November 18, 2009 4:45 PM
غم شده خوراکمان
با کمی چاشنی زندگی کنار آن
مثل برده های رام
سرسپرده ایم به کسب و کارمان
زندگی هنوز
مثل زهر مار
می چکد به کاممان
و مثل سگ
به جست و خیز و قیل و قال
گذشته اغلب زمانمان
و حالمان...
حالمان نپرس
که دارد از تمام درزو
چشم و گوش و بینی و دهانمان
می زند برون تمام جانمان
از این حرف ها و قصه ها
گذشته کارمان
کسی نمی رسد به دادمان
امان...
آی امان از این غمی
که کرده این چنین نزارمان
بسته دست و بالمان
آتشی زده به کارو بار و خانمانمان
و کارمان
کارمان شده
سجده روبروی غمکده
بوسه می زنیم
مثل این جماعت غریب تحت ظلم
به دست و پای ظالمی که کرده خوارمان
و حرص می خوریم
بسته ایم کام و لب نمی زنیم
تا زبان سرخمان به باد نسپرد
سر و تمام جانمان
زبان به رنگ سرخ و سر به رنگ سبز
جان و روح و ریشه سبز
معلقیم میان راهمان
دوراه در میانمان
یا به دست غم
تمام می شود تمام روزگارمان
یا به دست و پای ظلم
چنگ می زنیم
تک به تک
و ریشه میزنیم
توی خاک غم
و سبز می شود تمامی جهانمان
کدام؟
چه می شود نهایتاً
داستان و روزگارمان؟
رعنا-بخش زنان
26.8.1388 ساعت 12.25 صبح
پ.ن:یک عالم عذر خواهی برای اینکه این روزها نیستم و هویت کمی خاموش است.گرچه احساس این شعر تا حدی گویای همه چیز است.کمی فرصت می طلبد تا از این پیله ی بسته ی غم بیرون بیایم.اما هستم و به خاطر نفس زندگی هم که شده خوب هستم تا او چه خواهد و چه تدبیر کند...
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
15 نظر
October 16, 2009 5:19 PM

در دست ستمگر همه بازیچه و خامیم
آلام روا گشته به خود را به چه نامیم؟
دستان پدر خوانده پر از نقل و نبات است
از قصد پس پرده ی این مکر مکرر به که نالیم؟
با غرقه ی این حادثه فریاد رسی نیست
ما در دل موجیم و رفیقی و کسی نیست
صد بار به قصد مددی دست برآریم
بار و مدد و یاور و یک هم نفسی نیست
ما کُشته ی این کِشته ی بحران زده هستیم
از کِشته ی خود خرمن آفت زده بستیم
با دست پر از تاول و با پای برهنه
بر سوگ زمین های ترک خورده نشستیم
ما دست دعامان به شب شب زده خشکید
دل در طلبش مرد و حرم ها همه لرزید
آن شمع و دخیلی که امید همه کس بود
در بستر لامذهب این جامعه پوسید
ما مثل مسافر همگی توشه بدستیم
بر عرصه ی این کشتی پر مکر نشستیم
هر چند هوای گذر و کوچ و رحیل است
دل در گرو یاری بیگانه نبستیم
ما ابر پر از اشک دل و دیده و جانیم
از خواب خدا تا دل اندوه روانیم
هم مطلع خشمیم و هم آمیزه ی عشقیم
بازیچه ی این جمع پر از ظلم نمانیم
حرف و کلک و وعده و صد خواب طلایی
از فاق قلم تا ته زندان و رهایی
اینها همه آواز دهل از ره دور است
وامیست برای تن ملت،چه بهایی!!
این وام به صد بهره ی سنگین فزون است
از حوصله و طاقت ملت به برون است
باید بدهی های وطن صاف شود زود
وقت گذر از فتنه ی بیداد کنون است
هرچند که رگبار ستم بر سرمان است
فردای پر از صلح وطن باورمان است
هر صبح به این شوق به ره پای گذاریم
که حامی ما اوست،خدا یاورمان است
با قلب پر از عشق بسان دل مجنون
از ساحل زیبای خزر تا لب کارون
باید همگی موج شویم،گرچه نمانده
جز دست پر از تاول و جز پای پر از خون
پ.ن :نمی دانم مطلع این شعر را کی و کجا نوشته ام،امروز طی عملیات پاکسازی و مرتب کردن اتاق خواب!!لای جزوات قدیمی درسی پیدایش شد(خدا این کلاس های درسی را از ما نگیرد!!)
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
12 نظر
October 1, 2009 1:47 AM

سر بلند کردم و کسی شدم
پاره ها و تکه های عصر دور را
حرف های بی بها و بی شعور را
به سخره خواندم و
برای جنس خود
شبیه مبعثی شدم
آنقدر برای بودنم
برای بی قفس پریدنم
به ترکه ای بنام عرف و سنت و رسوم
ضربه خوردم و
کبود و با تنی هزار رنگ
پای لنگ
ایستادم و به زندگی لگد زدم
که من شدم
جای بسته ای
کنج خانه
در میان پرده های تیره و سیاه
زن شدم
زن شدم
که اشک و آه را
ضربه های بی دلیل ترکه های تیره و سیاه را
بر تن تمام همسران و دختران و مادران
به خواب بسپرم
من شدم
که زورق شکسته ی
ضعیفه ی نحیف کنج خانه را
به آب بسپرم
رها و بی وطن شدم
رها و بی وطن شدم
میان هر گذر
سر تمام کوچه های شهر
در تمام خانه ها
کنار گوش جاهلان خواب و بی خبر
با صدای زیر و جیغ
جیغ های محکم و زنانه ام
تشر زدم
با تمام شعر ها و حرفهای عاشقانه ام
با امید زندگی
وعده ی سپیده دم
به قلب زخم خورده ی
تمام بانوان شهر
سرزدم
به شوق پرگشودن و دوباره خواستن
در کنارشان
گشوده بال؛پرزدم
دسته دسته؛دوست
دستشان به دست هم
گوششان به داستان من شدن
داستان زن شدن
کنار هم؛کنار من
گرگ و میش مبهم غروب
روزگار گرم و خوب
آخرین شراره ی طلوع
و بعد از آن
ناگهان
شب سیاه و مست
ترکه ای بدست
یکدفعه به سادگی
از زمین و آسمان به سمتمان هجوم می برد
دست هایمان جدا که میشود
آخرین جرقه ی امید میپرد
خنده محو می شود
شب که حمله می کند
تمام پرده های شوق می درد
هر کسی درون خانه می پرد
و شهر
باز هم میان حرف های بی بها
زیر پوشش سکوت میرود
و من
من دوباره بی پناه
من تباه
غرق آه.
.
آه؛
من که مانده ام میان آن بتی که ساختم
آن همه امید و آرزو
مانده ام سر قمار زندگی که باختم
تو در برابرم
سایه ی غم نگاه من
توی قاب چشم مشکی ات
اسیر می شود!
باز بی دلیل
باعث غمت شدم
مرا ببخش
خواستم بگویمت
که بی تو
این دل شکسته پیر می شود
باز هم نشد...
مرا ببخش
که مثل هر دفعه
برای گفتنش؛دوباره دیر می شود
ولی..
روح خسته ام
با همین دو جرعه ی شراب عشق تو
نخورده سیر می شود!
چشم خیس من
و شانه های گرم تو
تویی که جنس دیگری؛
جنس مردهای ظالم شروع داستان زن
ولی نه مثل دیگران...
برای من؛
آخرین پناه این شکست خورده ی
تکیده تن
نگاه می کنی مرا
با نگاه گرم و روشنت
مرا فشار می دهی به پیکرت
مثل بچه ها
سر برای شانه ات
زار می زنم میان بازوان و در برت
بین دست های بسته ات
تنم که تاب می خورد
فکر می کنم
گویی از شروع داستان
کل ماجرا دروغ بوده و خیال من
به طرح یک سراب می خورد!
به آه می پرم...
کجاست آن همه خیال و جاه؟!
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
نیمه ی شب است و من
چون عروسکی شکسته پا و دست
خسته
با دو چشم خیس مست
میان بازوان تو
پناه می برم
بی خیال زن شدن
بی خیال من شدن
در میان هرم دست های تو
به خواب می روم
10.40 صبح-بخش عفونی!!
1388.7.7-رعنا
پ.ن:برای تو
به پاس بودنت
به پاس مرد بودنت
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
11 نظر
September 11, 2009 8:28 PM

زیر ضجه ی زنان و زار های مادران
این جماعت غریب و بی امان
زیر ضربه های محکم زمان
نام تو به زمزمه،به زور
از دهان پر ز خون
از صمیم قلبشان شنیده می شود
خوب تر که بنگری
قطره های خون صد جوان بی گناه
روی سنگفرش شهر حادثه
زیر پای در گذار و بی خیال جوخه های مرگ
در عبور لحظه ها
کشیده می شود
صبح زود،رد پای رفتگر
که دیشب از صدای جیغ و داد
زنده باد و مرده باد
جای خواب،زیر لب به واژه های ناب
دشمنان خلق را نواخته
دیده می شود...
بعدتر دو مرد سیاه پوش و بعد از آن
روی نام تو
روی آن همه شعار و شعر
پهن سینه ی تمام کوچه های شهر
جای لکه های رنگ
تیره و سیاه
دیده می شود
هر کسی که از تو سر دهد
با اشاره ای
به خاک و خون کشیده می شود
دوباره داستان یک شب دگر
بدون تو
بدون طعم تو،
بدون درک تو و حس تو
به سادگی تنیده می شود
گرچه تیغ تند آفتاب
برسر اهالی گذر کشیده می شود
مادران داغ دار و ساکنان شهر بی امان
هنوز یادشان نرفته است
به پای نام سبز تو
چه غنچه ها،چه نورسیده ها
زشاخه چیده می شود
و این چنین
عشق تو بسان جان،
در هوای عاشقان تو دمیده می شود
صبح روز بعد می رسد و باز
ردپای رفتگر،
میان لکه های خون
و نام تو که باز هم،
به زمزمه شنیده می شود
نقش تو
روی خشت هر گذر
کشیده می شود
و یاد تو
در تلا لو دو قطره اشک مادر سیاه پوش
دیده می شود
زنده باد نام و نقش و یاد تو
که اینچنین حماسه ها،
برایش آفریده می شود
رعنا سنندج 8.6.1388
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
9 نظر
June 13, 2009 3:07 PM
در وصف انتخابات حرف های بسیاری زده شده است .جایی جز آه برای من باقی نمانده و البته ذکر چند نکته
1.تشکر از تمام دوستانی که در این چند روز داغ نگرانم بودند و با تماس ها و پیگیری ها جویای حالم شدند من خوبم.اینجا هم تبعیض شامل شهرستانی ها شد و کسی کاری با ما نداشت
2.ابراز تاسف و همدردی با تمام دوستانی که در این مدت بهای خون را پرداختند درد را تجربه کردند و صدمه دیدند
3.ابراز انزجار از ف ی ل ت ر ی ن گ گسترده ی سایت ها،تعطیلی فله ای روزنامه ها،دستگیری فعالین سیاسی و احزاب،قطع خطوط ارتباطی ،تلفن همراه و پیامک و...
4.تعجب از برگذاری جشن پیروزی در انتخابات در میدان ولی عصر پیش از رسیدگی به شکایات دیگر کاندیداها
5.توجه به کادر بسته ی شبکه خبر در گزارش برنامه ی میدان ولی عصر(آیا به نظر شما این صد هزار نفر نیروی سازمان دهی شده،با همه ی تبلیغات،حتی بخشی از توان 24 میلیونی بود که نتیجه ی انتخابات نشان می دهد؟)
6.اگر به راستی حق با آنهاست چرا اجازه ی برگزاری یک راه پیمایی آزاد را به طرفداران مهندس میرحسین موسوی و کروبی نمی دهند؟تا به قول خودشان آن اقلیت اشوب طلب رسوا شوند؟!!!
7.از عدد هفت خوشم می اید این روزها!شعری از نزار قبانی عاشقانه سرا و شاعر بزرگ معاصر جهان عرب و البته محبوب ترانه های عربی را برایتان نوشته ام ترجمه ها شاید زیاد دقیق نباشد اما حداکثر تلاشم بر تطبیق بوده است.این شعر از مجموعه ی "فاطمه" انتخاب شده است که به شکل زیبایی با مناسبت امروز و میلاد فاطمة الزهرا هماهنگی دارد.داشت یادم می رفت آن را به هر چه صلاح دانستید ربط دهید مسئولیت با خودتان
اریدک،ان تکونی حبیبتی
می خواهم بانوی محبوبم باشی
حتی تنتصر قصیده...
تا قصیده
علی مسدس الکاتم للصوت
بر اسلحه های بی صدا پیروز شود
و ینتصر التلامیذ
و دانش آموزان
علی الغازات المسیله للدموع
بر گاز های اشک آور
و تنتصر الورده
و گل سرخ
علی هراوة رجل البولیس
بر باتوم پلیس ها
و تنتصر المکتبات
و کتابخانه ها
علی مصانع الاسلحة
بر سوداگری اسلحه
ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی ادخل فی دین الیاسمین
تا به دین یاسمن درآیم
و امارس طقوس البنفسج
و آیین بنفشه به جا آرم
و ادافع عن حضارة الشعر
و از تمدن شعر به دفاع برخیزم
و زرقه البحر
و از آبی دریا
و اخضرار الغابات
و سرسبزی جنگلها
ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی اعید الی بیروت،راسها المقطوع
تا به بیروت برگردانم سر بریده اش را
و الی بحرها،معطفه الارزق
و به دریایش لباس آبی اش را
و الی شعرائها...دفاترهم المحترقة
و به شاعرانش دفتر های سوخته شان
أرید أن أعید
می خواهم بر گردانم
لتشایکوفسکی...بجعته البیضاء
به چایکوفسکی...قوی سفیدش را
و لبول إلوار ...مفاتیح باریس
و به پل الوار ...کلید های پاریس را
و لفان کوخ...زهرة "دوّار الشمس"
و به ون گوگ...گل آفتاب گردان را
و لأراغون..."عیون إلزاء"
و به آراگون چشمان السا را
و القیس بن الملوّح...
و به قیس بن ملوّح...
أمشاط لیلی العامریّه
شانه های لیلای عامری را
ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
حتی أطمئنّ...
تا اطمینان یابم
أن غابات نخیل فی عینیک
بیشه های نخل در چشمانت
لا تزال بخیر...
هنوز پر طراوت و سرسبزند
و أعشاش العصافیر بین نهدیک
و لانه های گنجشککان بر سینه ات
لا تزال بخیر...
هنوز پابرجایند
و أسماک الشعر التی تسبح فی دمی
و ماهین شعر شناور در خونم
لا تزال بخیر
هنوز زنده اند
ارید ان احبک،یا سیدتی
میخواهم دوستت بدارم،بانوی من
فی زمنِ...
به روزگاری که...
أصبح فیه الحبّ معاقاً
عشق در بند ناتوانی است
و اللغة معاقة...
و زبان در بند نا توانی است
و کتب الشعر،معاقة...
و کتاب های شعر در بند ناتوانی اند
فلا الأشجار قادرةٌ علی الوقوف علی قدمیها
نه درختان را بر پای خود یارای ایستادن
و لا العصافیرُ قادرةٌ علی إستعمال أجنحتها
و نه گنجشکان را با بالهایشان یارای پرواز
و لا النجومُ قادرةٌ علی التنقّل
و نه ستارگان را به آسمان
بدون تأشیرات دخول...
فراتر از مرز های سیاسی یارای حرکتی است
ارید ان احبک
میخواهم دوستت بدارم
قبل أن ینقرضَ آخرُ غزالٍ
پیش از مرگ آخرین آهو
من غزلانِ الحریة...
از آهوان آزادی...
و آخر رسالةٍ
و آخرین نامه
من رسائلِ المحبینُ
از نامه های عاشقان
و تنشقَ آخرُ قصیدةٍ
و پیش از بر دار شدن
مکتوبةٍ باللغةِ العربیة...
آخرین قصیده مکتوب عربی
إنی أحبکِ،یا سیّدتی
من تو را دوست می دارم بانوی من
دفاعاً عن حقّ الفرس...
که اسب حق دارد به دلخواهش
فی أن تصهل کما تشاء...
شیحه سر دهد
و حق المرأة..
و زن حق دارد
فی أن تختار فارسها،کما تشاء
به دلخواهش شهسوارش را انتخاب کند
و حقّ السمکة..فی أن تسبح کما تشاء
و ماهی دریا حق دارد به دلخواهش شنا کند
و حقّ الشجرةِ فی أن تغیّر أوراقها،کما تشاء
و درخت حق دارد به دلخواهش تغییر دهد برگ هایش را
و حقّ الشعوب فی أن تغیّرَ حکّامها،متی تشاء
و ملتها حق دارند به زمان دلخواهشان،حاکمانشان را تغییر دهند
السماء یا سیدتی،أصبحت و اطئة...
آسمان را ای بانوی من ارتفاعی کمتر آمد
و الغیومُ العالیة
و ابر های در اوج
أصبحتُ تتسکّعُ علی الأسفلت...
خود را بر آسفالت خیابان ها می یابند
و جمهوریة افلاطون..و شریعة حمورابی
و جمهوری افلاطون و قانون حمورابی
و وصایا الأنبیاء..و کلام الشعراء
و فرمان های پیامبران.. و سخن شاعران
صارت دون مستوی سطح البحر
پایین تر از سطح دریا امدند
لذلک نصحنی السحرة،و المنجّمون
از برای همین ساحران و منجمان
و مشایخُ الطرقُ الصوفیة
و پیران طریقت پندم دادند
أن أحبک
که تو را دوست بدارم...
حتی ترتفعُ السماءُ قلیلاً
تا اسمان اندکی اوج رفته اش را باز یابد
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
8 نظر
May 19, 2009 9:54 PM
مرا ،
ترانه را ،
تمام این بهانه را
تمام نغمه های عاشقانه را
تمام بزم های شاعرانه ،شادمانه را
به خاطرت بیار
به خاطرت بیار و
یار را
بهار را
تمام لحظه های ماندن و گذار را
ببین
ببین،بشین و عشق در کمین و
با سکوت همنشین،بشین
غوطه ور میان آسمان و سردی زمین
عشق را کنار من ببین
و باز هم کنار من بخوان
بخوان، بمان و این میان
در این جهان بی کران
تو از حضور عشق جاودان بمان
جاودان بمان
جاودان بمان و این زمین
زمین سرد را
که خاک کرده در دلش غرور مرد را
و هر کجا نشانده گرد درد را
و پاک جلوه داده
خون و وحشت نبرد را
کنار من بکار
کنار من بکار
بکار و بذر عشق در بیار و
بی قرار،بی فرار،یا خطور فکر لحظه ای گذار
بر سر قرار
صلح و صادقی
صفا و سادگی
سرور و سربلندی
استوار باش
استوار باش و در تلاش
در تلاش
مثل آب لای تخته های سنگ
مثل برگ سرو در سکوت ماه دی
با تمام لحظه های سرد و گرم
با تمام مشکلات خود بجنگ
با تمام مشکلات خود بجنگ
بجنگ و جنگ و درد را
تفنگ را
وحشت صدای مرگ را
بده به آب
بده به اب و این سراب را
سردی حضور مرگ نیمه شب میان خواب را
در سکوت عشق
سر ببر به پای لحظه های ناب
سر ببر به پای لحظه های ناب
و رنگ نو بپاش
بر تن تمام لحظه های خواب
رد شو از سراب
زیر نور عشق گرم و مست شو
گرم و مست و ناب
گرم و ناب
بر سکوت سرد بچه های بی امان
مادران پیر با شناسنامه ی جوان
بر بلور بغض سینه ی تمام عاشقان
آه بی کسان
بر تمامی جهان بتاب
بر تمامی جهان بتاب
و چون خودت
هزار ها هزار را
به فصل نو بخوان
آن زمان بشین
بشین و این هزار ها هزار را
و بلکه صدهزار و صدهزار را
ببین که مثل تو
مثل من
عمر خویش را
در سکوت خواب مادران و کودکان
تمام عاشقان
و قلب های بی امان
و دست های بی کسان
و دیگران و دیگران و دیگران
تمام ساکنان این جهان
به ساز می زنند
حرف عشق را به راز می زنند
خسته می شوند
ولی،
دوباره باز می زنند
پس بیا
بیا و در کنار من به سازشان بخوان
بیا و در میان بازوان عشق
جاودان بمان
بیا
مرا
ترانه را
تمام این بهانه را
تمام نغمه های عاشقانه را
تمام بزم های شاعرانه شادمانه را
به خاطرت بیار....
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
4 نظر
June 7, 2008 5:10 PM
مادرم می گفت:
"چشم ها اسرار دل را باز می گویند"
باورم شد
؛چشم ها راست می گویند؛
چشم های او واژه هایی خوب و روشن داشت
مشکی چشمش؛
آرامشی شیرین چون شب داشت
چشم های او در نگاهی کمتر از یک برق می خندید
بند بند پیکرم از عشق او آرام می لرزید....
مادرم می گفت:
"چشم ها تا عمق جان را فاش می سازند"
باورم شد
؛چشم ها دل را به دار عشق می بازند؛
چشم های او برایم از تمنای تنم می گفت
شهر غم بود
آنزمانی که چشم می بست و برای ساعتی می خفت....
باورم شد با نگاهش نبض من جاریست
هر نگاه روشنش اوج وفاداریست
باورم شد پیکرم قاب خیال اوست
لحظه ای دوری زمن خواب محال اوست!
دوری ام نه؛عشقم آری؛
چشمهایش راست می گفتند
مادرم اشکال کار من کجا بود آخر قصه
که چشمان سیاه او
نگاه دیگران را نیز می جستند؟!
دیدمش همچون همیشه
با دو چشم مشکی روشن
نگاه گرم و خندانش
کسی در بین دستانش!!
نگاهم باز هم تر شد
چون نگاه لحظه ی اول
چشمهای او مرا هنگام رفتن دید
در نگاهش شعله ای لرزید
دستش از دور یار تازه اش لغزید!
اما خوب می فهمید
که دیگر هیچ راهی نیست
چشمهایش معنی اشک مرا این بار دانستند
عیب از اول از دو چشم ساده ی خیس خود من بود
که خواندن ندانستند.....
پ.ن:این روزها ماجرایی را به چشم دیدم که دلم را سوزاند بی آنکه قربانی را بشناسم این چند خط را برای او و همه ی کسانی می نویسم که چون او قربانی نگاهی مشوش شده اند....
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
6 نظر
October 24, 2007 5:47 PM
چقدر صفر بی اثر
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزار
نمی شود بجای حرف های خوب
خیال ها و خواب های دور
حرف تازه ای بیان کنی؟
بیا و نان و آب را
برایم از کتاب ها در بیار
توی سفره ام بگذار
بوی نفت،
معده ی گرسنه ی مرا اسیر می کند
ذهن خسته ام مدام
در مرور صحنه ایست که
دست فربه ای برای تو
کیک را خمیر می کند
کیک و چای و دوربین و میزگرد
باز هم همان تبسم همیشگی
به من بگوحرف ها و وعده های تو
هزار،ده هزار،صد هزار،صد هزار در هزارها گرسنه را
چگونه سیر می کند؟
تقدیم به آنی که باید
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
9 نظر
July 9, 2007 5:15 PM
نمی توان با اظمینان نوشت که زن از عشق بوجود آمد یا عشق از زن؟ .در نگاهی دیگر شاید زن خود شعر باشد که از عشق زاده می شود و شاید خود عشق که از نطفه ی شعر سر برون می آورد.آنچه مسلم می نماید این است که زن آمیزه ای از عشق،شعر؛ظرافت؛پاکی،دوست داشتن و صلح است و شاید برای همین است که کلید دار حیات بشریست.
با علم به تمام این حقایق شاید امروزه کمتر کسی یافت شود که زن را ورای مساحت اندامش بخواهد و بشناسد و عشق و زن و شعر و صلح را در ارتباط با تمام هستی بیابد.درآب در خاک،در زخم مردان انقلابی،در چشم کودکان سنگ انداز، در خشم دانشجویان معترض.
شاید مشکل اصلی بشر توان باور عشقی باشد که از قلب زن می جوشد در جغرافیای اندامش شعله در می شود و بر مرمر اندامش گر می گیرد.در این بین کمتر کسی را می توان یافت که گریزی به ادبیات عرب زده باشد و نزار قبانی را به عنوان بی رقیب ترین عاشقانه سرای عرب نپذیرفته باشد. نزار عشق و شعر و زن ،سیاست و بهار و زندگی را بهم می آمیزد و با جمله ها نیایش می آفریند و از حرف حیات و از واژه خدا....
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
35 نظر
May 16, 2007 9:49 PM
کوله ای بدوش
خانه های شهر را تمام سر زدی
آرزوی آن همه نگاه سرد و خسته را
جمع کردی و سری به هر گذر زدی
دیدمت دروغگو،فریبکار
در کنار آبهای جاری ریا
به خلق چشمکی زدی
آری این حقیقت است
دیشب آنزمان که شهر را
سکوت و خواب برد
آرزوی صد هزار نا امید دلشکسته را
دست های سرد تو به آب داد
و آب برد......
پ.ن:این شعر را می توانم به خیلی از رجل سیاسی تقدیم کنم نه؟
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
19 نظر
February 16, 2007 5:04 PM
وقتی گفتم دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم
به شهری که در آن
هیچ کس خواندن نمی داند
شعر می خوانم
در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست!
توسط رعنا
|
در شاخه: شعر و ادبیات
|
5 نظر