<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>روزنوشته ها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://hoviyat.org/daily/atom.xml" />
   <id>tag:hoviyat.org,2008:/daily//3</id>
   <updated>2008-04-25T12:49:58Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>

<entry>
   <title>مثل آب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2008/04/post_9.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2008:/daily//3.44</id>
   
   <published>2008-04-25T12:45:10Z</published>
   <updated>2008-04-25T12:49:58Z</updated>
   
   <summary>سخت که باشی مثل سیب خراب هم که بشوی با چاقو تکه های سالمت را نجات می دهند می توانی نیم سرخ باشی و نیم له شده اما مایع که باشی مثل آب،کارت تمام است یک قطره آلودگی تمامت می...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      سخت که باشی مثل سیب خراب هم که بشوی با چاقو تکه های سالمت را نجات می دهند می توانی نیم سرخ باشی و نیم له شده
اما مایع که باشی مثل آب،کارت تمام است یک قطره آلودگی تمامت می کند....
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کدام من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/10/post_8.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.29</id>
   
   <published>2007-10-24T15:39:34Z</published>
   <updated>2007-10-24T15:40:00Z</updated>
   
   <summary>پزشک؟سیاست مدار؟نویسنده؟شاعر؟تحلیل گر؟مشاور تحصیلی؟طراح؟مددکار اجتماعی؟آرایشگر؟چقدر پوسته برای این همه کاره ی هیچ کاره!!کمی آرامش؟...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      پزشک؟سیاست مدار؟نویسنده؟شاعر؟تحلیل گر؟مشاور تحصیلی؟طراح؟مددکار اجتماعی؟آرایشگر؟چقدر پوسته برای این همه کاره ی هیچ کاره!!کمی آرامش؟

      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مثل قاصدک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/09/post_7.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.26</id>
   
   <published>2007-09-03T10:15:12Z</published>
   <updated>2007-09-03T09:24:33Z</updated>
   
   <summary>چقدر سبک بودن خوب است.مثل قاصدک.دیروز یزد امروز اصفهان فردا تهران.اینطوری می توانی همه ی دغدغه ها یت را جا بگذاری توشه ای جدید برداری و با باد بروی مثل قاصدک...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      چقدر سبک بودن خوب است.مثل قاصدک.دیروز یزد امروز اصفهان فردا تهران.اینطوری می توانی همه ی دغدغه ها یت را جا بگذاری توشه ای جدید برداری و با باد بروی مثل قاصدک
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیچک</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/08/post_6.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.25</id>
   
   <published>2007-08-26T16:28:09Z</published>
   <updated>2007-08-26T15:31:09Z</updated>
   
   <summary>وقتی چشم باز کردم به دست و پایم گره خورده بودی من و تو، حالا سالهاست یکی شده ایم جدایی یعنی در آمدن از ریشه و بن.من ریشه هایم درد می کند.....</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      وقتی چشم باز کردم به دست و پایم گره خورده بودی من و تو، حالا سالهاست یکی شده ایم جدایی یعنی در آمدن از ریشه و بن.من ریشه هایم درد می کند..
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اهواز داغ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/07/post_5.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.23</id>
   
   <published>2007-07-20T15:08:31Z</published>
   <updated>2007-07-20T14:30:17Z</updated>
   
   <summary>اینجا اهواز است سی و پنج سانتی متر مانده به جهنم مردان با بلوز های آستین کوتاه رنگی و صورت های خیس عرق و خانم هایی سرتاپا مشکی پوش!کمی آنطرف تر گشت های ارشاد لبخند به لب در الگانس های...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      اینجا اهواز است سی و پنج سانتی متر مانده به جهنم مردان با بلوز های آستین کوتاه رنگی و صورت های خیس عرق و خانم هایی سرتاپا مشکی پوش!کمی آنطرف تر گشت های ارشاد لبخند به لب در الگانس های کولر دارشان نشسته اند.
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وقتی همه یادشان رفت باید باشند</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/06/post_4.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.18</id>
   
   <published>2007-06-20T22:40:40Z</published>
   <updated>2007-06-28T11:28:38Z</updated>
   
   <summary>جنجال برای چه؟ سهمیه بندی بنزین؟! انرژی هسته ای؟! پایمالی حقوق زنان. طرح های مبارزه با بدحجابی و در پوشش آن تعرض به حقوق شهروندان؟ این همه نوشته و مقاله و محفل و حرف و اعتراض برای چه؟!نارضایتی از چه؟!به...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      <![CDATA[<div align=justify>جنجال برای چه؟ سهمیه بندی بنزین؟! انرژی هسته ای؟! پایمالی حقوق زنان. طرح های مبارزه با بدحجابی و در پوشش آن تعرض به حقوق شهروندان؟ این همه نوشته و مقاله و محفل و حرف و اعتراض برای چه؟!نارضایتی از چه؟!به پوچی رسیده ام! می دانم.<br> روزها خواهد گذشت و باز در هیاهوی انتخابات بعدی همه ی نقد ها و حرف ها و اعتراض ها باید ها و نباید ها گم می شود! عده ای خانه نشین و تحریم طلب می شوند و عده ای سودجو و منفعت طلب و عده ای..!! سرتان را درد نیاورم در آخر این ملت اند که سیاه بخت می شوند!! <br>حالا که همه آستین ها را بالا زده اند و در تکاپوی مجلس هشتم جلسه و میتینگ و سخنرانی به پا می کنند،باید فکری کرد.فردا هیچ نوش دارویی جواب نمی دهد.</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دلسوزی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/05/post.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.13</id>
   
   <published>2007-05-03T12:53:09Z</published>
   <updated>2007-06-20T21:38:22Z</updated>
   
   <summary>مردم شهر همه ترسو شده اند و مهربان،...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      مردم شهر همه ترسو شده اند و مهربان،
      صبح نزدیک یک ساعت با پسر مغازه داری که نگران برخورد احتمالی نیروهای مبارزه با بدحجابی با من و دوست همراهم بود جرو بحث می کردیم.حرف بسیاری از کسانی که در این چند روز دیده ام همین است&quot;چند روزی تظاهر کنید دوباره اوضاع درست می شود!!!&quot;جالب اینجاست که پیرمرد مغازه دار که گویا پدر بسر جوان بود ،بعد از اینکه دفاع محکم مرا از باور و عقیده ام دید و مطمئن شد که نه حاضرم تظاهر کنم و نه در خانه پنهان شوم لبخند مهربانی زد و گفت:از شجاعت و صداقتت خوشم آمد دخترم&quot;
دلم سوخت که فکر می کردم نسل قدیمی بازار سنتی و بسیار مذهبی هستند و ظاهر دختر جوان آرایش کرده را بد می دانند.و بیشتر دلم سوخت که قدرت اجرایی کشورم در دست طرز فکریست که حتی به اندازه ی آن پیرمرد بازاری هم برای قدرت انتخاب و تشخیص و خواست من احترام قائل نیستند!!به کجا می رویم؟!

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بنام او</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/04/post_2.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.8</id>
   
   <published>2007-04-21T21:26:09Z</published>
   <updated>2007-04-23T17:00:22Z</updated>
   
   <summary>زندگی جریان دارد،مثل آب ،مثل آفتاب....</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      زندگی جریان دارد،مثل آب ،مثل آفتاب.
      می آییم،می رویم،هست میشویم و نیستی دیگران را تماشا می کنیم
عمر می کنیم تا دیگرانی بیایند و نیستیمان را تماشا کنند
و آنوقت به جای آنکه در هر لحظه روحی باشیم در مجرای آب و آفتاب،به جای آنکه در هر ثانیه شراره ای باشیم برای بودن و خوشبخت بودن،دروغ می گوییم ،دزدی می کنیم،و جنگ و کشتار به راه می اندازیم
جهان را پر می کنیم از کسانی مثل خورمان و اسمش را می گذاریم دنیای آدم ها!!
قصه نمی گویم
کمی دوروبرتان را نگاه کنید
این بازی حتی شامل خودم هم میشود
هیچ کس بهتر از خود نویسنده نمی داند از کجا به کجا میرود
و من خوب می دانم که این راهی نبود که هویت قصد پیمودنش را داشت
27 فروردین بیست و دو ساله شدم
نمی گویم یک سال بزرگ تر شدم که بر اساس تقویم من هریک سال فاصله از سرزمین پاک کودکی سالی رو به عقب است
شمعی اضافه تر افراختم و بنا کردم هویتم را در خانه ای دیگر به پا کنم
اما وقتی چشم انداختم دیدم من مانده ام و خرابه های هزاران باور و آرزو و آرمان
من مانده ام و جاده ای خاکی بسیار پرت تر از راه اصلی
حالا نه راه پس هست و نه راه پیش
تا بحال بر وایرانه نساخته ام
می خواهم بسازم
می دانم که می توانم بسازم
هویت را از نو بنا می کنم
همین امروز
همین لحظه
بنام صداقت شهامت و عشق
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آسمان مال من است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://hoviyat.org/daily/2007/03/post_1.html" />
   <id>tag:hoviyat.org,2007:/daily//3.3</id>
   
   <published>2007-03-20T16:56:52Z</published>
   <updated>2007-03-20T16:57:34Z</updated>
   
   <summary>این روزها که می گذرد احساس می کنم کسی در باد مرا فریاد می کند...</summary>
   <author>
      <name>رویا</name>
      <uri>http://hoviyat.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://hoviyat.org/daily/">
      این روزها که می گذرد احساس می کنم کسی در باد مرا فریاد می کند
      
   </content>
</entry>

</feed>
