زندگی جریان دارد،مثل آب ،مثل آفتاب.

می آییم،می رویم،هست میشویم و نیستی دیگران را تماشا می کنیم
عمر می کنیم تا دیگرانی بیایند و نیستیمان را تماشا کنند
و آنوقت به جای آنکه در هر لحظه روحی باشیم در مجرای آب و آفتاب،به جای آنکه در هر ثانیه شراره ای باشیم برای بودن و خوشبخت بودن،دروغ می گوییم ،دزدی می کنیم،و جنگ و کشتار به راه می اندازیم
جهان را پر می کنیم از کسانی مثل خورمان و اسمش را می گذاریم دنیای آدم ها!!
قصه نمی گویم
کمی دوروبرتان را نگاه کنید
این بازی حتی شامل خودم هم میشود
هیچ کس بهتر از خود نویسنده نمی داند از کجا به کجا میرود
و من خوب می دانم که این راهی نبود که هویت قصد پیمودنش را داشت
27 فروردین بیست و دو ساله شدم
نمی گویم یک سال بزرگ تر شدم که بر اساس تقویم من هریک سال فاصله از سرزمین پاک کودکی سالی رو به عقب است
شمعی اضافه تر افراختم و بنا کردم هویتم را در خانه ای دیگر به پا کنم
اما وقتی چشم انداختم دیدم من مانده ام و خرابه های هزاران باور و آرزو و آرمان
من مانده ام و جاده ای خاکی بسیار پرت تر از راه اصلی
حالا نه راه پس هست و نه راه پیش
تا بحال بر وایرانه نساخته ام
می خواهم بسازم
می دانم که می توانم بسازم
هویت را از نو بنا می کنم
همین امروز
همین لحظه
بنام صداقت شهامت و عشق

| رویا |   |