسیاری از اوقات قوت روزانه مان را از ان تامین می کنیم و معمولا حتی اجازه ی نیش ترمزی هم در این محل داده نمی شود.شوهر دور میدان می چرخد تا من روزنامه بخرم!!
3-هنوز لیوان آب هویج بستنی دستم است و اعصابم حسابی خورد که دختر بچه ای حدودا چهار ساله با موهای نامرتب قهوه ای کمرنگ لباس ماکسی پاره و سر و وضع آشفته و بهم ریخته دو دستی به شیشه ای که به ان تکیه دادم می چسبد و به من زل می زند.احساس خفگی می کنم.با دست به بستنی اشاره می کند .اشاره می دهم که :می خوری؟ سر تکان می دهد
اشاره می دهم که بیا تو
جلوی در متصدی مانعش می شود
با دست اشاره می دهم. با تعجب می پرسد برایش سفارش می دهید؟ .
می گویم :بله
دختر کنارم می نشیند .
می گویم صبر کن یکی برایت سفارش داده ام
سر تکان می دهد:نه همین
اصرار می کند
لیوان نیم خورده را بدستش می دهم لبخند می زند بلند می شود سری تکان می دهد و با خوشحالی لیوان بدست به حالت فرار مکان را ترک می کند.
همه ی اهالی زیر سقف ساختمان به ما زل زده اند و لبخند می زنند.
حمید، لیوان تاژه ی آب هویج بستنی را جلویم می گذارد.
نمی دانم این اشک های لعنتی چرا الکی جمع شده اند.به آرایش چشمم فکر می کنم نا خود آگاه خنده ام می گیرد به دخترک، بغض می کنم
چه دنیای مسخره ای
4-از بستنی فروشی خارج می شویم ماشین هنوز تبلیغ می کند مامورین هنوز تماشا،چیز هایی راجع به ریشه کنی فقر و ...می گوید .باور کنید تکه فیلم و چند عکس و خلاصه اسنادش هم هست!!!همین دیروز ورودی درب علوم پزشکی اهواز مامور محترم حراست ماشینم را نگه می دارد تا تک پوستر پشت شیشه را دربیاورم و در جواب من که بار ها و بار ها ماشین های حامی احمدی نژاد را با پوستر در محوطه ی بیمارستان دیده ام می گوید نمی دانم آنها از کدام در وارد شده اند .من مامورم!!در همین حین یکی از همین ماشین ها از کنارم رد می شود!!
5-امروز زنجیر انسانی سبز پوشان اهوازی غافلگیرم کرد از تصور و باورم خارج بود.جمعیت را بالای صد هزار نفر حتی برخی منابع تا دویست هزار نفر، تخمین زده اند.شاید بهتر باشد بجای زنجیر بگوییم طوفان انسانی.همزمان احمدی نژاد در مصلی سخنرانی داشت.مردم فریاد می زدند :"مردم همه اینجان پس کی رفت مصلا"
6-این ترم 24 واحد سنگین در پیش دارم و حتی تصور آنچه نخوانده گذاشته ام خنده دار شده
7-عدد هفت تقدس خاصی دارد قبول ندارید؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 15 نظر



زمانه

timeicon September 29, 2008 7:15 PM

زمان چیز عجیبیست
یکی شنبلیله پاک می کند یکی با دست های روغنی پیچی را سفت تر می بندد تا چرخی بچرخد
یکی کتاب ورق می زند و دیگری تخمه می شکند دانه دانه...
و تو فکر می کنی...
مینشینی و ساعت ها فکر می کنی به این که چرا هیچ زمانی نداری تا کار خوبی انجام دهی!! خوبی هم چیز غریبیست...
نایاب، خوب که فکر کنی می بینی لابلای داستان های قدیمی مادر بزرگ همیشه یکی دو تایی پیدا می شده اما حالا سالهاست که نقس کار خوب برایت تغییر رنگ داده و محدود شده به معنایی چون بد نبودن!!و تو با شانه بالا انداختنی بی قید خودت را مجاب کرده ای که وقتی بد نیستی یعنی خوبی !!نه؟!
زمان چیز عجیبیست و شاید هر لحظه و ثانیه ای که سر بریده می شود همانی باشد که قرار بوده حامل معجزه ی تو باشد تا دنیا را تغییر دهی آستینی بالا بزنی و فقر را ریشه کن کنی تبعیض را بسوزانی غم را خاکستر کنی و بعد با لذت تمام لیوان چایی ات را ازتا نیمه پر کنی و جلوی تلویزیون اخباری را گوش بذهی که دیگر از هیچ جنگی نمی گوید !!
با خیال راحت به خیابان بروی و در حالی قدم بزنی که هیچ کودک اجاره ای بی هوش از داروهای خواب آور در بغل هیچ کولی خیابان گردی برای گدایی استثمار نمی شود و هیچ پسر بچه ی دعا فروشی پشت شیشه های شفاف پیتزا فروشی کوچکی چشم هایش گرد نمی شود
زمان چیز عجیبیست؛بسادگی در جان دادن هر ثانیه اش هم نفسی می برد و هم نفسی پا می گیرد و آنچنان اشک و لبخندت را بهم می آمیزد که یادت می رود در چه مکان و چه زمانی هستی و بی حس گذر زمان بزرگ می شوی پیر می شوی کتاب می خوانی شعر می گویی از خدا و آسمان می نویسی و یادت می رود زمانی می خواستی دنیا را تغییر دهی چشم باز می کنی و می بینی سالهاست که منتظر لحظه ای برای خوب بودنی یادت می آید می خواستی خوب باشی..
خوب
خوب
خوب
و آن زمان خوبی چیز غریبیست که تنها سایه ی حرف هایش بر سرت سنگینی می کند....
امشب نمی شود که با تو باشم
نمی شود هیچ کجا باشم !
کشتی هایی آورده ام
با بادبانهایی بنفش
قطارهایی که تنها
در ایستگاه چشمان تو می ایستند !
و هواپیماهای کاغذی
که تنها با نیروی عشق تو پرواز می کنند...
کاغذ و مدادهای شمعی را آورده ام
و تصمیم دارم
تمام شب را بیدار بمانم
با کودکی هایم
! نزار قبانی

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 14 نظر



بادبان ها پایین

timeicon June 30, 2008 6:31 PM

خیالاتم با پاهای برهنه ی سرد روی پوست ذهنم راه می روند!گهگاه جایی می ایستند و جا پایشان در نرمی مغزم فرو می ماند!

چشمانم را می بندم و با یک دم عمیق همه ی هوای اطرافم را می بلعم و بعد یک بازدم عمیق!

اما افکار و خیال های اضافی محکم گوشه ی ذهنم را چسبیده اند و با نیشخندی کج و معوج در برابر فشار نفس های عمیقم مقاومت می کنند!

یاد کشتی طوفان زده ی وسط آب میافتم و ناخودآگاه خیالاتم را ملوانان جسور جوانی می بینم که به جوبه های دکل و بادبان کشتی آویزان در هوای ذهنم تاب می خورند!

و کشتی طوفان زده ی ذهن من بی آنکه راهی به جلو باز کند در بستر امواج پرتلاطم بالا و پایین می شود....

آی زندگی بی ساحل آی افق بی خشکی آی طوفان بی آفتاب....

دلم سکوت داغ شن های یک ساحل دورافتاده را می خواهد جایی که دیگر هیچ بادبانی و دلیلی برای طوفانی برای بادبانی برای آویزان شدنی برای فکری برای دست آویزی نباشد

دلم روزنه ای برای نفس کشیدن می خواهد

کاش می شد بر سر ناخدای نامرئی زندگی فریاد کشید

بادبان ها رو بیارید پایین تو اولین ساحل توقف می کنیم....


پ.ن:این روزها درس و زندگی و هر آنچه باید و شاید در منگنه می فشارندم

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 5 نظر



تولدی دیگر

timeicon April 17, 2008 4:22 PM

مادر از درد به خود می پیچید تا سرآغاز گناهی باشد نابخشودنی و کودکی بدنیا آورد که حتی حالا بعد از 23 سال فلسفه ی حیاتش معلوم نیست و اینچنین آخرین فریاد های مادر در اولین فریاد های نوزادی خفه شد که سرآغاز ناآرامی و عصیان بود.
آری در 27 فروردین ماه سال 1364 من بدنیا آمدم بی آنکه بدانم چرا و این چرا و هزاران چه و چرای بی پاسخ دیگر وجود ناآرامم را 23 سال است که به هر سو کشیده و می کشد
من آمدم بی آنکه ذره ای از تعادل خداداد انسانی در ذهن و روحم نهفته باشد دیوانه آمدم عصیان گر و لجباز عاشق پیشه و بی بند
آری آمدم و به آتش کشیدم هر آنچه را که عرف بود مادر و پدر خانواده و دوستانم، با تمام گذشت ها و روشنفکری شان درماندند از مهارم و این همیشه بر دو لبه ی تیز عشق و تنفر قرارم داد.
محبوب مطرود بودن کار ساده ای نبود دردی که با تمام عشقی که می بخشیدم و می بخشم هنوز از درمان آن عاجزم
اوائل همه چیز را به پاس کودکی ام می گذاشتند تفاوت ها و اشتباهاتم را، کمی بعد سرزنش ها و اجبار ها شروع شد و من عاصی، من ساکت افسرده ای شد که در پیله ای که ساخته بود بی صدا فریاد می کرد.اما پیله با گذشت روزها تنگ و تنگ تر شد و من درونم دوباره زنجیر پاره کرد اینبار نه تنها دوستان و خانواده که حتی خودم از باور خود عاجز ماندم خودم را می دیدم و بقیه را و باور می کردم که نه انسانم و نه هیچ موجود دیگری ....من تعریف واقعی عصیان و احساس بودم بی بند ....
محبوب مطرود معروف ....
جایی نرفتم که نگاه ها را جلب نکنم
سکوت برایم معنا نداشت
حضورم در هر جمعی باید سرآمدی را تعریف می کرد
هدف های متصور رایج برایم معنا نداشت در هر لحظه فقط به آنچه خود می خواستم می اندیشیدم کلاس انگل به شعر تازه ام در بیمارستان به به برنامه های حزبی و سیاسی و....
روی جدول کنار اتوبان به آواز های دوران نوجوانی گوش می کردم و در سفر به عشق می اندیشیدم و بزرگ می شدم نافرمانی می کردم و قد می کشیدم
و آنقدر رفتم و رفتم و رفتم که حالا وقتی حرفی می زنم یا قدمی بر می دارم کسی انتظار طبیعی بودن آن را ندارد!!!!شاید اطرافیانم از آدم کردن من نا امید شده اند
آری من امروز 23 ساله شدم بی آنکه هنوز آدم شده باشم!!
برای همین هزاران عذر خواهی بدهکارم
بدهکارم به مادرم برای اینکه اولین و آخرین گناهش بودم
به پدر برای صبر ایوبش که همیشه شرمسارم کرده و می کند...
به سینا برادر نازنینم که هیچ گاه احساسم به او در قالب واژه نگنجیده،کسی که از نفس برایم نزدیک تر بوده و از سایه همراه تر،برای تمام لحظه هایی که از خودش برای شادی من گذشت...
به دنا خواهر کوچک دوست داشتنی که آغوشش مامنی است برای آرامش روح نا آرامم و حضورش قفل شکن حلقه ی تنهایی بی پایانم...
و به همه ی دوستانم که آنقدر نزدیکند و که از تعریفشان عاجزم و آنقدر عزیز که توان بیانم نیست
به معصومه؛ سهند، فرشته؛ علی؛ فاطمه؛ میلاد؛ نیما، محمود، پری؛ اکرم؛ محسن؛ نوال؛ نسیم؛ رضا؛ هدی؛ بهار؛ ندا، نازنین، محمد؛ پدرام و.............
خیل کسانی که اگر حضورشان نبود این دیوانه ی نا آرام تا بحال بارها و بارها تمام شده بود....
شاید به قو ل طنزی رایج من اشتباهی بوده باشم اما بالواقع تمام تلاشم را کردم تا شریف باشم
هرگز دروغ نگفتم و هر جا که گفتم بلافاصله اعتراف کردم
سابقه ی 2 بار تقلب نا موفق را در دوران تحصیل یدک می کشم و جز آن هرگز به قصد فریب بر نیامدم
تمام تلاشم را کردم تا دلی را نشکنم و همه را دوست بدارم حتی آنهایی را که اشک در چشمانم نشاندند
و گذشتم از هر آنچه که فکر می کردم احساسم را می سوزاند تا در 23 سالگی روح کودکی 3 ساله را تجربه کنم که با چشمانش حرف می زند و با دلش تصمیم می گیرد.....
امروز در آستانه ی 24 سالگی جز اعتذار چیزی برایم نمانده تا نثارتان کنم برای همه ی لحظه هایی که تحملم کردید و دم بر نیاوردید و همه ی روزهای دیگری که می دانم باز هم تحملم می کنیدتا روح نا آرامم خارج از پیله ی غم قد بکشد بیانکه بداند به کجا می رود و چرا....

مرا مثل زبان عربی از راست به چپ نخوان مرا مثل زبان لاتین از چپ به راست نخوان مرا مثل چینی ها از بالا به پایین نخوان مرا خیلی ساده بخوان همچنان که خورشید سبزه ها را و گنجشک کتاب گل را می خواند!

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 11 نظر



این روزها

timeicon March 28, 2008 9:00 PM

سقف آسمان کمی زیادی بلند شده است.دستم نمی رسد.
هوای اهواز این روزها خاک را تحریر می کند . و من دلم باز هم زمستان می خواهد.وقتی هوا سرد باشد سرمای تنت لو نمی رود.
تعطیلات تمام می شود بی آنکه آنچه باید تمام شودو آن تفسیر بلند بالای غم است
جایی نوشته بود:گویند خدا همیشه با ماست،ای غم نکند خدا تو هستی...
با تمام نفهمی هایم این روز ها،چقدر این بیت را می فهمم

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments بدون نظر



خواب

timeicon March 25, 2008 7:33 PM

حرف ها تهي است
واژه ها خيال مبهمي است!
جمله ها دروغ،
هر سخن
به سادگي زياد رفتني است...
کودک درون من، بخواب و خواب را بياد خود بيار!
که حرف ها،خيال ها
همه به باد واژه هاي سرد رفتني است!
مکر را ببين،رياو وهم را ببين...
ببين چگونه وعده هاي خام...
در لباس واژه هاي خوب،خواندني است!
چهره ي فريبکار حرف هاي سرد و خام
در لباس حق و عدل و راستي
به ياد ماندني است!
کودک درون من بخواب
چون سخن ز حرف هاي خوب را فقط به خواب مي توان شنود
از عدالت از برابري فقط به خواب مي توان سرود!
پس بخواب
خواب تو يگانه مامن خيال واژه هاست
واژه ها فقط به خواب تو،از کمند مکر و حيله ها رهاست...
بعد مرگ راستي و عدل در لفاف واژه ها
منتظر نمان چرا که همچو تو
روح زندگي به باد مي رود
کودک درون نسل من
در هواي مکر و حيله و ريا
در کنار تو بخواب مي رود
پس تو هم بخواب....

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 3 نظر



خانه تکانی یک زندگی

timeicon March 17, 2008 8:20 PM

دستانم یخ زده و تو نیستی که گرمشان کنی،قلبم می سوزد و نیستی که آرامم نگه داری!صدای روده هایم را می شنوم که صدای اطراف را در خود خفه می کند!بد عادتم کرده ای...حالا که نیستی،کسی نیست که هر روز و هر ساعت نگران غذا خوردن و خواب و زندگی ام باشد...
پوست لبم را با دست می کنم،بی آنکه باشی تا سرزنشم کنی،ضربه ی خون را حس می کنم و مزه اش را...
کمی شور است
مثل گذر این روزهای کشدار فراق تو،گرم است اما نه به داغی ذهن خسته ی من که دیگر کشش مرور لحظه ها و صحنه ها و روزهای با تو بودن را ندارد
دستانم همچنان یخ زده و خودکار آبی بی رمق در دستم لق می زند...
خطوط کج و مبهم روی کاغذ سفید می ریزند بی آنکه هیچ هدفی از کنار هم چیدنشان باشد
بی اختیار به یاد یادداشتی می افتم که بعد از ویرایش مقاله هشت مارس سال 2006ام برایم به یادگار گذاشته بودی.آنوقت ها همه ی نوشته هایم را می خواندی.آیا هنوز هم...
زیر مقاله ام نوشته بودی:خانم دکتر عزیز،خط بسیار بدی دارید.اما به زیبایی چشمانتان می بخشم و امضا کرده بودی!!!
و من سردرگم مانده بودم از اینکه به حرکتت بخندم یا خشمگین شوم!
مثل حالا که سردرگمم،نمی دانم به پایان این داستان باید خندید یا گریست
گریه برای تویی که مرا این چنین خواستی که هستم.برای تویی که عشقت،لحظه لحظه های بودنت،مامنی بود برای بالیدن و جان گرفتنم،برای تویی که هیچگاه در برابرم از جنس مردان هرزه ی این روزگار نبودی...
شاید باید گریه کنم برای از دست دادن تویی که مرد بودی به تمام معنای کلمه،حتی بیش از وزن وازه...
شاید هم باید بخندم به تو که در گرداب مشکلات نا خواسته ات غرقم کردی،به تویی که پزمرده شدنم را به تماشا نشستی و یادت رفت که از گلت مراقبت کنی،شازده کوچولو را یادت هست..؟!
چه لحظه ی زجرآوری است وقتی پای بر قلبت می گذاری،قلبت نیست که زیر پایت له می شود این تویی که زیر دست و پای و هیکل نخراشیده ی جبر و روزگار دست و پا می زنی
له می شوی
آری گذر از تو گذر از نیمی از زندگی ام بود.اما می خواهم بعد از تو زندگی کنم،بعد از تو عاشق شوم،بزرگ تر شوم،باز هم شادی کنم،سختی بکشم،به یاد بیاورم و فراموش کنم،نفس بکشم...
می دانم که روزگار ورق می خورد،شاید بعد از گذشت سالها به تصمیمم ببالم شاید هم پشیمان شوم!
کسی چه می داند
صفحه کاغذ تمام می شود!حالا دستانم گرم شده،شاید هم قلبم سرد شده باشد!
جدایی از تو ناممکنی بود که خودم هم هنوز باور نکرده ام!
هیچ کس باور نمی کند!باورت می شود؟!همه فکر می کننند،باز هم داستان همان قهر و آشتی های همیشگی مان است!بازی موش و گربه،من قهر کنم تو نازم را بخری...
اما نه!
این بار نه!
خودت همیشه می گفتی :قوی بودنم را دوست داری!یادت هست؟
هیچ وقت این قدر قوی نبوده ام،آنقدر که بتوانم به تو نه بگویم باور می کنی؟ ...
بی تو ،زیر سقف آسمان بلند،در کش و قوس روزهای کشدار زندگی...

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 5 نظر



از نو

timeicon December 4, 2007 2:42 PM

شاید زمان آن رسیده باشد که هویت ققنوس وار از زیر خاکستر سکوت سر بیرون بکشد.
این آغازی دوباره است گرچه هیچگاه پایانی نبوده است.
اما باید از آغاز نوشت و ازآوازی نو. برای فصلی نو فصلی که در آن غم با تمام توانش تنها طعمی از معجون هزار رنگ زندگیست
و نابرابری ظلم و ستم و تبعیض و فقر و جهل هم...
برگشته ام با چشمانی باز و دلی لبریز و از نو خواهم سرشت.خواهم نوشت.امیدم این است که باشید تا بهانه ای باشد برای بودنم

هویت تمام شدنی نیست.....


پ.ن:سیاست؟ادبیات؟مسائل اجتماعی؟هویت را در کدام وادی می پسندید؟

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments بدون نظر



آخر راه

timeicon April 21, 2007 7:35 PM

آری گذشت
رخت دل من نم کشیده است!
هر کس رسیده،
برای این دل برهنه
لباسی خریده است!!
اما دل برهنه ی من
خیس آب اشک،
در چهار راه اصلی عمرش
تپیده است!!
این دل که روزگاری از جنس نور بود،
حالا ببین به کجاها رسیده است؟!
سر در هوای روزمرگی و زندگی
امروز در بستر وجدان لمیده است
خوابیده و هوای تپیدن نمی کند
آن سادگی قدیم از سرش پریده است
در چهارچوب تنگ زمانه نفس زنان
از خوب و بد،ز خدا هم بریده است!
ده ها لباس و هزاران هزار طرح
هر کس رسیده،
جامه ای از نو بریده است
اما دلم گذشته از ایمان و باورش
گویی کسی به ساز دلم
غم دمیده است
هر کس رسیده،
گفته" بیا و بزرگ شو!!!
از باور و عقیده چه کس سر کشیده است؟!"
خیس و برهنه دل دلشکسته ام
هرجا که رفته همین را شنیده است!!
آری،دلم میان بزرگی و کودکی
گویی دگر به آخر راهش رسیده است...

هویت تمام شد اما هویت تمام شدنی نیست

author توسط رعنا | در شاخه: شخصی | comments 6 نظر