|
| |||
|
|||
مادرم می گفت:
"چشم ها اسرار دل را باز می گویند"
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
پ.ن:این روزها ماجرایی را به چشم دیدم که دلم را سوزاند بی آنکه قربانی را بشناسم این چند خط را برای او و همه ی کسانی می نویسم که چون او قربانی نگاهی مشوش شده اند....
چقدر صفر بی اثر
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزار
نمی شود بجای حرف های خوب
خیال ها و خواب های دور
حرف تازه ای بیان کنی؟
بیا و نان و آب را
برایم از کتاب ها در بیار
توی سفره ام بگذار
بوی نفت،
معده ی گرسنه ی مرا اسیر می کند
ذهن خسته ام مدام
در مرور صحنه ایست که
دست فربه ای برای تو
کیک را خمیر می کند
کیک و چای و دوربین و میزگرد
باز هم همان تبسم همیشگی
به من بگوحرف ها و وعده های تو
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزارها گرسنه را
چگونه سیر می کند؟
تقدیم به آنی که باید
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزار
نمی شود بجای حرف های خوب
خیال ها و خواب های دور
حرف تازه ای بیان کنی؟
بیا و نان و آب را
برایم از کتاب ها در بیار
توی سفره ام بگذار
بوی نفت،
معده ی گرسنه ی مرا اسیر می کند
ذهن خسته ام مدام
در مرور صحنه ایست که
دست فربه ای برای تو
کیک را خمیر می کند
کیک و چای و دوربین و میزگرد
باز هم همان تبسم همیشگی
به من بگوحرف ها و وعده های تو
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزارها گرسنه را
چگونه سیر می کند؟
تقدیم به آنی که باید
نمی توان با اظمینان نوشت که زن از عشق بوجود آمد یا عشق از زن؟ .در نگاهی دیگر شاید زن خود شعر باشد که از عشق زاده می شود و شاید خود عشق که از نطفه ی شعر سر برون می آورد.آنچه مسلم می نماید این است که زن آمیزه ای از عشق،شعر؛ظرافت؛پاکی،دوست داشتن و صلح است و شاید برای همین است که کلید دار حیات بشریست.
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
کوله ای بدوش
خانه های شهر را تمام سر زدی
آرزوی آن همه نگاه سرد و خسته را
جمع کردی و سری به هر گذر زدی
دیدمت دروغگو،فریبکار
در کنار آبهای جاری ریا
به خلق چشمکی زدی
آری این حقیقت است
دیشب آنزمان که شهر را
سکوت و خواب برد
آرزوی صد هزار نا امید دلشکسته را
دست های سرد تو به آب داد
و آب برد......
پ.ن:این شعر را می توانم به خیلی از رجل سیاسی تقدیم کنم نه؟
خانه های شهر را تمام سر زدی
آرزوی آن همه نگاه سرد و خسته را
جمع کردی و سری به هر گذر زدی
دیدمت دروغگو،فریبکار
در کنار آبهای جاری ریا
به خلق چشمکی زدی
آری این حقیقت است
دیشب آنزمان که شهر را
سکوت و خواب برد
آرزوی صد هزار نا امید دلشکسته را
دست های سرد تو به آب داد
و آب برد......
پ.ن:این شعر را می توانم به خیلی از رجل سیاسی تقدیم کنم نه؟
وقتی گفتم دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم
به شهری که در آن
هیچ کس خواندن نمی داند
شعر می خوانم
در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست!
